تبليغاتX
گلواژه های عشق با قطرات خون

گلواژه های عشق با قطرات خون

در مورد امام حسین(ع)

آثار و بركات عزادارى و گريه بر سيدالشهداء (ع)

 

«گريه» مظهر شديدترين حالات احساسى انسان است، و علتها و انگيزه‏هاى مختلفى دارد كه هر يك از آنها نشان دهنده حالتى خاص است . در روايات ، بعضى از انواع گريه تحسين شده و از صفات پسنديده بندگان پاكدل خداوند به حساب آمده است ، و بعضى از انواع گريه مذموم شمرده شده است .
گريه ، از حالات و انفعالات انسانى است كه با مقدمه‏اى از اندوه و ناراحتى روانى به طور طبيعى به ظهور مى‏رسد، و گاه ممكن است انگيزه‏اش هيجانات تند روانى باشد . مثل شوق و ذوقى كه از ديدار محبوب پس از زمانى طولانى ناشى مى شود. همچنين گاهى هم گريه كردن حاكى از عقايد مذهبى انسان است با اين توصيف، از آنجايى كه گريه عملى طبيعى و اى بسا غير ارادى است؛ لذا نمى شود مورد امر و نهى و حسن و قبح قرار گيرد، بلكه آنچه كه مورد حسن و قبح است، مقدمات و انگيزه‏هاى گريه مى‏باشد . چنانكه گفته‏اند: «تو آنى كه در بند آنى».
در اينجا براى اينكه بدانيم گريه بر سيدالشهدا (ع) چگونه گريه‏اى است و چه تأثيرات و بركاتى مى‏تواند داشته باشد، بهتر آن است كه اشاره‏اى به انواع گريه كنيم تا بعد از آن، نوع گريه بر آن حضرت برايمان معلوم گردد.
1- گريه طفوليت: زندگانى انسان با گريه شروع مى شود كه همان گريه، نشانه سلامت و تندرستى نوزاد است، و در واقع گريه در آن زمان ، زبان طفل است .
2- گريه شوق: مانند گريه مادرى كه از ديدن فرزند گمشده خويش پس از چندين سال سرداده مى‏شود . و اين گريه‏اى است كه از روى هيجان و احياناً جهت سرور و شادى به انسان دست مى‏دهد.
3- گريه عاطفى و محبت: محبت از عواطف اصيل انسانى است كه با گريه انس ديرينه دارد . مثلاً محبت حقيقى به خداوند حسن آفرين است و براى قرب به او بايد اشك محبت ريخت.

 

صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم‏  تا به كى در غم تو ناله شبگير كنم‏

 

4- گريه معرفت و خشيت: انجام عبادات خالصانه و تفكر در عظمت آفرينش و كبريايى خداوند ، و همچنين اهميت تكاليف و مسئوليتهاى انسانى باعث مى‏گردد كه نوع خاصى از خوف، در درون انسان ايجاد شود و اين خوف، خوفى است كه از روى معرفت به خداوند و تهذيب نفس به دست مى‏آيد كه «خشيت » ناميده مى شود.
5- گريه ندامت: از عوامل اندوه زدايى كه منجر به گريه مى‏گردد، محاسبه نفس و حسابرسى شخصى است ، و همين حسابرسى باعث مى‏شود كه انسان به گذشته خود فكر كند و با حسابرسى ، جبران كوتاهى و خطاها را بكند و اشك حسرت و ندامت از چشمانش جارى نمايد، اين گريه، نتيجه توبه و بازگشت به خداست.

 

اشك ميغلتد به مژگانم به جرم رو سياهى‏  اى پناه بى پناهان، مو سپيد روسياهم‏
روز و شب از ديدگان اشك پشيمانى فشانم 
‏ تا بشويم شايد از اشك پشيمانى گناهم‏

 

6- گريه پيوند با هدف: گاهى قطره‏هاى اشك انسان، پيام آور هدفهاست . گريه بر شهيد از اين نوع گريه است . گريه بر شهيد خوى حماسه را در انسان زنده مى‏كند و گريستن بر سيدالشهدا (ع) خوى حسينى را در انسان احيا مى‏كند ، و خوى حسينى چنان است كه نه ستم مى‏كند و نه ستم مى‏پذيرد. آن كسى كه با شنيدن حادثه كربلا قطره اشكى از درون دل بيرون مى‏فرستد، صادقانه اين پيوند با هدف والاى سيدالشهدا (ع) را بيان مى‏كند.
7- گريه ذلت و شكست: گريه افراد ضعيف و ناتوانى كه از رسيدن به اهداف خود مانده‏اند و روح و شهامتى براى پيشرفت در خود نمى‏بينند.
با ذكر اين مطلب، حال بايد بررسى كرد كه گريه بر حسين (ع) از چه نوع گريه است . هر كس با اندك توجهى خواهد دانست كه گريه بر حسين (ع) گريه محبت است ، آن محبتى كه در دلهاى عاشقانش به ثبت رسيده است . گريه بر او ، گريه شوق است ، زيرا قسمت زيادى از حماسه‏هاى كربلا، شوق آفرين و شورانگيز است و به دنبال آن سيلاب اشك شوق به خاطر آن همه رشادت، فداكارى ، شجاعت و سخنرانيهاى آتشين مردان و زنان به ظاهر اسير ، از ديدگان شنونده سرازير مى‏گردد و نيز گريه معرفت و پيوند با هدف متعالى و انسان ساز او است؛ و به تعبير امام خمينى (ره) گريه سياسى است كه فرمود: «ما ملت گريه سياسى هستيم ، ما ملتى هستيم كه با همين اشكها سيل جريان مى‏دهيم و سدهايى را كه در مقابل اسلام ايستاده است خرد مى‏كنيم ».

 

هزار سال فزون شد ز وقعه عاشورا  ولى ز تعزيه هر روز، روز عاشور است‏

 

هيهات كه گريه بر حسين (ع) گريه ذلت و شكست باشد، بلكه گريه پيوند با سرچشمه عزت است، گريه امت نيست، كه گويا است ، گريه سرد كننده نيست ، كه حرارت بخش است، گريه بزدلان نيست، كه گريه شجاعان است ، گريه يأس و نااميدى نيست كه گريه اميد است، و بالاخره گريه معرفت است و گريه معرفت در عزاى حسين (ع) از انحراف و تحريف در قيام آن حضرت جلوگيرى مى كند و شايد به همين جهت باشد كه در فضيلت گريه بر سيدالشهدا (ع) روايات متعددى وارد شده است . از آن جمله، روايتى است كه امام صادق (ع) فرمود: «گريه و بى تابى در هر مصيبت براى بنده مكروه است، مگر گريه بر حسين بن على (ع) كه اجر و ثواب نيز دارد» . 85
گريه و عزادارى براى سيدالشهدا(ع) داراى آثار و بركات مهمى است كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:

 

1- حفظ رمز نهضت حسينى

 

از ارزنده‏ترين آثار و بركات مجالس عزادارى و گريه بر ابى عبدالله حسين (ع) حفظ رمز نهضت حسينى است .
براستى ؛ چرا در دوران منحوص سلاطين و پادشاهان جور از برپايى مجالس عزاى اهل بيت (ع) به خصوص سالار شهيدان جلوگيرى مى شد؟ آيا نه اين است كه عزاى حسينى و امامان شيعه، سبب مى شود كه سخنوران و دانشمندان متعهد و انقلابى، مردم را از ظلم‏هاى حكومتها آگاهى دهند و انگيزه قيام آن حضرت كه امر به معروف و نهى از منكر است به اطلاع مردم برسد؟
آرى، اينگونه مجالس، آموزشگاهها و دانشگاههايى است كه به بهترين روش و زيباترين اسلوب مردم را به سوى دين خوانده و عواطف را آماده مى‏كند و جاهلان و بى‏خبران را از خواب سنگين غفلت بيدار مى‏سازد و نيز در اين مجالس است كه مردم ، ديانت را همراه با سياست، از مكتب حسين بن على (ع) مى‏آموزند.
گريه بر سيد الشهدا (ع) و تشكيل مجالس عزاى حسينى نه تنها اساس مكتب را حفظ مى‏كند، بلكه باعث مى‏گردد شيعيان با حضور در اين مجالس از والاترين تربيت اسلامى برخوردار شده و در جهت حسينى شدن رشد و پرورش يابند.
كدام اجتماعى است كه در عالم چنين اثرى را از خود بروز داده باشد؟ كدام حادثه‏اى است مانند حادثه جانسوز كربلا كه از دوره وقوع تاكنون و بعدها بدينسان اثر خود را در جامعه بشريت گذارده ، و روز به روز دامنه آن وسيعتر و پيروى و تبعيت از آن بيشتر گردد؟ از اين رو بايد گفت كه در حقيقت مراسم عزادارى حافظ و زنده نگهدارنده نهضت مقدس امام حسين (ع) و در نتيجه حافظ اسلام وضامن بقاى آن است .
تشكيل مجالس عزادارى حسين، نه تنها اساس مكتب را حفظ كرده و مى‏كند بلكه به علاوه سبب آن گرديد كه شيعيان با حضور در اين مجالس از والاترين تربيت اسلامى برخوردار شده و در جهت حسينى شدن رشد و پرورش يابند.
«موريس دوكبرى» مى‏نويسد: «اگر مورخين ما، حقيقت اين روز را مى‏دانستند و درك مى‏كردند كه عاشورا چه روزى است ، اين عزادارى را مجنونانه نمى پنداشتند . زيرا پيروان حسين به واسطه عزادارى حسين مى‏دانند كه پستى و زير دستى و استعمار را نبايد قبول كنند . زيرا شعار پيشرو و آقاى آنان تن به زير بار ظلم و ستم ندادن است.
قدرى تعمق و بررسى در مجالس عزادارى حسين نشان مى‏دهد كه چه نكات دقيق و حيات بخشى مطرح مى شود ،در مجالس عزادارى حسين گفته مى شود كه حسين (ع) براى حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگى مقام و مرتبه اسلام، از جان و مال و فرزند گذشت و زير بار استعمار و ماجراجويى يزيد نرفت؛ پس بياييد ،ما هم شيوه او را سرمشق قرار داده از زير دستى استعمار گرايان خلاصى يابيم و مرگ با عزت را بر زندگى با ذلت ترجيح دهيم...» 86.

 

2- ازدياد محبت به امام، و تنفر از دشمنان آن حضرت

 

سوزى كه از دل سوخته عاشقان سيدالشهدا (ع) به چشم سرايت كرده و از مجارى دو چشم آنها به صفحه رخسار وارد مى شود، مراتب علاقه و اخلاص و دلبستگى به خاندان وحى و رسالت را مى‏رساند و اين عمل اثرى مخصوص در ابقاى مودت و ازدياد محبت دارد.
گريه بر حضرت سيدالشهدا (ع) از مواردى است كه هيچ انسانى از فرط دلسوزى و انقلاب، طاقت بردبارى و تحمل در برابر استماع مصائب او را ندارد، و اين گريه و بيقرارى ، علاوه بر ازدياد محبت و مهر و مودت، موجب كثرت تنفر و بى‏زارى از دشمنان و قاتلان آن حضرت شده و موجب برائت دوستداران اين خانواده از دشمنان ايشان مى‏گردد.
بارى، گريه با آگاهى و معرفت بر امام حسين (ع) ، در واقع، اعلام انزجار از قاتلان اوست و اين تبرى از آثار برجسته گريه بر امام حسين (ع) است زيرا مردم به ويژه افرادى كه داراى شخصيت هستند از گريه كردن در برابر حوادث تا سر حد امكان امتناع مى‏ورزند ، و تا شعله درونى آنان به مرتبه انفجار نرسد حاضر به گريه كردن مخصوصاً در برابر چشم ديگران نيستند، اين گريه و عزادارى ابراز كمال تنفر در برابر تعدى و تجاوز و ستمگرى و پايمال نمودن حقوق جامعه و به ناحق تكيه زدن بر مسند حكومت آنان مى‏باشد.

 

3- آشنايى با حقيقت دين و نشر آن

 

يكى ديگر از آثار و بركات مجالس عزادارى سيدالشهدا (ع) اين است كه مردم در سايه مراسم عزادارى به حقيقت اسلام آشنا شده و بر اثر تبليغات وسيع و گسترده‏اى كه همراه با اين مراسم انجام مى‏گيرد، آگاهى توده مردم بيشتر شده و ارتباطشان با دين حنيف محكمتر و قويتر مى‏گردد . چه اينكه قرآن و عترت دو وزنه نفيسى هستند كه هرگز از يكديگر جدا نمى‏شوند و اين آگاهى در اقامه ماتم و مراسم سوگوارى عترت رسول اكرم (ص) به خصوص امام حسين (ع) به آحاد مردم داده خواهد شد.

 

4- آمرزش گناهان

 

ريان بن شبيب از امام رضا (ع) روايت كرده كه فرمود: «اى پسر شبيب ، اگر بر حسين (ع) گريه كنى تا آنكه اشك چشمت بر صورتت جارى شود، خداوند گناهان كوچك و بزرگ، و كم يا زياد تو را مى آمرزد» 87
و نيز فرمود: «گريه كنندگان بايد بر كسى همچون حسين (ع) گريه كنند ، زيرا گريستن براى او گناهان بزرگ را فرو مى‏ريزد» 89.

 

5- سكونت در بهشت

 

امام باقر (ع) فرمود: «هر مؤمنى كه در سوگ حسين (ع) اشك ديده ريزد، به حدى كه بر گونه‏اش جارى گردد، خداوند او را ساليان سال در غرفه‏هاى بهشت مسكن مى‏دهد» . 90
و نيز امام صادق (ع) فرمود: «هر كس درباره حسين (ع) شعرى بخواند و گريه نمايد و يك نفر را بگرياند، بهشت براى هر دوى آنها نوشته مى‏شود . كسى كه حسين (ع) نزد او ذكر شود و از چشمش به مقدار بال مگسى اشك آيد، اجر او نزد خداست و براى او جز به بهشت راضى نخواهد شد» .91
و نيز فرمود: «هر كس كه در عزاى حسين (ع) بگريد يا ديگرى را بگرياند و يا آنكه خود را به حالت گريه و عزا درآورد ، بهشت بر او واجب مى‏شود» 92.

 

6- شفا يافتن

 

يكى ديگر از آثار و بركات مجالس عزادارى حضرت سيد الشهدا (ع) شفا گرفتن است . به طورى كه بارها ديده‏ايم و شنيده‏ايم كه بعضى از عزاداران و گريه كنندگان بر حسين (ع) شفا گرفته‏اند.
نقل است كه مرجع بزرگ شيعه مرحوم آية الله العظمى بروجردى در سن نود سالگى داراى چشمانى سالم بودند كه بدون عينك خطوط ريز را هم مى‏خواندند و مى‏فرمودند: اين نعمت را مرهون وجود مبارك حضرت ابى عبدالله الحسين (ع) هستم : و قضيه را چنين نقل مى‏فرمودند:
در يكى از سالها در بروجرد بودم، به چشم درد عجيبى مبتلا شدم كه بسيار مرا نگران ساخته بود . معالجه پزشكان فايده‏اى نكرد و درد چشم هر روز بيشتر و ناراحتى من افزونتر مى‏گرديد، تااينكه ايام محرم شد. در ايام محرم آية الله فقيد ، دهه اول را روضه داشتند و دسته‏هاى مختلف هم در اين عزادارى شركت مى‏كردند . يكى از دسته‏هايى كه روز عاشورا به خانه آقا وارد شده بود، «هيئت گِلگيرها» است كه نوعاً سادات و اهل علم و محترمين هستند، در حالى كه هر يك حوله سفيدى به كمر بسته‏اند، سر و سينه خود را گل آلود كرده و بطور بسيار رقت بار و مهيج و در عين حال با سوز و گداز فراوان و ذكرى جانسوز آن روز را تا ظهر عزادارى مى كنند . آقا فرمودند:
«هنگامى كه اين دسته به خانه من آمدند و وضع مجلس با ورود اين هيئت هيجان عجيبى به خود گرفته بود من هم در گوشه‏اى نشسته و آهسته آهسته اشك مى‏ريختم و در اين بين هم مقدارى گل از روى پاى يكى از همين افراد گلگير برداشته و بر روى چشمهاى ملتهب و ناراحتم كشيدم، و به بركت همين توسل، چشمانم خوب شد و امروز علاوه بر اينكه متبلا به درد چشم نشدم، از نعمت بينايى كامل برخوردارم، و به بركت حضرت امام حسين (ع) احتياج به عينك هم ندارم». با اينكه همه قواى جسمانى ايشان تحليل رفته بود با اين وجود تا آخرين ساعات زندگانى از بينايى كامل برخوردار بودند.

 

7- گريه كننده بر حسين، در قيامت گريان نيست

 

رسول اكرم (ص) به فاطمه زهرا (س) فرمود: «هر چشمى در روز قيامت گريان است مگر چشمى كه براى مصائب حسين (ع) گريه كرده باشد، چنين كسى در قيامت خندان و شادان به نعمت‏هاى بهشتى است». 93

 

آن روز ديده‏ها همه گريان شود ز هول‏  جز چشم گريه كرده بسوگ و عزاى او

 

8- امان از سكرات موت و آتش دوزخ

 

مسمع گويد: حضرت امام صادق (ع) فرمود: آيا متذكر مى شوى با حسين چه كردند؟ عرض كردم : آرى ، فرمود: آيا جزع و گريه مى‏كنى؟ گفتم : آرى ، به خدا سوگند گريه مى‏كنم و آثار غم و اندوه در صورتم ظاهر مى‏شود حضرت فرمود: «خدا اشك چشمت را رحمت كند . آگاه باش كه تو از آن اشخاصى هستى كه از اهل جزع براى ما شمرده مى‏شوند، به شادى ما شاد و به حزن ما محزون و اندوهناك مى‏گردند. آگاه باش كه بزودى هنگام مرگ، پدرانم را بر بالين خود حاضر مى‏بينى ، در حالى كه به تو توجه كرده و ملك الموت را درباره تو بشارت مى دهند، و خواهى ديد كه ملك الموت در آن هنگام از هر مادر مهربان به فرزندش ، مهربانتر است» سپس فرمود: «كسى كه بر ما اهل بيت به خاطر رحمت و مصائب وارده بر ما گريه كند، رحمت خدا شامل او مى‏شود قبل از اينكه اشكى از چشمش خارج گردد؛ پس زمانى كه اشك چشمش بر صورت جارى شود اگر قطره‏اى از آن در جهنم بريزد، حرارت آن را خاموش كند، و هيچ چشمى نيست كه گريه كند بر ما مگر آنكه با نظر كردن به كوثر و سيراب شدن با دوستان، خوشوقت مى‏گردد» . 94
با توجه به اين روايت شريف بايد گفت:جايى كه آتش جهنم كه قابل مقايسه با آتش دنيا نيست و به وسيله گريه بر حسين (ع) خاموش و برد و سلام گردد ، پس اگر در موردى، آتش ضعيف دنيا عزادار حسينى را نسوزاند جاى تعجب نيست .
سيد جليل مرحوم دكتر اسماعيل مجاب (داندانساز) عجايبى از ايام مجاورت در هندوستان كه مشاهده كرده بود نقل مى‏كرد، از آن جمله مى‏گفت : عده‏اى از بازرگانان هندو (بت پرست) به حضرت سيدالشهدا (ع) معتقد و علاقه مندند و براى بركت مالشان با آن حضرت شركت مى‏كنند، يعنى در سال مقدارى از سود خود را در راه آن حضرت صرف مى‏كنند. بعضى از آنها روز عاشورا به وسيله شيعيان ، شربت و پالوده و بستنى درست كرده و خود به حال عزا ايستاده و به عزاداران مى‏دهند، و بعضى آن مبلغى كه راجع به آن حضرت است را به شيعيان مى‏دهند تا در مراكز عزادارى صرف نمايند.
يكى از آنان را عادت چنين بود كه همراه سينه زنها حركت مى‏كرد و با آنها به سينه زدن مشغول مى شد. وقتى از دنيا رفت، بنا به مرسوم مذهبى خودشان، بدنش را با آتش سوزانيدند تا تمام بدنش خاكستر شد جز دست راست و قطعه‏اى از سينه‏اش كه آتش، آن دو عضو را نسوزانيده بود.
بستگان آن دو عضو را آوردند نزد قبرستان شيعيان و گفتند: «اين دو عضو راجع به حسين شماست» 95.

 

9- تأثير شعر سرودن در عزاى حسينى

 

امام صادق (ع) فرمود: «كسى نيست كه براى حسين (ع) شعرى بسرايد و گريه كند يا بگرياند مگر اينكه خداوند بهشت را بر او واجب كرده و گناهانش را مى‏آمرزد» .96


سخنى با حسين (ع)
«حسين ! اى پرچم خونين حق بر دوش،
حسين ! اى انقلابى مرد
حسين ! اى رايت آزادگى در دست،
در آن صحراى سرخ و روز آتشگون‏
قيام قامتت در خون نشست، اما
پيام نهضتت برخاست‏
از آن طوفان «طف» در روز عاشورا،
به دشت «نينوا» ناى حقيقت از «نوا» افتاد
ولى ...
مرغ شباهنگ حقيقت ، از نواى ناله «حق ، حق » نمى‏افتد».
سلام بر تو ، اى حسين !
سلام بر خط شفقگون كربلا، كه خون تو را، اى خون خدا - همواره بر چهره افق مى‏پاشد و غروب هنگام، سرخى آسمان مغرب را به شهادت مى‏گيرد ، تا آن جنايت هولناك را هر چه آشكارتر بنماياند و چشم تاريخ را بر اين صحنه هميشه خونين بدو زد و گوش زمان را از آن فريادها تندر گونه آن عاشوراى دوران ساز، پر كند.
اى حسين ... اى عارف مسلّح !
كربلاى تو، عشق را معنى كر دو انقلاب تو اسلام را زنده ساخت و شهادت تو، حضور هميشگى در همه زمان‏ها و زمين‏ها بود.
اى حسين ... اى شراره ايمان !
اى حسين ... اى در سكوت سرخ ستم، شهر آشوب!
در بهت خاموشى و ترس، تلخابه فرياد را در حلقوم شب ريختى و با نامردان تبهكار ، مردانه در آويختى.
عاشوراى تو، انفجارى از نور و تابشى از حق بود كه بر «طور» انديشه‏ها تجلى كرد و «موسى خواهان» گرفتار در «تپه» ظلمت ظلم را از سرگردانى نجات بخشيد.
چه مى‏گويم؟ ... تو تاريخ را به حركت آوردى و زبان زمان را به سرودن حماسه‏هاى زيباى ايثار و جهاد و شهادت گشودى . لحظه لحظه تاريخ را عاشورا ساختى و جاى جاى سرزمين‏ها را كربلا...
خفته بوديم و بى خبر ... اما تو، اين «مصباح هدايت» و اى «كشتى نجات» گام خسته ما را به تلاش كشاندى و افسردگى يأسمان را به شور اميد مبدل ساختى و از سكوت و درنگ و وحشت ، به فرياد و هجوم و شجاعتمان رساندى و پاى كوفته و پر آبله ما را، تابام آگاهى و تا برج بيدارى فرا بردى. 97
«اى حسين » ...
تو كلاس فشرده تاريخى .
كربلاى تو، مصاف نيست‏
منظومه بزرگ هستى است ،
طواف است.
پايان سخن
پايان من است
تو انتهاى ندارى ...98


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط رحیم میری  | 

آثار و بركات مرقد شريف سيدالشهداء (ع)

 

اگر چه قبر حقيقى سيدالشهدا (ع) در دلها و قلبهاست كه بناى آن از دوران كودكى در سرزمين دل شيعيان و عاشقانش گذارده شد؛ اما مرقد شريف آن حضرت همواره از آثار و بركات متعددى برخوردار بوده است .
ضريح مقدس و حرم مطهر امام حسين (ع) يادگارى از جان نثارى و فداكارى او و يارانش در راه خدا مى‏باشد. مرقدى كه جاى عترت آدميان براى ابد و دوام خواهد بود، و سزاوار است كه اين بارگاه شريف و غم‏انگيز و شور آفرين، همواره زيارتگاه مردم جهان شده و انسانها ، فداكارى و عشق و صفا را از خفتگان اين مرقدهاى شريف ، سرمشق گيرند.
حرم حسين كعبه دلهاست . و اين كعبه طوافگاه زائران و قبله اميدواران و دارالشفاى دردمندان و پناهگاه توبه كنندگان و گنهكاران است.
آرى، عاشقان كويش و دلباختگان رويش ، پروانه‏وار خود را در اطراف ضريح مطهرش گردانيده و به آتش عشق و محبت او، پر و بال خويش را مى‏سوزانند و اشك شوق و اشتياق بر چهره و رخسار مى‏افشانند، و بر مظلومى و مصيبتهاى او و خاندانش ناله سر مى‏دهند براستى «اين چه شمعى است كه جانها همه پروانه اوست».

 

برگرد حريم تو ، كه دست طلب ماست‏  چون دامن شمعى است، كه پروانه بگيرد

 

فضل و شرافت كربلا و مرقد مطهر سيدالشهدا (ع) چنان است كه امام صادق (ع) فرمود: «قبر ابى عبدالله الحسين (ع) از آن روزى كه در آنجا دفن شد، باغى از باغهاى بهشتى است» 65.
با ذكر اين مختصر ، شايسته است جهت آگاهى و آشنايى با چگونگى حرم و مرقد شريف امام حسين (ع) و تحولات عمارت شريف ، مطالبى به طور اجمال ذكر گردد.
محل دفن آن حضرت كه همان گودال قتلگاه است ، اكنون داراى سقفى است كه روى آن صندوق مبارك نهاده شده و روى صندوق ، ضريح در ميان روضه منوره ، و روضه نيز در بين مسجد (مسجد بالا سر و مسجد پشت سر) و در طرف پايين پا در زاويه روضه قبور شهدا مى‏باشد اين مجموعه هم اكنون حرم امام حسين (ع) را تشكيل مى‏دهد، و حرم نيز ميان رواق و رواق در وسط صحن و صحن محور آبادانى زمين كربلا بوده و مى‏باشد.
ضريح مقدس در وسط واقع است و از نقره خالص ساخته شده كه در پيش روى آن با طلا و به خط نسخ نوشته شده: «ولا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون»، و در بالاى سر، «آيه نور» نوشته شده است .
صحن مطهر حسين (ع) داراى هفت باب است كه عبارتنداز: 1- باب قبله كه ساعتى بر فراز آن نصب است ، 2- باب قاضى الحاجات 3- باب زينبيه كه در حدود تل زينبيه قرار دارد 4- باب سلطانى 5- باب بازار بزازها 6- باب سدره كه در شمال صحن بوده و به بازار و اطراف راه دارد 7- باب صافى كه به درب بين الحرمين نيز معروف است.
از اخبار چنين بر مى‏آيد كه بارگاه حسينى هفت مرتبه - به غير از عمارت موجود - بنا نهاده شده است .
عمارت اول: بارگاه سيدالشهدا (ع) پس از ساختن قبر شريف آن حضرت براى اولين بار در دوران بنى اميه بنا گرديد ، اخبار و روايات بسيارى آمده كه در زمان بنى اميه سقفى بر روى مزار امام و مسجدى (ظاهراً توسط بنى اسد) نزديك آن ساخته شد و تا زمان هارون الرشيد (سال 193 ) همچنان باقى بود.
عمارت دوم: بعد از تخريب مرقد شريف ، توسط هارون ، در زمان مأمون خليفه عباسى، عمارت دوم بنا شد، و تا سال 232 باقى بود .
اما از آن سال تا سال 247 متوكل چهار بار امر به خرابى و انهدام قبر كرد، و اوقاف حاير مبارك را برد و ذخاير آن را تاراج كرد.
عمارت سوم: سومين بار مرقد مطهر امام به دست «منتصر» تجديد بنا شد، و تا سال 273 باقى بود.
عمارت چهارم: تجديد بناى مرقد امام براى چهارمين بار به دست محمد بن زيد بن حسن بن محمد بن اسماعيل بن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب ، ملقب به «داعى صغير» پادشاه طبرستان انجام گرفت.
عمارت پنجم: بناى عضد الدوله ديلمى بود، كه در سال 369 بنا شد، و در زمان او بود كه رواقى به دست عمران بن شاهين معروف به «رواق عمران» در حاير حسين ساخته شد.
عمارت ششم: ششمين بار بارگاه حسين به دست حسن بن مفضل بن سهلان ابومحمد رامهرمزى ، وزير سلطان الدوله ديلمى نوسازى شد.
عمارت هفتم: عمارت موجود است كه در سال 767 بعد از سرنگونى دولت آل بويه به سال 310 به دستور سلطان اويس ايلخانى ساخته شد، و در سال 786 فرزندش احمد بن اويس در تكميل آن كوشيد و تاريخ آن در بالاى محراب و نزديك سر شريف آن حضرت نگاشته شده است . 66
و اما آثار و بركات مرقد شريف و حرم مطهر سيدالشهدا (ع) عبارتنداز:

 

1- مرقد حسينى ، نيروبخش است

 

با ذكر اجمالى تحولاتى كه در عمارت مرقد مطهر امام حسين (ع) صورت گرفته است به خوبى معلوم مى‏گردد كه زيارت قبر آن حضرت در مبارزه با حكومت بنى عباس تأثير مهمى داشته است ، و به همين دليل بود كه عباسيان قبر آن امام را دشمن خود مى‏دانستند و به ويرانى آن دست مى‏زدند ، زيرا اين قبر شريف به مركز تجمع مخالفان و مبارزان تبديل شده بود.
مشاهده مزار و مرقد شهيدان كربلا و به نظر در آوردن آن مصائب جانگذار ، حالت بيننده را دگرگون ساخته و استقامت حال او را به هم زده و وارونه مى سازد، كه چگونه عده‏اى قليل در مقابل جمعى كثير و سپاهى مجهز و مهيا تن به مرگ داده و روى عقيده و ايمان خود ثبات قدم داشته و تا آخرين قطره خون خود مبارزه و جانفشانى نمودند.

 

2- محل نزول فرشتگان الهى

 

امام صادق (ع) فرمود: «ما بين قبر حسين (ع) تا آسمان، محل رفت و آمد فرشتگان الهى است ». 67
و نيز فرمود: «قبر حسين بن على (ع) بيست ذراع در بيست ذراع است . آن باغى از باغهاى بهشت ، و محل عروج فرشتگان به آسمان مى‏باشد هيچ فرشته مقرب و پيامبر مرسلى نيست جز آنكه از خدا مى‏خواهد كه او را زيارت كند پس گروهى فرود مى‏آيند و گروهى بالا مى‏روند» 68.

 

3- نماز قبول مى‏شود

 

اگر انسان زائر ، حق امام را شناخته و با معرفت و ولايت او در كنار قبر مطهرش نماز گذارد ، مورد قبول حق تعالى قرار مى‏گيرد . چنانكه امام صادق (ع) در شأن و مقام كسى كه به مرقد و بارگاه شريف حضرت مشرف شده و نماز بخواند ، فرمود: «خداوند متعال اجر نمازش را قبولى آن قرار مى‏دهد» 69.

 

4- تمام خواندن نماز

 

حضرت امام جعفر صادق (ع) فرمود: «نماز در چهار مكان تمام خوانده مى‏شود (يعنى اگر چه از حد مسافت شرعى هم بيشتر باشد اما شكسته نمى‏شود) : 1- مسجد الحرام (مكه) ، 2- مسجد الرسول (مدينه)، 3- مسجد كوفه، 4- حرم امام حسين (ع) » 70.
و نيز روايت شده كه «ابن شبل» از امام صادق (ع) پرسيد: آيا قبر امام حسين (ع) را زيارت كنم ؟ فرمود: پاك و خوب زيارت كن و نمازت را در حرمش تمام بخوان . پرسيد نمازم را تمام بخوانم؟ فرمود: تمام. عرض كرد : بعضى از اصحاب و شيعيان شكسته مى‏خوانند؟ فرمود: اينان دو چندان عمل مى‏كنند » 71.
لذا چنانكه در رساله‏هاى عمليه نيز آمده است ، در حرم امام حسين (ع) مى‏توان نماز را، هم شكسته خواند و هم به بركت آن حضرت تمام بجا آورد.

 

5- اجابت دعا و برآورده شدن حاجت

خداوند سبحان در ازاى ايثار و فداكارى سيدالشهدا (ع) و تحمل هرگونه سختى چون تشنگى و غم و اندوه فراوان براى حفظ اسلام، در مرقد شريفش بركاتى را قرار داده كه از جمله آنها اجابت دعا و برآورده شدن حاجات است . چنانكه امام صادق (ع) فرمود: «هر كس دو ركعت كنار قبر حسين (ع) نماز بخواند ، از خداوند چيزى رإ؛88ّّ مسئلت نكند جز اينكه به او عطا شود» . 72
و نيز فرمود: «خداوند در عوض قتل امام حسين (ع) امامت را در ذريه آن حضرت ، شفا را در تربتش ، اجابت دعا را در كنار مرقدش قرار داده ، و ايام زيارت كنندگان او از عمرشان حساب نمى‏شود» .
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط رحیم میری  | 

آثار و بركات زيارت سيدالشهداء (ع)

 

اى غمين ز اشتياق حضرت او                             روز و شب مايل به زيارت او
تو از او دور نيستى بالله «قبره فى قلوب من والاه »

 

در طول تاريخ انسانهايى بوده و هستند كه پس از مرگشان ، زندگى و حياتشان ادامه پيدا كرده و با مرگ بدنشان ، وجودشان و شخصيت و انديشه‏شان ادامه يافته است . مردان خدا و شخصيتهاى الهى، همانگونه كه در زمان حيات خويش استوانه دين و محور انسانيت و پشتوانه حق و عدالت هستند ، در زمان پس از مرگ نيز آرامگاه و زيارتگاهشان پشتوانه حق و عدالت و فضيلت است . و در اين ميان ، زيارت مشهد حسينى از ويژگيهاى برجسته‏اى برخوردار است . آنانكه توفيق پيدا مى كنند و به زيارت مرقد مطهرش مشرف مى شوند ، روى به آستان امام حسين (ع) آورده و به جانب اين مدرسه عشق و فضيلت و دانشگاه كمال و تربيت مى‏گرايند . اينگونه تربيت اجتماعى و يك چنين موسسه تهذيب اخلاق و ادب ، براى هيچ ملتى از ملل گيتى ميسر و مقدورنيست .
البته ملحدين و معاندين و مخالفين مكتب تشيع به خيال خود شبهات و اشكالهاى مى كنند و مى گويند: «زيارت قبور، بت پرستى است ؟!» در حالى كه هر كس كه به زيارت قبور ائمه (ع) مى رود هرگز به عنوان «بت» آنها را زيارت نمى‏كند . چه كسى است كه حسين بن على (ع) راخدا بداند؟!! شيعه، امام را مقرب درگاه خدا مى‏داند و با توسل به او قربى به خدا پيدا مى كند، همانطور كه خودش در قرآن مجيد فرمود:«به سوى او وسيله بگيريد» 37 امام را وسيله الهى مى‏داند. زيرا توسل و شفاعت، بعدى از ابعاد زيارت است كه زائر از اين طريق خود را به درگاه الهى نزديك مى‏كند، و پيشوايان ما وعده فرموده‏اند كه از زائران خود دستگيرى كنند.
امام رضا (ع) مى فرمايد: «هر امامى بر گردن دوستان و پيروانش عهد و پيمانى دارد و وفاى به اين عهد، بإ؛،،ّّ زيارت قبر آنان ممكن مى‏باشد . و كسى كه به شوق زيارت آنها و با تصديق به فضيلت آنها به سوى قبور آنها برود مورد شفاعت ائمه در قيامت قرار مى‏گيرد.
پس هر زائرى بايد بكوشد تا از اين شفاخانه فيض، استشفاى دردهاى درونى و امراض قلبى و اندرونى خود را خواسته، خواستار آن شود كه صفاى دل و دوستى خاطر و پاكيزگى روح و قداست روان و سلامت تن ، از خدمت آفريدگار جهان به وى عطا گردد ، تا اينكه هم ظاهر او به جمال و كمال آراسته شود و هم باطن وى از آلودگى‏ها پاك و مصفا گردد.
هر زائرى كه با معرفت و شناخت مقام صاحب اين مرقد و اهداف او به زيارت برود، از صاحب قبر الهام مى‏گيرد و اصول و تعاليم مكتب را به ياد مى‏آورد ، و هر زيارت و سلام او سرشار از اين آموزشها و الهام‏ها است.
از طرفى زيارتنامه‏هاى وارده، و خواندن هر كدام از آنها، خواننده و زائر را به دقت و تفكر واداشته ، متذكر تاريخ و احوال انبيا و اولياى معصوم مى‏گرداند. تأمل در زيارت عاشورا و ديگر زيارات ، اين مطلب را به خوبى روشن مى سازد كه امامان به اين وسيله در صدد ساختن انسانهاى مؤمن و متعهد بوده‏اند ، لذا به آنها تعليم داده‏اند كه در زيارت امام حسين (ع) از خداوند بخواهند كه زندگى و مرگشان را «حسين گونه» قرار دهد، و آنها را در دينا و آخرت همراه آن حضرت بدارد: «اللهم اجعل محياى محيا محمد و آل محمد ، و مماتى ممات محمد و آل محمد ... و ان يجعلنى معحكم فى الدنيا و الاخرة».
به اميد به اينكه خداوند متعال توفيق زيارت حضرتش را در دنيا و شفاعتش را در روز قيامت نصيب ما گرداند، به آثار و بركاتى كه زيارت سيدالشهدا (ع) به دنبال دارد مى‏پردازيم:

 

1- آرامش بخشيدن به زائر

 

قبل از آنكه به آثار و بركاتى كه برگرفته از روايات اسلامى است اشاره كنيم ، اين نكته لازم به ذكر است كه زيارت مرقد شريف امام حسين (ع) مانند ساير ائمه ، به مردمان و زيارت كنندگانش ، نوعى آرامش و اطمينان مى‏بخشد . در اين عصر كه انسان را موجودى مضطرب مى نامند، و پيوسته دست به گريبان با پديده‏هايى چون ترديد، ناكامى، تشويش، ترس و ناسازگارى با محيط و زندگى ماشينى و محروميت و جنگ و حتى كنار نيامدن بإ؛--ّّ خود است، و هر روز شاهد كاهشها و فرسايشها است و نمى تواند از اضطراب در امان بماند ، اين زيارت مرقد مردان خدا و پيشوايان دين است كه به انسان آرامش خاطر مى دهد.
در زيارت يك نوع كشش و نياز الزام آورى انسان را وا مى‏دارد كه فشارها و فريادهاى درونى را از راهى خارج كند . زائر آن مرقد شريف در پرتو دعا و گفتگو با پاكان و استمداد از ارواح پاك مقربان درگاه الهى، نيرو گرفته و نابسامانيها را با توسل بدانها برخود هموار مى سازند ، و خستگى‏ها و فشارهاى وارد بر روان ، و نيز اضطرابها و يأسها را از خودمى زدايند و به آرامش و اطمينانى براى ادامه زندگى دست مى‏يابند.

 

2- در امان خدا بودن

 

به امام صادق (ع) عرض كردند: كمترين اثرى كه براى زائر قبر امام حسين (ع) چيست؟ فرمود: «كمترين تأثيرش اين است كه خداوند متعال، او و خانواده و مالش را حفظ مى كند تا به سوى اهل خويش برگردد ،و چون روز قيامت فرا رسد، خداوند حافظ او خواهدبود ».38

 

3- زائر خدا محسوب شدن

 

زيد بن شحام گويد: به امام صادق (ع) عرض كردم : براى زائر قبر امام حسين (ع) چه مى‏باشد؟ فرمود: «همانند كسى است كه خدا را در عرش ديدار نموده باشد». گفتم: براى كسى كه يكى از شما را زيارت كند چه مى‏باشد؟ فرمود:
«همانند كسى است كه رسول خدا (ص) را زيارت نموده است » . 39

 

4- برآورده شدن حاجات و دفع پريشانى

 

امام صادق (ع) فرمود: «همانا نزد شما قبرى است كه هيچ فرد پريشانى نزد آن نمى‏آيد مگر آنكه خداوند از او دفع پريشانى نمايد و حاجتش را برآورد» . 40
و نيز به ابوصباح كنانى فرمود: «همانا نزد شما قبرى است كه هيچ فرد پريشانى نزد آن نمى‏رود مگر آنكه خداوند از او پريشانى را دفع نموده و حاجتش را برآورده مى نمايد، و همانا نزد او چهار هزار فرشته هستند كه از هنگام شهادتش آشفته و غم آلود تا روز قيامت بر او مى‏گريند. هر كس او را زيارت كند، وى را تا خانه‏اش بدرقه مى‏كنند، و هر كه مريض شود به عيادتش مى‏روند، و هر كه بميرد جنازه‏اش را تشييع مى‏كنند». 41

 

5- زيادتى در عمر و رزق

 

امام باقر (ع) فرموده است : «شيعيان ما را به زيارت قبر حسين (ع) امر كنيد ، زيرا زيارت او موجب فزونى در رزق و طول عمر و دفع بلايا و ناگواريها مى‏شود » . 42

 

6- آمرزش گناهان

 

امام صادق (ع) فرمود: «هر كس حسين (ع) را زيارت كند در حاليكه عارف به حق او بوده و به امامتش اقرار داشته باشد خداى سبحان ،گناهان گذشته و آينده‏اش را مى‏آمرزد». 43
و جابر جعفى در ضمن يك حديث طولانى از امام صادق (ع) روايت كرده است كه فرمود: «چون از نزد قبر حسين (ع) بازگشتى ، ندا كننده‏اى تو را ندا مى‏دهد كه اگر آن را مى‏شنيدى ، تمام عمر را نزد قبر شريف حسين (ع) اقامت مى‏گزيدى. آن منادى گويد:خوشا به حال تو اى بنده خدا كه سود فراوان بردى و به سلامت (در دين ) دست يافتى. عمل از سربگير كه گناهان گذشته‏ات آمورزيده شد» . 44

 

7- محسوب نشدن ايام زيارت از عمر زائر

 

امام صادق (ع) فرمود: «همانا ايام زيارت زائران حسين بن على (ع) از عمرشان محسوب نگشته و جزء حياتشان به شمار مى‏آيد» . 45

 

8- حفاظت زائر در دنيا و آخرت

 

عبدالله بن هلال به امام صادق (ع) عرض كرد: فدايت شوم، كمترين نصيبى كه زائر امام حسين (ع) دارد، چيست ؟ فرمود: «اى عبد الله، كمترين چيزى كه براى او مى‏باشد، اين است كه خداوند او و خانواده‏اش را حفظ مى كند تا وى را به سوى خانواده‏اش باز گرداند، و چون روز قيامت فرا رسد، خداوند حافظ او مى‏باشد» . 46

 

9- عنايت و توجه سيدالشهدا (ع)

 

امام صادق (ع) فرمود: «حسين در نزد پروردگارش ... به زائرانش نظر مى كند . او نگاه مى كند كه چه كسى براى آن حضرت گريه مى كند، پس براى او طلب آمرزش كرده و پدرانش را مى‏خواند تا براى آن زائر دعا كرده و طلب آمرزش و مغفرت نمايند. سپس امام (حسين) مى فرمايد: اگر زائر من مى‏دانست كه خدا چه چيزى براى او عطا مى فرمايد شادى او بيشتر از جزع و بى‏تابى وى مى‏گرديد» . 47
و امام حسين (ع) فرمود: «هر كس مرا در زندگانيش زيارت كند، پس از مرگش بازديدش خواهم كرد» . 48

 

10- خير و بركت زياد

 

امام صادق (ع) فرمود: «اگر مردم مى‏دانستند كه چقدر خير و بركت در زيارت امام حسين (ع) وجود دارد ، براى زيارت كردنش با يكديگر مقاتله مى‏كردند، و هر آينه اموالشان را براى رفتن به زيارتش مى‏فروختند» 49
و امام باقر (ع) فرمود: «اگر مردم مى‏دانستند كه زيارت قبر شريف حسين (ع) چه مقدار فضيلت و بركت دارد، از شوق زيارت جان مى سپردند و نفسهايشان از شدت حسرت بند مى‏آمد» 50.

 

11- برابرى زيارت قبر حسين (ع) با حج

 

عبدالله بن عبيد انبارى گويد: به امام صادق (ع) عرضه داشتم : فدايت شوم ، همه ساله وسايل تشرف به حج برايم فراهم نمى‏شود. فرمود: «چون قصد حج نمودى و اسباب برايت فراهم نگشت ، به زيارت قبر حسين (ع) برو، كه يك حج برايت نوشته مى شود و چون قصد عمره نمودى و وسايل مهيا نشد ، عزم زيارت قبر حسين (ع) نما، كه يك عمره برايت منظور مى شود» 51

 

12- نام زائر در اعلى عليين ثبت مى‏شود

 

امام صادق (ع) فرمود: «هر كس به زيارت قبر حسين (ع) برود در حالى كه عارف به حق او باشد، خداوند نام او را در اعلى عليين مى‏نويسد» . 52

 

13- غرق شدن در رحمت الهى

 

از امام صادق (ع) پرسيدند: ثواب كسى كه قبر امام حسين (ع) را زيارت كند، در حالى كه كبر و غرور نداشته باشد چيست ؟ فرمود: «برايش هزار عمره و حج مقبول نوشته مى شود . اگر شقى باشد، سعيد نوشته مى‏گردد، و پيوسته در رحمت الهى غوطه‏ور خواهد بود» . 53

 

14- دعاى معصومين براى زائر

 

معاوية بن وهب از امام صادق (ع) نقل نموده كه فرمود: «اى معاويه، زيارت قبر حسين (ع) را از روى ترس وامگذار ، زيرا هر كه آن را ترك كند ، چنان دچار حسرت مى‏شود كه آرزو نمايد قبرش نزد او باشد . آيا دوست ندارى كه خداوند تو را در زمره كسانى به حساب آورد كه رسول خدا (ص) و على و فاطمه و امامان معصوم (ع) برايش دعا مى‏كنند؟» 54.
و نيز فرمود: «همانا فاطمه (س) دختر محمد (ص) نزد زائران قبر فرزندش حسين (ع) حضور يافته و براى گناهانشان طلب آمرزش مى‏كند». 55

 

15- تجلى خدا

 

امام صادق (ع) فرمود: «به درستى كه خداى تبارك و تعالى، قبل از اهل عرفات ، براى زائران قبر حسين (ع) تجلى مى نمايد، حوايج آنان را بر آورده مى‏كند ، گناهانشان را آمرزيده و درخواستهايشان را به اجابت مقرون مى‏سازد ، و سپس متوجه اهل عرفات شده و در مورد آنان نيز اينگونه عمل مى‏كند». 56

 

16- سعادت

 

امام صادق (ع) به عبدالملك خثعمى فرمود: «زيارت حسين بن على (ع) را ترك مكن و دوستانت را نيز به آن فرمان بده، تا خداوند بر عمرت افزوده و روزيت را زياد گرداند. خداوند سبحان زندگانى تو را در سعادت قرار خواهد داد، و نمى‏ميرى مگر سعادتمند ، و تو را در سلك سعادتمندان خواهند نوشت » . 57

 

17- تأثير زيارت در روز عاشورا

 

امام صادق (ع) فرمود: «هر كس قبر حسين را در روز عاشورا زيارت كند ، همانند كسى است كه در برابر او به خون خود غلطيده باشد» 58.

 

18- قرار گرفتن در جوار پيامبر و على و فاطمه (ع)

 

امام صادق (ع) فرمود: «هر كس مى‏خواهد در جوار پيامبر (ص) و على و فاطمه (ع) باشد، نبايد زيارت حسين بن على (ع) را ترك كند» 59.

 

19- تأثير زيارت در روز قيامت

 

امام صادق (ع) فرمود: «هيچ كس در روز قيامت نيست مگر آنكه آرزو مى‏كند كه اى كاش از زائرين امام حسين (ع) مى‏بود زيرا مشاهده مى‏نمايد كه با زائران حسين (ع) به واسطه مقامى كه در نزد پروردگار دارند، چگونه عمل مى‏شود» . 60
و نيز فرمود: «هر كس دوست دارد در روز قيامت بر سر سفره‏هايى از نور بنشيند پس بايد از زائرين حسين بن على (ع) باشد» 61.
و زرارة بن اعين گويد: «امام صادق (ع) فرمود: «زائرين حسين يك برترى نسبت به ساير مردم دارند» پرسيدم : برتريشان چيست ؟ فرمود: «چهل سال قبل از مردم وارد بهشت مى‏شوند در حالى كه ديگران هنوز در حال حساب هستند» . 62

 

20- رهايى از شدايد قيامت

 

رسول گرامى اسلام (ص) فرمود: «من تعهد مى‏كنم كه در روز قيامت هنگامه رستاخيز ، ضمن ملاقات با زائر حسين (ع)، دستش را بگيرم و از مراحل هول‏انگيز و سختيهاى قيامت نجاتش بخشيده و او را به بهشت وارد كنم»63.

 

21- نجات از آتش جهنم

 

امام صادق (ع) فرمود: «هر كس قبر حسين (ع) را به خاطر خداوند و در راه خدا زيارت نمايد، خداوند او را از آتش دوزخ آزاد مى‏سازد، و روز ترس بزرگ (قيامت) او را ايمن مى‏دارد . از خداوند نيز هيچ حاجتى از حوائج دنيا و آخرت را طلب نمى‏كند مگر آنكه به او عطا مى‏نمايد» 64.
اين آثار و آثار ديگرى كه به خاطر اجتناب از طولانى شدن مطلب ذكر نكرديم ، همگى به بركت وجود حضرت سيدالشهدا (ع) است كه اميدوارم هر چه زودتر توفيق زيارت مرقد مطهرش نصيب ت
مام عاشقان گردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط رحیم میری  | 

آثار و بركات سياسى - اجتماعى سيد الشهدا (ع)

1- بقاى شريعت اسلام

او كشته شد كه دين خدا جاودان شود  جان جهان فداش كه بى مثل و گوهر است

 

اوضاع عمومى اسلام و مسلمين بسيار ناراحت كننده بود . فعاليت‏ها و تبليغات مسموم بنى اميه عليه حضرت على (ع) و خاندانش ، و نيز تحريفات و بدعتهايى كه زيركانه در اسلام داخل كرده بودند، شرايط را جهت نابودى اسلام و محو نام حضرت محمد (ص) آماده كرده بود. خلافت الهى به حكمت سلطنتى و ديكتاتورى تبديل شده بود . روح شريعت اسلام يعنى پرهيزگارى و عدالت، در اجتماع ديده نمى‏شد و از احكام اجتماعى دين فقط جمعه و جماعت، آن هم به صورت تشريفات وجود داشت؛ و گاهى همين صورت تشريفاتى نيز به بدعت و بلكه فسق و فجور مى‏گراييد . اكثر قريب به اتفاق نسل مسلمان كه آن روزها در شبه جزيره عربستان زندگى مى‏كرد، در پايان خلافت عمر متولد و در عصر عثمان پرورش يافته و در آغاز حكومت معاويه وارد اجتماع شده بودند، لذا پيامبر اكرم (ص) را زيارت نكرده و شايد بتوان گفت مقام و منزلت خاندان وحى را درك نكرده بودند.
در رأس جامعه‏اى كه دچار بى‏ارادگى و ضعف نفس شده بود، حاكمى فاسق و فاجر چون يزيد لقب شريف اميرالمؤمنين و خليفه مسلمين را به ناحق با خود يدك مى كشيد. يك جوان قمار باز و شرابخوار، بى‏بند و بار و صد در صد اهل دنيا و خوشگذرانيهاى آن بر مردم حكومت مى كرد يك مغز الكلى كه از نظر افكار ، نسبت به اسلام و مقدسات اسلام كمترين عقيده‏اى نداشت، و ميمون بازى و هوسبازى از كارها و تفريحات روزانه‏اش بود . انسانهاى خطرناك و دنيا طلب به فرمان او در تمام استانها و شهرستانها بر اوضاع مسلط و بر دوش مسلمانان سوار بودند.
در چنين وضع خطرناك و دردناكى ، امام حسين (ع) پاى فشرد و عزم جهاد راسخ كرد و با تعداد معدودى از ياران ، همراه با زنان و كودكان به استقامت برخاست، و چنين فرياد كرد: «آيا نمى‏بينيد كه به حق عمل نمى‏شود و از باطل نهى نمى‏شود؟ در اين هنگام بايد شخص مؤمن حقا و واقعاً طالب لقاى پروردگارش باشد» 19.

 

اگر ديدى كه نابينا و چاه است ‏ اگر خاموش بنشينى گناه است‏

 

بارى، مقاومت و پايدارى سيدالشهدا (ع) بود كه شريعت اسلام را بعد از اينكه در اثر طغيان معاويه و جور و بيداد او رو به اضمحلال گذارده بود، و تغيير و تبديلى كه او و پسر ناخلفش يزيد در اين دين بنا گذاشته و اساس ديانت را متزلزل بلكه مشرف به انهدام نموده بودند نجات بخشيد. نهضت اين بزرگوار و قيام نيرومندانه‏اش، بقاى دين را باعث گرديده، و با خون خود و اصحاب و يارانش ،گلستان دين را آبيارى و نهال گلستان شريعت را سرسبز و شاداب نمودند . اگر نهضت مقدس حسين نبود از اسلام به غير از اسلام اموى و از دين جز دين يزيدى و دين تشريفاتى چيزى باقى نمانده بود .
«مقرم» در كتاب مقتل خود مى‏نويسد: نهضت حسين (ع) جزء اخير از علت تامه جهت استحكام مبانى دين بوده، به طورى كه اين نهضت ، بين دعوت حق و حملات باطل، تفرقه و جدايى انداخته ، حق و باطل را از يكديگر جدا نمود . لذا گفته شده است : دين را وجود مقدس محمد ى شروع نموده و بقاى آن به واسطه وجود مبارك امام حسين (ع)تداوم يافت . «الاسلام نبوى الحدوث و حسينى البقاء» 20
اين بركت بزرگ كه به خاطر وجود شريف حضرت سيدالشهدا (ع) است، از تفسير بعضى احاديث نبوى نيز به دست مى‏آيد، از جمله اين حديث معروف شريف كه فرمود: «حسين منى و انا من حسين» 21.
حسين از من است و من نيز از حسينم .

 

بفرمود احمد شه عالمين  حسين از منست و منم از حسين‏

 

بدين معنى كه امام حسين (ع) سبط آن رسول گرامى بوده و از زبان مبارك نبوت و انگشت ابهام مقام رسالت تغذيه نموده و رشد و نماى او از شيره جان نبى اكرم (ص) بوده است ، و از طرفى پيامبر از امام حسين است زيرا دين آن رسول خاتم ، به واسطه امام حسين و فداكارى و جان نثارى او به جهان و جهانيان نفوذ كرده و تجليات و نورافشانى و گيتى شناسى خود را بعد از وفات پيغمبر معظم، به وسيله شهادت و جانبازى و از مال و عيال گذاشتن اين بزرگوار به عالميان جلوه و ظهور داده است .
«واشنگتن ايروينك» مورخ آمريكايى گويد: «براى امام حسين (ع) ممكن بود كه زندگى خود را با تسليم شدن به اراده يزيد نجات بخشد، ليكن مسئوليت پيشوا و نهضت بخش اسلام اجازه نمى داد كه او يزيد را به عنوان خلافت بشناسد . او بزودى خود را براى قبول هر ناراحتى و فشارى به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنى اميه آماده ساخت. در زير آفتاب سوزان سرزمين خشك و در روى ريگهاى تفتيده عربستان روح حسين فنا ناپذير است . اى پهلوان و اى نمونه شجاعت و اى شهسوار من، اى حسين ». 22

 

خون او تفسير اسلام مبين  منجى و احياگر شرع است و دين*

 

2- تفسير و احياى اسلام و امر به معروف و نهى ازمنكر

 

از جمله آثار مهم سياسى - اجتماعى قيام و نهضت حياتبخش حسينى كه به جاى مانده، آشكار ساختن اسلام صحيح و احياى امر به معروف و نهى از منكر بود تا بطلان اسلام انحرافى اموى كه پس از زمان رحلت نبى اكرم (ص) صورت گرفت، روشن شود.
خاندان بنى اميه در تبليغات خود، خويش را از خاندان رسول خدا (ص) قلمداد كرده و اسلام را وارونه به مردم نشان داده بودند و ايشان را در امور دين به ادعاى اينكه اولى الامر واجب الاطاعه هستند در حيرت و سرگردانى گذاشته بودند؛ اما امام حسين (ع) با قيام خود همه اين توطئه‏ها را بهم ريخت و اسلام اموى و دين يزيدى را از اسلام ناب محمدى جدا ساخت، و با نماز خونين خود در ظهر عاشورا، نماز را اقامه كرده عملاً معنا نمود.
چنانكه در زيارت وارث مى‏خوانيم: «اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت الزكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر».
بنابراين، نهضت و شهادت سيدالشهداء (ع) دو معنى داشت:

پس از شهادت امام حسين (ع)، گروه مكتبى، به حركت توده‏اى مخالف تبديل شد كه بدون استثنا همه مسلمين را در بر گرفت، زيرا مسلمانان به حقيقت اسلام و هدف تفكر مكتبى پى برده بودند، طرز تفكرى كه از روز اول، شعار حكومتى غير منحرف و صالح را فرياد مى‏كرد. در آن زمان، تمام جهان اسلام دريافته بود كه سكوت امت بر انحراف رهبرى، خطايى فاحش به شمار مى‏آيد. زيرا اين سكوت به فاجعه كربلا منجر شد. و همين امر آغازى شد براى انقلابها و امر به معروف و نهى از منكر.
آرى، كار انبيا و اولياى الهى در حقيقت امر به معروف و نهى از منكر و شناساندن معروف و منكر به مردم بوده است، و در اين راستا، نه تنها به سخن بسنده نكردند كه از درگيرى و تحمل سختيها و دشواريهاى آن نيز نهراسيدند. در اين بين رسول اكرم (ص) شناب بيشترى به آن دو امر داده و با تلاش و پيگيرى اسلام را پيروز كرد.
اما بعد از رحلت پيغمبر (ص)، مردم از خط مستقيم محمدى منحرف شدند و نا اهلان را به خلافت پذيرفتند كه عامل مهم اين مصيبت، جهل مردم و بى توجهى به امر به معروف و نهى از منكر بود. و امام حسين (ع) با قيام مصلحانه خود احياگر حقيقى اين دو فريضه الهى است. چنانكه سر قيام خويش را «اصلاح نمودن امت جدش و امر به معروف و نهى از منكر» معرفى مى‏نمايد. او با قيام خود به اين دو اصل اسلامى، اعتبار و آبروى شايسته داد و ارزش آنها را در جهان اسلام بالا برد، يعنى در حالى كه ديگران آن را در مرز ضرر شخصى متوقف مى‏كنند و ارزش آن را پايين مى‏آورند، نهضت حسينى مرزى براى آن نمى‏شناسد.
گاهى گفته مى‏شود: فقهاى شيعه شرايطى را براى امر به معروف و نهى از منكر ذكر كرده‏اند كه از آن جمله: ايمنى از ضرر بر جان و مال و ناموس است. پس شهادت حسين (ع) چگونه امر به معروف و نهى از منكر و يا برانگيزاننده بر آن است؟
در جواب بايد گفت: گاهى اوقات انسان با مسئله‏اى مواجه مى‏شود كه ناچار است بين از خود گذشتگى براى نجات دين و ميهن از نابودى و هلاكت، و به زندگى خويش پرداختن و دين و وطن را رها كردن، يكى را انتخاب كند. و ترديدى نيست كه او بايد شهادت و از خودگذشتگى را اختيار كند. تا عمل كرده باشد به دو قاعده قطعى: «تقديم اهم بر مهم» و «دفع ضرر اشد به ضرر اخف». و چنانكه مى‏دانيم كه در زمان خلافت يزيد به جايى رسيده بود كه قيام امرى واجب و تكليف الهى بود، اگر چه منجر به شهادت حسين (ع) و اسارت خاندانش گردد. و اگر ايمنى از ضرر، يك واجب مطلق بود و قيدى نداشت، هرگز جهاد در راه خدا بر مسلمانان واجب نمى‏گشت بلكه شهادت در راه خدا معصيت محسوب مى‏شد! و حال آنكه چنين نيست.
استاد شهيد مطهرى (ره) در اين باره مى‏فرمايد: «امر به معروف و نهى ازمنكر در مسائل بزرگ مرز نمى‏شناسد، هيچ چيزى، هيچ امر محترمى نمى‏تواند با امر به معروف و نهى از منكر برابرى كند. نمى‏تواند جلويش را بگيرد. اين اصل داير مدار اين است كه موضوع امر به معروف و نهى از منكر چيست. اينجاست كه مى‏بينيم حسين بن على (ع) ارزش امر به معروف و نهى از منكر را چقدر بالا برد. همانطور كه اصل امر به معروف و نهى از منكر را چقدر بالا برد. همانطور كه اصل امر به معروف و نهى از منكر، ارزش نهضت حسينى را بالا برد، چون حسين بن على (ع) فهماند كه انسان در راه امر به معروف و نهى از منكر به جايى مى‏رسد كه مال و آبروى خودش را بايد فدا كند، ملامت مردم را بايد متوجه خودش كند؛ همانطور كه حسين كرد». 23
آرى، به بركت وجود مقدس حسين و نهضت حياتبخش وى و شهادت مظلومانه و در عين حال رسواگر او، حقيقت اسلام تفسير شد و امر به معروف و نهى از منكر احيا گرديد.
1- نفى آنچه به نام اسلام مطرح بود، 2- اثبات آنچه از اسلام فراموش گشته و انكار شده بود - مانند امر به معروف و نهى ازمنكر - و اين هر دو با هم، يعنى «احياى اسلام محمدى».

 

هرگز فنا نيافت بقاى تو،  زانكه يافت‏ آزادگى، بقاى دگر از فناى تو

 

3- دميدن روح استقامت و آزاديخواهى

 

يكى ديگر ازآثار و بركات سياسى - اجتماعى سيدالشهدا (ع) اين بود كه نه فقط با حرف كه در عرصه عمل هم روح استقامت و پايدارى وآزاديخواهى و حفظ كرامت و عزت نفس را در كالبد بى‏روح مسلمين در همه اعصار دميد.
سالار شهيدان در برابر نيروى مهيب ستم و قوه قاهره بنى اميه، بالاترين استقامت و مهمترين پايدارى و شهادت را به خرج داده و در مقابل آنان مقاومت كرده و به انسانها درس حريت و آزادگى آموخت. آن حضرت در آخرين لحظات حماسه كربلا با بدنى مجروح و خونين، دشمن را طرف خطاب قرار داده و فرمود: «اى پيروان ابوسفيان، اگر دين نداريد پس در دنيا آزاد مرد باشيد».
حماسه عاشورا سراسر، شعارهاى آزادى‏طلبى و استقامت و عزت نفس است. چنانكه آن حضرت در روز عاشورا ضمن گفتارهاى گرم و آتشين خود فرياد مى‏زد: «اين ناپاك و فرزند ناپاك، مرا بين دو كار مخير ساخت: يا ذلت را بپذيرم و در برابر يزيد تسليم شوم، و يا اينكه كشته گردم و به حكم شمشير تن دهم! اما از ما خاندان پيغمبر ذلت بدور است، نه خدا براى ما ذلت مى‏خواهد و نه پيامبر او و نه مردان پاك دل و مؤمن و نه آن دامنهاى منزهى كه ما را در ميان خود پرورانده است» 24.
آرى، رمز موفقيت و راز پيروزى انسان در هميشه تاريخ بستگى به استقامت و پايدارى در مقابل سختى‏هاى راه دارد و امام حسين (ع) با استقامت خود در برابر بناى شرك و اساس كفر و الحاد و بذل جان و تمام هستى خود در اين راه مقدس، باعث دميده شدن روح پايدارى و آزادگى در بين مردم گشت، به طورى كه در قيامهاى بعد از آن حضرت اين امر به خوبى مشهود است .

 

4- قيام حسينى الگوى قيامهاى مقدس ديگر

 

قيامهاى مقدس بشرى داراى دو مشخصه هستند: اول اينكه آنها براى مقامات عالى انسانيت و توحيد و عدل و آزادى، و براى رفع ظلم و استبداد صورت مى‏گيرند. دوم اينكه، برقى هستند در ظلمتهاى سخت كه معمولاً مورد تصويب «عقلاى قوم!» قرار نمى‏گيرند. قيام امام حسين (ع) هر دو مشخصه را دارا بود، و يكى از آثار اين قيام، جنبه الگويى آن براى ساير نهضتها و قيامهاى به حق و الهى است. تمام انقلابهاى مقدسى كه در جهان اسلام پس از شهادت حسين (ع) تا زمان ما به وجود آمد، خمير مايه اصلى آن، قيام آن حضرت بوده و هست و خواهد بود، قيامى كه الهام بخش همه نهضتهاى اصيل رهايى بخش گرديد. و اين اصلى است كه خود امام حسين (ع) در «بيضه» - يكى از منازل بين مكه و كربلا - به همراهان و ياران خويش فرمود: «ولكم فيه اسوة»25 در من براى شما نمونه و الگويى است. و چنانكه مى‏دانيم اين الگو، قيام بر عليه ظلم و فساد است، همان امرى كه باعث گرديد خداوند متعال رسولش را در قرآن براى انسانها اسوه و الگو معرفى كند. و رسول خدا (ص) فرمود: «براى شهادت حسين (ع) حرارتى در دلهاى مؤمنان است كه هرگز سرد و خاموش نمى‏شود» 26.
«استاد حسن ابراهيم» در اين رابطه مى‏گويد: «كشته شدن امام حسين (ع) در تهييج شيعيان و وحدت بخشيدن به آنها تأثير بسيارى داشت. قبل از اين رخداد، شيعيان پراكنده بودند؛ زيرا شيعه گرى با خون آميخته گشت و در اعماق قلوب شيعيان، نفوذ كرد و عقيده راسخ آنان شد» 27.
اثرات نهضت امام حسين از خود دستگاه اموى و دشمنان حضرت شروع شد. درست مثل آبى كه با حرارت رو به جوشيدن مى‏رود، پس از به جوش آمدن، نخست حبابهايى از ته ديگ بالا آمده و در روى آب مى‏تركد، پس از آن كم كم جوشيدن آغاز مى‏گردد. انقلاب يك جامعه بر عليه دستگاه ظلم نيز به همين شكل است، اول انتقادها و فريادهاى عدالتخواهى و تظلم كه به حكم حبابهاى ته ديگ هستند از گوشه و كنار كشور بر مى‏خيزند و رفته رفته جان گرفته و ديگ جامعه جوشيدن آغاز مى‏كند و دستگاه ستم را آنقدر بالا و پايين مى‏برد كه به صورت كف بى‏ارزشى بر روى زمين مى‏ريزد.
بارى، بعد از شهادت امام حسين (ع) بلافاصله اين فريادها و انتقادها كه مقدمه فرو ريختن اركان حكومت منحوس بنى اميه بود بلند شد. «سنان بن انس» هنوز از قتلگاه امام بيرون نرفته بود كه يارانش به او گفتند: تو حسين بن على، پسر پيغمبر، دختر رسول خدا (ص) را كشتى! تو مردى را كشتى كه از همه عرب بزرگتر است و آمده بود تا حكومت را از دست بنى اميه بگيرد! اكنون پيش امراى خود برو و پاداش خود را بگير و بدان كه اگر تمام موجودى خزانه‏هاى خودشان را در برابر كشتن حسين به تو بدهند باز هم كم است. 28
و نيز«حميد بن مسلم »گويد: زنى را از طايفه «بكر بن وائل» كه به همراه شوهرش بود در ميان اصحاب عمربن سعد ديدم كه چون ديد مردم ناگهان بر زنان و دختران حسين (ع) تاختند و شروع به غارت و چپاول نمودند، شمشيرى به دست گرفت و رو به خيمه آمد و صدا زد: «اى مردان قبيله بكر، آيا لباس از تن دختران رسول خدا (ص) به يغما مى‏رود؟ مرگ بر اين حكومت غير خدايى، اى قاتلان رسول خدا» در اين هنگام شوهرش دست او را گرفته و به خيمه برگرداند. 29
اينها و موارد بسيار ديگر، نخستين عكس العمل‏هاى مردم از واقعه جانسور كربلا بود كه رفته رفته به وسعت آن افزوده مى‏گشت، تا جايى كه روح انقلاب در مكتب اسلام دميده شد ومردم هرگاه رهبر لايقى مى‏يافتند بر عليه حكومت نامشروع و فاسد بنى اميه دست به قيام مى‏زدند، و شعار غالب انقلابها «خونخواهى حسين» بود. شمار اين انقلابها زياد است كه ما در اينجا به چند نمونه اشاره مى‏كنيم.







اين انقلابها و انقلابهاى ديگر، نقش مهمى در برابر حكومتهاى ناشايست وقت از نظر محفوظ ماندن ظواهر اسلام و نام مقدس پيامبر اكرم (ص) و رعايت حقوق مردم ايفا كردند. و اين نهضتها خود يكى از آثار مهم و ثمرات نهضت ريشه‏دار و عميق سيدالشهدا (ع) بود . در زمان كنونى نيز خواستگاه انقلاب اسلامى ايران ،مجالسى بود كه به جهت بزرگداشت حماسه حسينى و واقعه عاشورا اقامه مى‏گرديد.
قيام حسينى نه تنها براى مسلمين بلكه براى غير مسلمانان نيز كه به دنبال رهايى از ظلم و ستم بوده و هستند، سرمشق قرار مى گيرد. «مهاتما گاندى» مى گويد: من زندگى امام حسين (ع) آن شهيد بزرگ اسلام را به دقت خوانده‏ام و توجه كافى به صفحات كربلا نموده‏ام و بر من روشن شده است كه اگر هندوستان بخواهد يك كشور پيروز گردد، بايستى ازامام حسين (ع) پيروى كرده و سرمشق بگيرد. 30.
1- انقلاب توابين: اين انقلاب در كوفه بر پا گرديد و واكنش مستقيم قتل امام بود، و انگيزه آن، احساس گناه به علت يارى نكردن امام پس از آنكه كتباً از او دعوت كردند به كوفه آيد - بود. لذا كوفيان خواستند ننگى را كه مرتكب شده بودند با انتقام از قاتلان آن حضرت بشويند و دست به قيام زدند. اين واقعه در سال 65 هجرى روى داد. 2- انقلاب مدينه: هدف اين انقلاب خونخواهى نبود بلكه انقلابى بود عليه حكومت ستمكار بنى اميه. شركت كنندگان در اين قيام يك هزار تن بودند كه به دست سپاهيان شام و با نهايت وحشيگرى سركوب گرديد. 3- قيام مختار ثقفى: اين قيام در سال 66 هجرى در عراق به انگيزه خونخواهى امام حسين (ع) و انتقام از قاتلان او صورت گرفت. اين انقلاب به رهبرى مختار توانست در يك روز دويست و هشتاد تن از قاتلان امام حسين (ع) را به قتل رساند. 4- انقلاب مطرف بن مغيره: وى در سال 77 هجرى بر عليه حجاج بن يوسف شوريد و عبدالملك بن مروان را از خلافت خلع كرد. 5- انقلاب ابن اشعث: او نيز بر عليه حجاج در سال 81 هجرى شوريد و عبدالملك مروان را از خلافت خلع كرد. اين شورش تا سال 83 به طول انجاميد . در آغاز، پيروزيهاى نظامى به دست آورد اما بعدها شكست خورد. 6- انقلاب زيد بن على : وى كه از فرزندان امام زين‏العابدين (ع) بود در سال 122 هجرى در كوفه قيام كرد، اما بيدرنگ به وسيله سپاهيان شام كه در آن هنگام در عراق بودند سركوب گرديد. 7- قيام حسين بن على ، شهيد فخ : «فخ» نام وادى و محلى است در قسمت غربى و يك فرسخى شهر مكه، و آن جايى است كه حسين بن على (صاحب فخ) بر عليه حكومت عباسى در سال 169 هجرى قيام كرد و با ياران خويش به شهادت رسيد. وى يكى از سادات و علماى اسلام بود كه براى عظمت تشيع با خون خويش پس از حدود يك قرن از ماجراى كربلا اثرى عميق در عالم تشيع بجاى گذاشت.

 

حسين ، كشته ديروز و رهبر روز است 
خون او تفسير اين اسرار كرد  ملت خوابيده را بيدار كرد
‏ قيام اوست ، كه پيوسته نهضت آموز است‏

 

5- بيدارى خفتگان

 

از جمله آثار و بركات ديگرى كه قيام و شهادت سيدالشهدا (ع) در بعد سياسى - اجتماعى داشت، بيدار شدن خفتگان و انتقال روح مبازره جويى بر عليه ظلم و ستم بوده و هست.
براى تنوير ذهن و تصوير مطلب، لازم است به طور اجمال اشاره‏اى به وضعيت جامعه اسلامى آن دوران داشته باشيم . مردم آن زمان به چند دسته تقسيم مى شوند:
دسته اول: كه قسمت عمده مردم را تشكيل مى داد، كسانى بودند كه در مقابل فساد معاويه ، اراده خود را از دست داده بودند و به پستى و خوارى ناشى از فساد كه پيرامون خلافت اسلامى را فرا گرفته بود تن در داده بودند.
دسته دوم: كسانى بودند كه منافع خصوصى خود را بر رسالت و امامت ترجيح مى دادند. اين دسته بر خلاف دسته اول فارغ از ظلم و انحراف بنى اميه بودند و آن را احساس نمى‏كردند.
دسته سوم: ساده لوحانى كه فريب فرمانروايان بنى اميه را خورده بودند. و اگر نبود قيام و مقاومت امام حسين و اصحاب راستين پيامبر به رهبرى اهل بيت (ع) ، ساده لوحان بسيارى فريب خورده و مى‏گفتند كه اگر اين دستگاه سلطنتى و كارهاى آن قانونى نبود، صحابه رسول خدا (ص) خاموش نمى‏نشستند.
دسته چهارم: كسانى بودند كه مى‏پنداشت امام حسن (ع) خلافت را به معاويه واگذار كرده و با وى به خاطر اوضاع و احوال پيچيده زمان سازش نموده است ! زيرا اگر چه براى مردم كوفه و عراق كه از نزديك در جريان بودند، ماجراى صلح تحميلى آشكار بود؛ اما مسلمانانى كه در گوشه و كنار جهان اسلامى آن روزگار پراكنده بودند - مانند مردم خراسان - و از دور دستى بر آتش داشتند از ابعاد مسئله بى‏خبر بودند از اين رو امام حسين (ع) با قيام خونين خود ثابت كرد كه صلح برادرش به معناى كناره‏گيرى از رسالت اهل بيت (ع) نيست.
گذشته از اين چهار دسته كه در واقع جملگى در خواب خرگوشى مشترك بودند، دو دسته ديگر يعنى پيروان بنى اميه و ياران حقيقى امام حسين (ع) نيز وجود داشتند . زيرا اگر چه اصحاب سيدالشهداء بسيار اندك بودند ولى قابل ذكر است كه برخى از شيعيان و علاقه‏مندان امام در ساير ايالتهاى اسلامى بودند و پس از اطلاع يافتن از دعوت حضرت، خواستند به او لبيك گويند ولى مركز كوفه تحت كنترل شديد نظاميان عبيدالله بن زياد بود و به هيچ وجه نمى گذاشتند كسى از آن خارج يا به آن وارد شود، و بسيارى از مسلمانان نيز در مناطق دور دست از اين فاجعه به كلى بى خبر بودند كه حساب آنها با سايرين جدا است .
با توجه به آنچه به طور اجمالى بيان شد، معلوم مى گردد كه مردم كوفه تا چه حدى در خواب خرگوشى فرو رفته بودند . كه تمام فريادهاى امام و يارانش را نشنيده گرفته و آسايش و رفاه طلبى ، آنان را از هر نوع كمكى در راه نجات اسلام از انحراف باز مى داشت .
در آن شرايط ، انقلاب خونين سيدالشهدا (ع) تمام معادلات سياسى دشمنان را بر هم زد و اوضاع اجتماعى آن زمان را دگرگون ساخت . جانفشانى شخصيت منحصر به فردى چون امام حسين (ع) كه از نخبگان و برگزيدگان و پيشواى على الاطلاق مسلمانان بود و با فضيلت‏ترين و نزديكترين آنها به پيامبر اسلام (ص) بود از طرفى خدايى بودن حركت مصلحانه سيدالشهدا (ع) و گذشتن از همه هستى خود از طرف ديگر، و عمق فاجعه و مظلوميت آن امام عزيز از ناحيه سوم باعث گرديد زنگ بيدار باش، خواب سنگين مردم را بر هم زند و مردگان را احيا كند، و درخت اسلام را كه به پژمردگى روى آورده بود، با خون خود آبيارى كند و آنچنان طراوت و شادابى بخشد كه تا ابد سر سبز و خرم باقى ماند.
در آن عصر قحطى حق جويان و حق مداران ، كه ظلم و شرك و فساد، در پناه سرنيزه و كشتار، حكومت مى‏كرد و سكوت بود و سكون ! حسين تازيانه فرياد بلند كرد و بر پيكر خفته ، بلكه مرده امت فرود آورد و چنان شور و حركتى آفريد كه آن مردم را بيدار بلكه زنده نمود، و با اين بيدارى از آنها پاسدارى از انقلاب محمد (ص) و عدل على و صبر حسن (ع) ، و معناى قرآن و رسالت اسلام و خون خويش را طلب نمود.
خون امام حسين (ع) همانند آب حياتى بود كه در كالبدهاى مرده و خشك و مأيوس جريان پيدا كرد و منشأ قيامهاى بسيارى شد . و براستى مى توان گفت كه عصر عاشورا پايان نهضت امام حسين (ع) نبود بلكه آغاز حركت و اول بيدارى ملت اسلام خصوصاً شيعيان بود.
«فليپ حتى» در كتاب تاريخ عرب مى نويسد: «فاجعه كربلا، سبب جان گرفتن و بالندگى شيعه و افزايش هواداران آن مكتب گرديد. به طورى كه مى توان ادعا كرد كه آغاز حركت شيعه و ابتداى ظهور آن، روز دهم محرم بود».31
و «گيبون» مورخ مشهور گويد: «در طى قرون آينده بشريت و در سرزمين‏هاى مختلف ، شرح صحنه حزن آور مرگ حسين (ع) موجب بيدارى قلب خونسردترين قاريان و خوانندگان خواهد شد». 32

 

بر لوح فتحنامه او شد شكست او  مرد حق ار شكسته شد هم مظفر است‏

 

6- شكست يزيدو يزيديان‏

 

با توجه به مفهوم پيروزى و شكست ، به اين نتيجه مى رسيم كه پيروزى آن نيست كه انسان از ميدان نبرد سالم به در آيد و يا دشمن خود را به خاك هلاكت افكند، بلكه پيروزى آن است كه هدف خود را پيش ببرد و دشمن را از رسيدن به مقصود خود باز دارد. اميرالمؤمنين (ع) در اين خصوص فرموده است : «ما ظفر من ظفر الاثم به ، و الغالب بالشر مغلوب» 33 كسى كه گناه بر او پيروز شد، شكست مى خورد و كسى كه از راه بدى بر دشمن ظفر يافت در واقع مغلوب است ». از اين رو اگر چه امام حسين (ع) و يارانش پس از يك نبرد خونبار و قهرمانانه به نور عظيم شهادت رسيدند، اما آنها هدف مقدس خود را به تمام معنى از آن شهادت پر افتخار گرفتند. و هدف اين بود كه به تكليف عمل شده و ماهيت حكومت ارتجاعى و ضد اسلامى اموى آشكار شود و افكار عمومى مسلمين بيدار گردد، كه اين هدف به خوبى انجام گرفت .
رسوايى سران اموى و قاتلان امام حسين (ع) به حدى بالا گرفت كه سرانجام پس از گذشت چند سال نه تنها هيچ كس از آل اميه جرأت نداشت نسبت خود را آشكار سازد بلكه بدنهاى مردگان آنها را هم از قبر بيرون كشيدند و با آتش سوزاندند . آرى، راه پيشرفت و پيروزى كه داشت با سرعت فراوان براى آن دودمان كثيف در بين امت هموار مى شد، بعد از واقعه كربلا يكباره درهم ريخت و با رسوايى بسيار، بساط ابوسفيانيان برچيده گشت.
«استادنيكلسون » گويد: «حادثه كربلا، حتى مايه پشيمانى و تأسف امويان شد، زيرا اين واقعه، شيعيان را متحد كرد و براى انتقام امام حسين، هم صدا شدند و صداى آنان در همه جا و مخصوصاً عراق و ايرانيانى كه مى‏خواستند از نفوذ عربها آزاد شوند انعكاس يافت».34
يكى ديگر از شواهد شكست يزيديان و بنى اميه ، زمانى است كه امام سجاد (ع) در كوفه خطبه خواند و ماهيت پليد دشمنان خدا را براى مردم خفته و فريب خورده آشكار كرد. لذا مردم يك زبان عرض كردند:
«اى فرزند رسول خدا (ص) ، همه ما شنوا و مطيع و حافظ عهد و پيمان تو هستيم ، از تو روى بر نگردانده و تو را ترك نخواهيم كرد، پس خدا تو را رحمت كند، به ما دستور بده كه همانا با دشمن تو دشمن و با دوست تو دوستيم ، تا يزيد را بگيريم و از كسانى كه به تو و ما ظلم نمودند، دورى بجوييم » .35
آرى ، امام حسين را كشتند، اما حسين كه فقط جسم نيست، امام حسين يك مكتب است كه بعد از مرگش زنده‏تر شد. و اگر چه در كربلا قيام قامت امام حسين (ع) را در خون كشيدند ، و ناى حقيقت گوى او را بريدند، اما در حقيقت امام حسين زنده‏تر شد، او بزرگ مردى است كه با شهادتش حركتى عظيم و تحولى بزرگ در تاريخ ايجاد كرد و يزيد و يزيديان را رسوا نمود.

 

(حسان )، حسين ، به ظاهر اگر چه شد مغلوب‏                         شكست اوست، كه در هر زمانه پيروز است‏
زخون سرخ قلبت ، نورى جهيدن گرفت                                         كه ظلمت جهل را ، صاعقه آسا برد*

 

7- رهايى از جهالت و ضلالت

هفتمين اثر و بركت از آثار و بركات اجتماعى نهضت سيد الشهدا(ع) اين بود كه با قيام و شهادت خويش مردم را از جهالت و گمراهى نجات بخشيد. او خون دل خويش را در راه خدا بذل كرد تا امت را از حيرت ضلالت و جهالت كه در اثر تسلط و تبليغات مسموم بنى اميه پيش آمده بود برهاند. چنانكه در زيارت اربعين امام حسين (ع) مى خوانيم :
«و بذل مهجته فيك ، ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة».
و حسين (ع) خون قلب خود را در راه تو بذل كرد تا بندگانت را از جهالت و حيرت گمراهى برهاند.
استاد شهيد مطهرى (ره) در توضيح فراز مذكور مى فرمايد: «مقصود از جهالت مردم اين نبود كه چون مردم بى‏سواد بودند و درس نخوانده بودند مرتكب چنين عملى شدند، و اگر درس خوانده و تحصيل كرده مى‏بودند نمى‏كردند . نه ، در اصطلاح دين، جهالت، بيشتر در مقابل عقل گفته مى‏شود و مقصود آن تنبه عقلى است كه مردم بايد داشته باشند (و به تعبير ديگر قوه تجزيه و تحليل قضايايى مشهود و تطبيق كليات بر جزئيات است و اين چندان ربطى به سواد و بى‏سوادى ندارد . علم، حفظ و ضبط كليات است و عقل قوه تحليل است). به عبارت ديگر، امام حسين (ع) شهيد فراموشكارى مردم شد، زيرا مردم اگر در تاريخ پنجاه - شصت ساله خودشان فكر مى كردند و قوه تنبه و استنتاج و عبرت گيرى در آنها مى بود و به تعبير سيدالشهدا (ع) كه فرمود: «ارجعوا الى عقولكم» اگر به عقل و تجربه پنجاه - شصت ساله خود رجوع مى‏كردند و جنايتهاى ابوسفيان و معاويه و زياد در كوفه و خاندان اموى را اصولا فراموش نمى‏كردند و گول ظاهر فعلى معاويه را كه دم زدن از دين به خاطر منافع شخصى است نمى خوردند و عميق فكر مى‏كردند كه آيا امام حسين (ع) براى دين و دنياى آنهابهتر بود يايزيد و معاويه و عبيدالله ، هرگز چنين جنايتى واقع نمى شد...» 36.
آرى ، امام حسين (ع) با نهضت مقدس خويش در آن ظلمت سخت و در ميان يأسها و نااميديهاى مطلق، و در موقعى كه ستاره‏اى در آسمان بشريت ديده نمى‏شد، مانند برقى درخشيد و مانند شعله‏اى حقانى فرا راه آدميان ظاهرگشت . او به خوبى مى دانست كه تنها مردم نادان و گمراهند كه آلت دست حكومتهاى ستمكار و بيدادگر و فاسد واقع مى شوند ، به همين خاطر با بذل خون پاك خويش سعى كرد ملت جاهل و گمراه را از آن وضع خطرناك و دردناك نجات بخشد. لذا امام صادق (ع) در فراز مورد بحث، هدف قيام حسينى را تنها فدايى امت گنهكار بودن و شفاعت از آنان در قيامت بيان نمى‏كند ، بلكه مى‏فرمايد: هدف، نجات دنياى انسانيت از جهالت و ضلالت بود
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط رحیم میری  | 

فرهنگ عاشورا در سيره معصومين(ع)

دكتر سيد مهدى صانعى

معنى فرهنگ:

 

آداب و عادات و انديشه‏ها و اوضاعى كه گروهى در آن شركت دارند، فرهنگ ناميده مى‏شود كه از نسلى به نسل ديگر انتقال مى‏يابد. زبان و وسيله‏هاى نمادين ديگر عوامل اصلى انتقال فرهنگ است; در عين حال ممكن است‏بسيارى از رفتارها و عادات و رسوم تنها از طريق تجربه حاصل گردد.
اصولا هر جامعه‏اى براى خود روش و اسوه ويژه‏اى از كليات فرهنگى و رفتارى دارد كه امور ضرور انسانى مانند سازمان اجتماعى، دين، حقيقت‏جويى، ساختمان سياسى، نحوه تفكر، مؤسسات اقتصادى و فرهنگ مادى آن را به وجود مى‏آورد.
از آغاز پيدايش بشر فرهنگ مايه تمايز هر گروه از گروه ديگر بوده است درجه پيچيدگى سازمانهاى فرهنگى يكى از ابزارهاى تشخيص جامعه‏هاى متمدن از جامعه‏هاى ابتدايى است. «فرهنگ‏» به معنى تعليم و تربيت، نيز به كار رفته چنانچه در شعر فردوسى آمده است:
تو دادى مرا فر و فرهنگ و راى تو باشى به هر نيك و بد رهنماى

 

عاشورا كدام روز است؟

 

در كتابهاى لغت چنين آمده است: عاشورا با (الف مقصوره) و عاشوراء با (الف ممدوده) را روز دهم و بعضى روز نهم دانسته‏اند. زهرى گفته است جز در چند مورد، اسمى كه بر وزن فاعولاء باشد شنيده نشده. (1)
از ابن‏بزرج نقل است كه: «ضاروراء» به معنى «ضرا» (سختى) و «ساروراء» به معنى «سرا» (گشايش و شادمانى) و «دالولا» به معنى «دلال‏» به كار رفته است.
صاحب مجمع‏البحرين در اين‏باره گفته است: «عاشورا يك نام اسلامى است و آن روز دهم محرم است و گاهى الف بعد از عين حذف مى‏گردد و «عشورا» تلفظ مى‏شود». (2)
و نيز گفته‏اند كه عاشورا كلمه‏اى است عبرى و معرب «عاشور» كه دهم تشرى يهود باشد كه روزه آن روز «گپور» [كفاره] است و چون آن روز را به ماههاى عربى انتقال دادند، روز دهم اولين ماه تازيان شد.
چنانچه در ماههاى يهود هم در اولين ماه و روز دهم است. (3)

 

روايات جعلى در مورد عاشورا

 

از امور مسلم ترديدناپذير و مورد اتفاق تمام فرق اسلامى اين است كه حضرت امام حسين‏عليه‏السلام بى‏نهايت مورد علاقه و محبت‏خاص جد بزرگوارش پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله بوده است و اظهار اين موضوع از روايات فراوانى كه تواتر معنوى دارد ثابت مى شود. (4)
گروه كثيرى از محدثان اسلامى نقل كرده‏اند كه پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «حسين از من و من از حسينم. خداوند دوست دارد كسى را كه حسين را دوست‏بدارد». (5)
در محاوره عربها اين چنين است كه وقتى مى‏خواهند بين خود و ديگرى كمال الفت و يگانگى و شدت ارتباط و دوستى را بفهمانند آن تعبير را به كار مى‏برند و مى‏گويند: «فلان كس از من و من از اويم‏» چنانچه وقتى مى‏خواهند نفرت و بيزارى خود را نسبت‏به ديگرى اظهار كنند، مى‏گويند: «من از او نيستم و او از من نيست‏» شاعر گفته است:
ايها السائل عنهم و عنى لست من قيس و لاقيس منى
پس تعبير «حسين منى و انا من حسين‏» يا شبه آن تعبير مانند «حسين منى و انا منه‏» بر محبت‏شديد و اتصال و علاقه تام بين پيامبرصلى الله عليه وآله و فرزند گرامى‏اش دلالت مى‏كند. و نيز قسمت اول حديث «حسين منى‏» ارتباط و اتصال جسمى و قسمت دوم آن «و انا من حسين‏» ارتباط معنوى را مى‏رساند. توضيح آن كه «حسين منى‏» مى‏فهماند كه امام، پاره تن پيامبر است و به لحاظ مادى به آن حضرت انتساب دارد و «انا من حسين‏» مى‏فهماند كه اگر فداكارى و ايثار و از خودگذشتگى آن جناب نبود، زحمات پيامبرصلى الله عليه وآله به هدر مى‏رفت و اثرى از اسلام باقى نمى‏ماند.
در روايات فراوانى آمده است كه پيامبرصلى الله عليه وآله آن حضرت را مى‏بوسيد و هر وقت او و برادرش امام حسن‏عليهماالسلام را مى‏ديد و مناسبت اقتضا مى‏كرد، با آنان به مداعبه و ملاعبه مى‏پرداخت. عده‏اى از راويان نقل كرده‏اند كه رسول خدا يك دست را بر قفا و دست ديگر را بر زنخ فرزندش حسين‏عليه‏السلام قرار مى‏داد و دهان بر دهانش مى‏گذاشت. (6) و در برخى از روايات است كه پيامبرصلى الله عليه وآله درباره امام حسين‏عليه‏السلام فرمود: «فداى كسى بشوم كه فرزندم ابراهيم را فداى او كردم‏». (7)
از آنچه به اختصار در عظمت و فضيلت‏سرور شهيدان حسين بن على‏عليه‏السلام بيان داشتيم و نيز از آنچه رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله در شدت علاقه و محبت‏به فرزند بزرگوارش ابراز داشته، به خوبى درمى‏يابيم كه اخبار حاكى از عيد بودن روز عاشورا و تبرك جستن در آن روز از قول پيامبرصلى الله عليه وآله دروغ و افتراى محض است. چگونه ممكن است قبول كرد كه رسول خداصلى الله عليه وآله روز شهادت ريحانه‏اش (8) را كه مكرر بر مكرر از آن خبر داده (9) روز جشن و عيد اعلام كند. در صورتى كه آن حضرت به ياد آن روز گريه مى‏كرد.
روايات صحيح كه در كتب اهل سنت نيز نقل شده بر گريستن رسول خداصلى الله عليه وآله به خاطر شهادت فرزند فداكارش دلالت دارد.
از ام‏الفضل بنت‏حارث روايت كرده‏اند كه او گفت: ... من حسين‏عليه‏السلام را در دامن پيامبرصلى الله عليه وآله گذاشتم. لحظه‏اى گذشت كه ناگهان اشك از چشمانش فرو ريخت. گفتم يا نبى‏الله پدر و مادرم قربانت گردد چه شده؟! فرمود: جبرئيل آمد و خبر داد كه امتم اين پسرم را به زودى مى‏كشند! گفتم همين پسر را؟! گفت: آرى. (10)
لازم است مسلمين از دسايس بنى‏اميه برحذر باشند، و به رسول خداصلى الله عليه وآله اقتدا كنند (11) و او را اسوه و مقتداى خويش قرار دهند. از اعمال و رفتار و گفتار آن پيشواى عظيم‏الشان پيروى نمايند و بر اثر رواياتى كه در زمان سلطنت‏بنى‏اميه درباريان جعل نموده بودند (12) نبايد از روش آن حضرت منحرف شوند كه سالروز شهادت فرزند دلبندش را جشن بگيرند و آن روز را روز عيد و شادى و مبارك قرار دهند. (13)
بر مسلمانان است كه بخود آيند، بيدار شوند، به حقيقت اسلام توجه كنند و بينديشند تا آنچه را كه دشمنان پيامبر و اسلام داخل دين كرده‏اند كنار بزنند و بفهمند كه اسلام واقعى كدام است و بر چه محور دور مى‏زند. در هر امرى از امور به ديده انتقاد و تحقيق بنگرند و سرسرى و تقليدى آن را نپذيرند. (14)
بنى‏اميه با بنى‏هاشم كينه ديرينه داشتند. (15) از طرف ديگر چون منصب شامخ نبوت در خاندان بنى‏هاشم بود و آنان اين موهبت و افتخار را برنمى‏تافتند، تا توانستند با اسلام به ضديت و معاندت پرداختند.
آنها در اصل به اسلام هيچ‏گونه اعتقادى نداشتند. عقاد نويسنده و متفكر شهير مصرى مى‏گويد: ابوسفيان پس از آن كه اسلام آورد غلبه اسلام را غلبه بر خود تلقى مى‏كرد. (16)
هند، مادر معاويه پس از اسلام آوردنش فرياد مى‏زد: چرا جنگ نكرديد و از خود و سرزمينتان دفاع ننموديد؟!
ابوسفيان و پسرش معاويه پس از فتح مكه اسلام آوردند. ابوسفيان و خانواده‏اش با دشوارى تمام اسلام را گردن نهادند. بدين معنى كه در ظاهر اسلام آوردند و در واقع اسلام را قبول نداشتند. (17) ابوسفيان بر قبر حضرت حمزه‏عليه‏السلام ايستاد و گفت: اى اباعماره بر امارت و فرمانروايى با ما جنگيدى كه آن به ما انتقال يافت. (18)
به نظر مى‏رسد معاويه به نبوت پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله اعتقاد نداشت‏به دليل آن كه عده‏اى از مصريان بر وى وارد شدند و گفتند: «السلام عليك يا رسول‏الله‏» او آنان را از اين گفتار منع نكرد. (19)
محققان اهل سنت‏به سندهاى متعدد در تفسير آيه شريفه «الم تر الى الذين بدلوا نعمت‏الله كفرا»، (20) ذكر نموده‏اند كه مقصود دو طايفه تبهكار بنى‏اميه و بنى‏المغيرة است. (21)

 

سياست‏ بنى‏اميه در جهت محو آثار نهضت عاشورا

 

معلوم است كه بنى‏اميه با اين پيشينه سياه و خباثت (22) چون اسلام را با منش و خواسته‏هاى مادى خود موافق نمى‏ديدند به انحا و وسائل گونه‏گون، در تضعيف اسلام و خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله كه نگهبان و بيان‏كنندگان دستورهاى اسلام و قرآن بودند، كوشيدند از جمله آن كه براى پاشانيدن گرد فراموشى به واقعه كربلا و آثار آن به روحانى‏نمايان دربارى دستور دادند كه روز عاشورا را، روز جشن و عيد و روز بسيار مبارك معرفى كنند! و در اين‏باره حديث جعل نمايند. اين حديثها به گونه‏اى است كه هر كس اندكى به آنها توجه كند آشكارا مجعول بودن آنها را مى‏فهمد، مثلا روايت كرده‏اند كه چون پيامبرصلى الله عليه وآله به مدينه آمد. ديد كه يهود روز عاشورا روزه مى‏گيرند آن حضرت از آنان پرسيد: چرا اين روز را روزه داريد؟ گفتند: چون خداوند فرعون و پيروانش را در اين روز غرق كرد و موسى و يارانش را نجات داد. آنگاه پيغمبر فرمود: ما از يهود به موسى سزاوارتريم. و به اصحاب خود دستور داد كه آن روز را روزه بدارند.
ساختگى و مجعول بودن اين حديث از دو طريق ثابت است:
الف) بنابر تحقيقى كه ابوريحان انجام داده است «اين كه يهود مى‏گويند خداوند فرعون را در روز عاشورا غرق كرد، خلاف تورات است. زيرا فرعون روز بيست و يكم نيسن كه هفتم از ايام فطير است غرق شد و اول فصح يهود پس از قدوم پيامبرصلى الله عليه وآله به مدينه روز سه‏شنبه بيست و دوم آذار با نهصد و سى‏وسه اسكندرى بود كه با روز هفدهم ماه رمضان موافق مى‏شد. روزى كه خداوند فرعون را غرق كرد بيست و سوم ماه رمضان مى‏شود، پس براى اين روايت وجهى نخواهد بود». (23)
ب) در اين روايت آمده است كه پيامبر از يهود پرسيد كه چرا اين روز را روزه مى‏گيريد؟ گفتند چون خداوند در اين روز فرعون را غرق كرد. ساختگى بودن اين روايت از آن جهت آشكار مى‏گردد كه در آن نسبت نادانى به نبى بزرگوار اسلام داده شده به گونه‏اى كه پس از آگهى يافتن از موضوع و يادآورى يهوديان امرى به فكرش خطور نموده و حكمى بر آن مترتب كرده است! چنان كه معلوم است اين‏گونه امور از ساحت قدس پيامبرصلى الله عليه وآله به دور است. ابوريحان درباره روز عاشورا و امور مربوط به آن چنين توضيح داده است...
«قتل حسين بن على بن ابى‏طالب‏عليه‏السلام در اين روز اتفاق افتاد. و او و يارانش را از راه بستن آب، بر آنان، گذراندن از دم شمشير، انداختن آتش در خيام حرم، بر نيزه كردن سرها، اسب دوانيدن بر اجساد كه در هيچ امتى حتى با اشرار خلق چنين نكرده‏اند، از ميان بردند و از اين تاريخ، مسلمانان، عاشورا را شوم دانستند. اما بنى‏اميه در اين روز لباس نو پوشيدند و زيب و زيور كردند و سرمه به چشم خود كشيدند و اين روز را عيد گرفتند و عطرها استعمال نمودند و مهمانيها و وليمه‏ها دادند. و تا زمانى كه ايشان بودند، اين رسم در توده مردم پايدار بود، حتى اين كه پس از انقراض ايشان باز هم اين رسم باقى ماند ولى شيعيان از راه تاسف و سوگوارى به قتل سيدالشهداء در مدينة‏السلام و بغداد و شهرهاى ديگر گريه و نوحه‏سرايى مى‏كنند و تربت مسعود حسين را در كربلا در اين روز، زيارت مى‏نمايند. و چون خبر كشته‏شدن حسين را به مدينه آوردند، دختر عقيل بن ابى‏طالب بيرون آمد و اين اشعار را برخواند:
ماذا تقولون ان قال النبى لكم ماذا فعلتم و انتم آخرالامم بعترتى و باهلى بعد مفتقدى نصف اسارى و نصف ضرجوا بدم ما كان هذا جزائى اذ نصحت لكم ان تخلفونى بسوء فى ذوى رحم
ابراهيم‏بن اشتر ناصر و ياور آل رسول‏الله در اين روز كشته شد. و مى‏گويند در اين روز بود كه خداوند توبه آدم را پذيرفت و در اين روز بود كه كشتى نوح بر جودى فرود آمد. و عيسى‏بن مريم در اين روز، زاييده شد. و موسى و ابراهيم در اين روز نجات يافتند. در اين روز آتش به ابراهيم برد و سلام گرديد و در اين روز چشم يعقوب بينا شد. يوسف از چاه بيرون آمد. سليمان از نو به سلطنت رسيد. عذاب از قوم يونس برداشته شد. بدبختى و بيچارگى از ايوب مرتفع گشت. دعاى زكريا مستجاب شد و يحيى را به او بخشيدند و گفته‏اند يوم‏الزينه موعد سحره فرعون در وقت زوال اين روز بود. و اين اتفاقات را كه در اين روز ذكر نموده‏اند، اگر چه وقوع آن امكان عقلى دارد اما معلوم است كه ناقلان آنها دسته‏اى از عوام محدثان بوده‏اند. و يا آن كه خواسته‏اند با اهل كتاب (24) مسالمت كنند.»
ابوريحان به جهت‏حسن ظن يا به جهات ديگر وانمود نكرده كه اين‏گونه روايات مجعول است. بلكه گفته است ناقل آن روايات عوامند يا براى مسالمت‏با اهل كتاب آنها را نشر داده‏اند، در هر صورت نتيجه همان است كه آن روايتها عارى از حقيقت است.
بسيار مناسب است كه آنچه را امام صادق‏عليه‏السلام در اين‏باره بيان فرموده است نقل كنيم: عبدالله‏بن فضل‏بن هاشمى گفت: «به امام صادق‏عليه‏السلام عرض كردم چگونه عامه (مردم) روز عاشورا را روز بركت نامگذارى كرده‏اند؟ در اين هنگام آن حضرت گريه كرد. سپس فرمود: وقتى كه (امام) حسين‏عليه‏السلام كشته شد، مردم در شام، به يزيد تقرب مى‏جستند و حديث جعل مى‏كردند. و اموالى به عنوان جايزه دريافت مى‏نمودند، از جمله امور مجعوله اين بود كه اين روز را روز بركت (و سرور) اعلام داشتند، تا مردم از جزع و گريه و مصيبت و اندوه به شادى و خوشحالى و تبرك جستن بپردازند و به آن سرگرم باشند». (25) تا مردم آن واقعه حزن‏انگيز را فراموش كنند و در نتيجه بنى‏اميه از لعن و نفرين ابدى و پى‏آمدهاى ناگوار جنايت هولناكى كه انجام داده بودند درامان بمانند. پس در واقع اين نوعى سياست‏بود كه دستگاه تبليغى بنى‏اميه امر را بر مردم مشتبه ساخت و خواستند بواسطه منحرف نمودن اذهان عمومى، بر زشتى جناياتشان سرپوش بگذارند و براى رسيدن به اين هدف به انواع دسايس و حيله‏ها متوسل شدند. دسيسه ديگر آنها اين بود كه شايع كردند امام حسين‏عليه‏السلام كشته نشده بلكه انعكاسى از وى بر حنظلة بن اسعد شامى قرار گرفته و او به جاى آن حضرت به قتل رسيده و امام به آسمان عروج نموده چنانچه حضرت عيسى اين چنين بود (26) و اين سياست عين همان سياستى است كه پس از وفات پيامبرصلى الله عليه وآله و مشغول ساختن افكار مردم نسبت‏به جانشين واقعى آن حضرت در پيش گرفتند و شايع ساختند كه پيامبر از دنيا نرفته و زنده است. (27)
اگر اين شايعه‏پراكنى نبود، قويا احتمال داشت كه عده‏اى به اين فكر بيفتند كه چرا وصيتها و سفارشهاى پيامبرصلى الله عليه وآله را درباره جانشين واقعى‏اش حضرت على‏عليه‏السلام كنار گذاشتند و هنوز پيامبر را دفن نكرده براى امارت و خلافت‏به گفتگو و اختلاف پرداختند و مى‏خواهند ديگرى را به جاى آن حضرت، به خلافت‏بردارند.
بدون شك از نظر روايى آن شايعه از جهت انصراف افكار عمومى و برگرداندن توجه مردم از اين امر مهم تاثيرى بسزا داشت، تا در اين گيرودار بتوانند خليفه موردنظر خود را به قدرت برسانند. و اين شايعه - چنان كه بعضى گمان كرده‏اند - از روى جهل و اشتباه صورت نگرفت، بلكه روى نقشه حساب شده طرح شده بود.

 

عظمت قيام امام حسين‏عليه‏السلام

 

نهضت امام حسين‏عليه‏السلام نهضتى مقدس، متعالى و روحانى بود. پاكى، خلوص، بى‏اعتنايى به دنيا، برى بودن از اغراض شخصى و آز و جاه‏طلبى و خودخواهى از ويژگيهاى اين قيام است. (28) انقلاب آن حضرت درس قسط، عدالت، توحيد، شرافت، ايثار و فداكارى به مردم داد. (29)
فرزند پيامبرصلى الله عليه وآله با خون خويش درخت اسلام را كه رو به خشكيدگى گذاشته بود، آبيارى كرد و در تاريكى ظلم و فساد بنى‏اميه درخششى بوجود آورد كه آن محيط ظلمانى را نور و روشنايى بخشيد و بزرگراه سعادت را نمايان كرد و ابرهاى تيره و تارى از آسمان بر جوامع اسلامى بلكه جوامع انسانى پراكنده شد و چهره اسلام را چنان كه هست‏بر جهانيان آشكار ساخت (30) به همين جهت است كه سوره «الفجر» سوره «الحسين‏» نامگذارى شده است.
از امام صادق‏عليه‏السلام نقل شده كه اين سوره درباره حسين‏عليه‏السلام نازل شده و سوره حسين است (31) و چون آن جناب با اخلاص كامل در راه خدا خاندان و اموالش را فدا نمود، با اطمينان و اشتياق فراوان به ديدار معبود خود شتافت و مصداق واقعى «نفس مطمئنه‏» واقع شد، و در نزد پروردگار در جوار رحمتش قرار گرفت، لذا امام صادق‏عليه‏السلام فرمود: مقصود از «نفس مطمئنه‏» حسين و ياران اوست كه صاحب نفس مطمئنه‏اند كه در روز قيامت رضوان خدا براى ايشان است و خداوند از ايشان راضى است. (32)
او كسى است كه با نيل به درجه رفيع شهادت جاودانگى يافت، به ميزانى كه در راه موضوعى فدا و فانى مى‏شود ارزش آن را به خود مى‏گيرد و كسب مى‏نمايد.
حسين‏بن على‏عليه‏السلام كسى است كه تمام هستى و متعلقات خويش را با اخلاص در راه خدا كه اصل و منشا تمام كمالات و تقدسهاست، فدا و فانى نموده است پس جاى شگفتى نيست كه بگوييم تمام تقدسها و كمالات و جاودانگى به وجود فدا شده‏اش انتقال يافته است. (33) و نيز بى‏جهت نيست كه محبت و عشق به آن حضرت در دلهاى مؤمنان جايگزين شده به همان‏گونه كه محبت و علاقه به خداوند در آن دلها جاى دارد. لذا از رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله نقل شده است: «همانا براى شهادت حسين‏عليه‏السلام حرارتى وجود دارد كه هيچ‏گاه سرد نمى‏شود. (34) و نيز فرمود: «براى حسين‏عليه‏السلام در دلهاى مؤمنان محبتى است‏». (35)
آرى! حضرت سيدالشهداعليه‏السلام كه از روى خلوص به پيشگاه معبود خويش سر عبوديت فرود آورده و بر آن مداومت ورزيده، به اوج كمال و قرب رب ذى‏الجلال رسيده و آن قدر شرافت و قداست پيدا كرده كه صحيح است او را به خدا نسبت دهند، مثلا بگويند: دست او، دست‏خدا، خون او خون خدا و گوش و زبان و چشم او، گوش و زبان و چشم خداست، و اين بدان جهت است كه توجه به خدا، فدا شدن در راه او، و استمرار بر طاعتش، چنان انقلابى در وى به وجود آورد كه عظمت‏خداوندى به او نسبت داده مى‏شود زيرا از معنويت ارتباط با خداوند متاثر گشته است. در اين‏باره حديثى از امام باقرعليه‏السلام نقل شده است كه همين معنى را مى‏رساند و مى‏فهماند كه آدمى با رشته ارتباط و بندگى خالصانه خدا به مقامى مى‏رسد كه در فكر نگنجد و شرافت و قداست و ابديت ذات اقدس ربوبى او را متاثر مى‏سازد و آن خصوصيات به او انتقال مى‏يابد:
... ان الله جل جلاله قال: ما تقرب الى عبد من عبادى بشى‏ء احب الى مما افترضت عليه و انه يتقرب الى بالنافلة حتى احبه فاذا احببته كنت‏سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به و لسانه الذى ينطق به و يده التى يبطش بها. ان دعانى اجبته و ان سالنى اعطيته. (36)
حسين بن على‏عليه‏السلام كه در راه خدا و در راه افكار عاليه‏اش شهيد شد وجود مادى خود را نفى كرد اما به صورت منبع فضيلت و مركز شرافت و عظمت وجود جاودانه خود را اثبات نمود عقل و دين حكم مى‏كند كه بزرگان و افراد برگزيده را در حال حيات و ممات ارج نهيم و آنان را دوست‏بداريم و از ياد نبريم و در سالروز وفات و شهادتشان مجالس يادبود برپا كنيم. به ويژه كه آن شخص تمام هستى خودش را در طبق اخلاص نهاده و از هيچ فداكارى در راه خدا دريغ نورزيده باشد.
از اين جهت است كه در اقطار مختلف اسلامى به نام آن حضرت اقامه مجالس مى‏كنند و چنين نيست كه تكريم و تعظيم آن حضرت اختصاص به شيعيان داشته باشد مثلا در كشور مصر در روز ولادت آن حضرت و خواهر بزرگوارش حضرت زينب مجالس جشن و سرور برپا مى‏دارند. (37) و درباره فضايل ايشان قلمفرسايى مى‏كنند و كتابها و مقاله‏ها مى‏نويسند. (38)
حسين‏بن على‏عليه‏السلام براى هدفى بس عالى در راه معبود خود با نفس نفيس جهاد نمود. (39) و براى احياى فضيلت و شرافت و برقرارى آزادى و بيدارى بشر قيام كرد. پس سزاوار است كه تمام جوامع انسانى - خواه مسلمان خواه غيرمسلمان - به پاس احترام و بزرگداشت آن شخصيت عظيم‏الشان سالروز شهادت آن حضرت را بزرگ بشمارند و به سوك و ماتم بنشينند.
او ابرمرد عالم و شخصيت‏بسيار بزرگوارى است كه تمام مكارم و فضايل را دارا بود به گونه‏اى كه ابعاد گسترده بسيار وسيع وجودش همگان را متحير ساخته است. (40)
از لحاظ نسب نيز كسى به پايه امام حسين‏عليه‏السلام نمى‏رسد: جدش رسول خدا سيدالمرسلين و خاتم‏النبيين و پدرش على مرتضى سيدالوصيين و مادر فاطمه زهرا سيده نساء عالمين و برادرش امام حسن مجتبى، و عمويش جعفر طيار و عموى پدرش حمزه سيدالشهداء است.
فكر او بر محور ابديت و ماوراى محسوسات دور مى‏زند او شهادت را برگزيد و منيه را بر دنيه و كرامت قداست را بر لئامت اطاعت‏بدسگالان و نابكاران ترجيح داد. (41)
فرزند پيامبرصلى الله عليه وآله چندان ثبات و استقامت و شجاعت و بردبارى و صبر از خود بروز داده كه نظر همه متفكران و بزرگان را به خود جلب نموده و همگان در برابر عظمتش سر تعظيم فرود آورده‏اند. و هر كس كه درباره احوال و رفتار آن حضرت مطالعاتى داشته باشد غيرممكن است مجذوب فضايل و شخصيت او نگردد و از مصايبى كه براى نجات اسلام و بشريت متحمل شده متاثر و اندوهگين نشود.

 

عاشورا «يوم‏الله‏» است

 

روزهايى كه در آن روزها وقايع مهمى انجام مى‏شود و مسير تاريخ در جهت رشد و كمال تغيير مى‏نمايد و سبب مى‏شود كه تحول در اجتماع به وجود آيد و مردم راه فضيلت و سعادت را در پيش گيرند، «ايام‏الله‏» ناميده مى‏شود. در قرآن مجيد در دو مورد (سوره ابراهيم آيه 5 و سوره الجاثيه آيه 14) ايام‏الله ذكر شده است.
از ابن‏عباس روايت‏شده كه منظور از آن روزهايى است كه در آن روزها در امم پيشين وقايعى مهم رخ داده است واضح است كه منظور وقايعى (42) است آموزنده كه بدان وسيله مردم از جهل و غفلت رهايى يافته‏اند و دگرگونى در تمام شؤون زندگى‏شان پديد آمده است. چون شهادت سبط پيامبرصلى الله عليه وآله و يارانش در روز عاشورا باعث‏شد كه حقايق آشكار شود و اسلام تجديد حيات نمايد ستمگران رسوا شدند و تغيير اساسى در جامعه اسلامى به وجود آيد، آن روز «يوم‏الله‏» به حساب آمد. از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله روايت‏شده است كه عاشورا از «ايام‏الله‏» است. (43) اين روز به اندازه‏اى اهميت داشته كه به امم پيشين نيز معرفى شده تا آنان نيز نتايجى را كه بر اين روز عظيم ترتب مى‏يابد درك كنند و آن را پاس دارند.
در حديث مناجات حضرت موسى‏عليه‏السلام آمده است كه حضرت موسى‏عليه‏السلام عرض كرد: خدايا! به چه جهت امت پيامبر خاتم را بر ساير امم برترى داده‏اى؟ خداوند فرمود: ده خصلت است كه موجب برترى ايشان شده است. موسى‏عليه‏السلام گفت: آنها كدامند تا به بنى‏اسرائيل دستور دهم كه به آنها عمل كنند. فرمود: نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، جمعه، جماعت، قراءت، علم و عاشورا. حضرت موسى‏عليه‏السلام پرسيد: عاشورا چيست؟ فرمود: گريه كردن و خود را به گريه واداشتن بر سبط پيامبر خاتم است. (44) از اين حديث‏برمى‏آيد كه اهميت دادن به عاشورا و بهره‏مند شدن از آثار آن روز عظيم، در رديف صلاة و صوم و ساير مبانى مهم اسلامى است و اين بدان جهت است كه اگر واقعه عاشورا و شهادت فرزند پيامبرصلى الله عليه وآله نبود از اسلام واقعى و صلاة و صوم و ساير اركان اسلام اثرى برجاى نمى‏ماند.

 

عاشورا در سيره ائمه اطهار

از آنچه تاكنون ذكر نموديم روشن مى‏شود كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم‏السلام در روز عاشورا به ياد آن همه مصايبى كه بر امام حسين‏عليه‏السلام وارد شده اندوهگين مى‏شده‏اند و به ديگران هم دستور مى‏داده‏اند كه در آن روز به عزادارى بپردازند و به سوك و ماتم بنشينند. (45) هر چند چنين دستورى از جانب معصومان صادر نمى‏شد بر مسلمين لازم بود كه در آن روز مراسم عزا به پاى دارند و آثار حزن و ماتم در ايشان ظاهر گردد، زيرا همان‏طور كه پيشتر اشاره كرديم كسى كه رسول خدا را دوست داشته باشد غيرممكن است كه به فرزند آن حضرت عشق نورزد و او را دوست نداشته باشد. و در روز شهادتش غبار حزن و ماتم بر دلش ننشيند. واضح است كه اگر فردى در روز مصيبت دوستش ناراحت و آزرده خاطر نگردد، دوستى او ظاهرى و سطحى است و در واقع او را دوست نمى‏دارد; زيرا ارتباط معنوى بين دو دوست ايجاب مى‏كند كه در غم و شادى يكديگر شريك باشند. (46) پس اگر ما در روز عاشورا متاثر نشويم و در خود احساس ماتم و اندوه ننماييم بدون ترديد در دوستى‏مان نسبت‏به رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله و فرزندش كه بسيار مورد تكريم و محبت آن بزرگوار بوده است صادق نيستيم. (47) در كتب فريقين روايات بسيارى نقل شده كه پيامبرصلى الله عليه وآله بارها بر مصايب امام حسين‏عليه‏السلام كه جبرئيل از آن خبر داده بود، گريه كرد. در پيش روايت صحيحى از مستدرك حاكم نيشابورى از ام‏الفضل بنت الحارث در اين‏باره نقل كرديم.
همچنين از كتاب «ذخاير العقبى‏» از ام‏سلمه بازگو شده است كه او گفت رسول خدا را ديدم در حالى كه بر سر حسين دست مى‏كشيد، گريه مى‏كرد. عرض كردم: چرا گريه مى‏كنى؟! فرمود: همانا جبرئيل به من خبر داد كه اين پسرم در سرزمينى به نام كربلا كشته مى‏شود. سپس مقدارى خاك قرمز رنگ به من داد و فرمود: اين از خاك همان سرزمين است و هر زمان آن خاك به خون مبدل گشت‏بدان كه وى كشته شده. ام سلمه گفت: آن خاك را در شيشه‏اى نزد خودم نگه داشتم و با خودم مى‏گفتم آن در روز بسيار عظيمى به خون مبدل مى‏شود. (48) گفتگو درباره بيانات و مطالبى كه از معصومان در مورد عاشورا ابراز داشته‏اند و نيز بررسى روش ايشان در آن روز بسيار مفصل است كه در اين مختصر نگنجد. اما به طور كلى مى‏توان گفت كه آن بزرگواران در روز عاشورا به عزادارى و سوگوارى مى‏پرداختند. دستور مى‏داده‏اند، مرثيه‏خوانان، شعرا و كسانى كه از آن واقعه مطلع بوده‏اند، آن واقعه را براى ديگران تشريح كنند و مصايبى را كه در آن روز بر اهل بيت پيامبر وارد شده بيان نمايند. و مقصودشان اين بوده كه آن رويداد به صورت يك مكتب پويا و خطدهنده براى هميشه زنده بماند. لذا تاكيد كرده‏اند كه عاشورا را از ياد نبريد و به نام امام حسين مجالس سوگ و ماتم به پا داريد، تا حقايقى كه آن حضرت به آن جهت‏به شهادت رسيده فراموش نشود.
روشن است كه احكام اسلامى بر مبناى جلب مصلحت و دفع مفسده پايه‏گذارى شده است. بنابراين منظور از به پا داشتن مجالس عزاى حسينى اين نيست كه تنها براى خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله همدردى و تسليتى باشد و به قول روضه‏خوان‏ها حضرت زهراعليهاالسلام را خوشحال كنيم و چنين بپنداريم كه به هر اندازه گريه كنيم به همان اندازه تسلى خاطر براى رسول خداصلى الله عليه وآله و حضرت فاطمه‏عليهاالسلام فراهم آورده‏ايم اگر عقيده‏مان درباره به پا داشتن مجالس حسينى تنها اين موضوع باشد يقينا مقاصد حضرت پيغمبر و حضرت على و حضرت فاطمه را پايين آورده‏ايم. بدون شك تاكيد بر اين كه مراسم عاشورا و عزاى حسينى فراموش نشود مقصود آن است كه واقعه كربلا به عنوان مكتب تعليم و تربيت الهى براى هميشه زنده باشد.
آرى به وسيله همين مجالس است كه دين اسلام تبليغ مى‏شود و بر اثر واقعياتى كه در آن مجالس بيان مى‏گردد مردم حق را از باطل تشخيص مى‏دهند و راه خود را بازمى‏يابند. بنا به گمان برخى از سياحان فرانسوى، از پيشرفت طايفه شيعه بدون امكانات تبليغاتى و قوه قهريه در اين دوره كوتاه مى‏توان گفت كه در يكى دو قرن آينده به لحاظ كمى بر ساير فرق مسلمان غلبه خواهد كرد و سبب آن همين تعزيه‏دارى است كه فرد فرد اين فرقه را داعى و مبلغ مذهب خود ساخته است. امروزه هيچ نقطه‏اى از نقاط عالم را نمى‏بينيم كه دو نفر شيعه باشند و اقامه عزاى حسينى ننمايند و بذل مال و منال نكنند.
در كتاب «السياسة الحسينية‏» آمده است‏يك نفر عرب شيعى بحرينى را ديدم كه در هتل يكه و تنها مجلس عزا برپا كرده، كتاب گرفته بر كرسى نشسته، چيزى مى‏خواند و گريه مى‏كرد و سپس آنچه را از ماكول و مشروب براى آن مجلس تهيه ديده بود ميان فقرا تقسيم كرد. (49)
شيخ طوسى از عبدالله‏بن سنان روايت كرده است كه او گفت: بر سرورم جعفربن محمدعليه‏السلام در روز عاشورا وارد شدم، او را با چهره گرفته و ظاهرى اندوهگين در حالى كه اشكهايش مانند مرواريد افشان فرومى‏ريخت، ملاقات كردم! عرض كردم اى پسر رسول خدا چرا گريه مى‏كنى؟ - خدا چشم تو را نگرياند - فرمود: آيا غافلى كه حسين بن على در مثل اين روز به قتل رسيده و (دچار مصيبت‏شده)؟ از آن حضرت پرسيدم: سرورم، راى شما درباره روزه اين روز چيست؟ فرمود: روزه بگيريد بدون اين كه آن را روزه به حساب آوريد و افطار كنيد بدون اين كه آن را موجب خوشحالى و «بركت‏» قرار دهيد، و آن را روزه كامل قرار مدهيد. يك ساعت پس از نماز عصر با آب افطار كنيد. (50) شيخ صدوق به سند خودش از حضرت رضاعليه‏السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: «ماه محرم ماهى است كه در زمان جاهليت، در آن ماه جنگ و ظلم را حرام مى‏دانستند، اما در آن ماه خون ما حلال دانسته شد و حرمت ما هتك گرديد. اهل بيت و زنان ما اسير شدند، خيمه‏هاى ما سوزانيده شد و اموال ما غارت گرديد وهيچ احترامى براى رسول خدا درباره ما ملحوظ نگرديد! همانا روز قتل حسين‏عليه‏السلام در صحراى كربلا چشمهاى ما را مجروح، اشك ما را جارى، و عزيز ما را [به حسب ظاهر] خوار ساخت. و تا آخر دنيا موجب غصه و بلاى ما گرديد. پس بر همچون حسين‏عليه‏السلام بايد گريه‏كنندگان بگريند. كه گريه بر وى گناهان بزرگ را فرو مى‏ريزد. سپس فرمود: هنگامى كه ماه محرم داخل مى‏شد پدرم خندان ديده نمى‏شد و اندوه بر وى غالب بود تا هنگامى كه عاشورا سپرى مى‏گشت و وقتى كه روز عاشورا فرامى‏رسيد، آن روز، روز مصيبت و اندوه و گريه‏اش بود و مى‏فرمود: اين همان روزى است كه حسين‏عليه‏السلام در آن روز به قتل رسيد. (51)
از ابوالفرج اصفهانى در كتاب «الاغانى‏» نقل شده كه او به سند خودش از على بن اسماعيل تميمى و او از پدرش بازگو نموده كه وى نزد امام صادق‏عليه‏السلام بود و خدمتگزارش براى سيد حميرى اجازه ورود به مجلس درخواست كرد حضرت دستور داد كه او را به آن مجلس بياورند و زنان را در پس پرده جاى داد و سيد حميرى وارد شد، سلام كرد و نشست امام‏عليه‏السلام از وى خواست در رثاى امام حسين‏عليه‏السلام شعر بخواند. او در اين‏باره اشعارى خواند كه اولش اين است:
امرر على جدث الحسين فقل لاعظمه الزكية يا اعظما لا زلت من وطفاء ساكبة روية
ديدم اشكهاى امام صادق‏عليه‏السلام بر عارضش فرو مى‏ريخت و ناله و فرياد از خانه‏اش برخاست تا اين كه دستور داد از ناله و گريه خوددارى كنند و چنين كردند. (52)
اخبار و روايات درباره لزوم به پا داشتن مجالس عزاى حسينى و گريستن بر مصايب آن حضرت بسيار زياد و به حد تواتر است كه نقل آنها درخور رساله‏اى است. (53) اكنون براى رعايت اختصار تنها به ذكر روايتى كه عبدالله‏بن فضل از امام صادق‏عليه‏السلام روايت نموده مى‏پردازيم و آن را ختام مقال خويش قرار مى‏دهيم: عبدالله بن فضل گفت: به امام صادق‏عليه‏السلام عرض كردم اى پسر رسول خدا، چگونه روز عاشورا روز مصيبت و اندوه و جزع و گريه قرار داده شده و روزى كه رسول خدا قبض روح شد و روزى كه حضرت فاطمه‏عليهاالسلام از دنيا رفت و روزى كه امير مؤمنان به قتل رسيد و روزى كه حضرت امام حسن به زهر كشته شد بدين‏گونه نيست كه روز حزن و اندوه اعلام شده باشد؟ (امام) فرمود: همانا روز مصيبت قتل حسين‏عليه‏السلام از همه ايام ديگر عظيم‏تر است و اين بدان جهت است كه اصحاب كسا كه نزد خداوند گرامى‏ترين خلق‏اند پنج نفر بودند: هنگامى كه پيامبرصلى الله عليه وآله از ميان ايشان رفت، اميرمؤمنان و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين‏عليهم‏السلام باقى بودند كه مردم به ايشان تسلى و گشايش حاصل كنند. و وقتى كه حضرت فاطمه از دنيا رفت‏به وسيله اميرمؤمنان و حضرت امام حسن و حضرت امام حسين‏عليهم‏السلام براى مردم تسلى و گشايش بود و زمانى كه امام حسن‏عليه‏السلام به شهادت رسيد براى مردم به وجود حسين‏عليه‏السلام تسلى و گشايش بود. اما آن گاه كه آن حضرت‏عليه‏السلام به قتل رسيد هيچ كس از اصحاب كسا نبود كه بعد از او براى مردم به او تسلى و گشايش باشد پس از دنيا رفتن آن حضرت به منزله از دنيا رفتن همگى ايشان بود. چنان كه ماندن وى در اين عالم به منزله ماندن همگى ايشان بود. بدين جهت است كه روز شهادت او به لحاظ مصيبت‏برترين روزهاست. عبدالله بن فضل گفت: به امام عرض نمودم: اى پسر رسول خدا چرا براى مردم بعد از اصحاب كسا به على‏بن الحسين‏عليه‏السلام تسلى و گشايش نبود. به همان‏گونه كه به پدرانش براى آنان تسلى و گشايش بود؟ فرمود: همانا على بن حسين بعد از درگذشت پدرانش سيد عابدين و امام و حجت‏بود، اما رسول خدا را ديدار ننمود و از وى كلامى نشنيد و علمش از پدرش و پدرش به وسيله جدش به آن حضرت به ارث رسيده بود و مردم اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين را با رسول خدا بسيار در حالات مختلف مشاهده كرده بودند پس هر وقت‏به يكى از ايشان نگاه مى‏كردند حال او را نسبت‏به رسول خدا و گفتار آن حضرت را به او و درباره او به ياد مى‏آوردند هنگامى كه ايشان درگذشتند مردم ديدار كسانى را كه در نزد خداوند عزوجل بزرگوارترين بودند از دست دادند. از دست رفتن همگى‏شان نبود مگر وقتى كه حسين‏عليه‏السلام از دست رفت چون او پس از همه درگذشت، بدين جهت است كه روز قتل آن حضرت به لحاظ صيبت‏بزرگترين ايام است. عبدالله بن فضل گفت: عرض كردم: اى پسر رسول خدا چگونه عامه مردم روز عاشورا را روز بركت نامگذارى كرده‏اند. آن حضرت گريه كرد سپس فرمود: وقتى كه حسين‏عليه‏السلام به قتل رسيد، بدين‏وسيله گروههاى زيادى به يزيد تقرب جستند و براى خوش آمدن او به جعل حديث پرداخته شد و براى اين كار اموالى به عنوان جايزه دريافت كردند و از جمله مجعولات آنان درباره همين روز بود
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط رحیم میری  | 

نهضت كربلا از ديدگاه اهل سنت

شمس‏الله صفرلكى

نهضت امام حسين(ع)از نادرترين رخدادهايى است كه تفكر انسانهارا به خود معطوف داشته است و در تاريخ اسلام ارزش والايى دارد. شهادت حسين بن على(ع)حيات تازه‏اى به اسلام بخشيده، خونها رابه جوشش آورد و تنها را از رخوت خارج ساخت. امام حسين(ع)باحركت قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده و احساس ذلت وزبونى و اسارت را كه از اواخر حكومت عثمان بر روح جامعه‏اسلامى حكمفرما شده بود، تضعيف كرد.
آنچه امت اسلامى از زمان وقوع اين حادثه عظيم تا امروز بر آن‏متفق است، اين است كه انقلاب كربلا هيبت و ابهت اسلام را كه به‏علت‏حاكميت فرمانروايان ضعيف النفس و تحقير ارزشها و مقدسات‏دينى رو به افول گذارده بود، احيا كرد. حركت امام حسين(ع)،حركتى است مستمر براى همه نسلها و همه عصرها است.
اين انقلاب تنها انقلابى است كه اگر كليه صحنه‏هايش چنان كه‏بوده، تصوير شود، هيچ كس نمى‏تواند از بروز احساسها و عواطف‏فطرى‏اش جلوگيرى كند; زيرا اين فاجعه به قول شافعى دنيا رالرزانده و نزديك است قله كوهها را آب كند.
حادثه كربلا در ميان اهل تسنن موجى ايجاد كرد كه زبان و قلم‏دانشمندان آنان گاه ناخواسته و زمانى با شجاعت‏به توصيف وتجزيه و تحليل آن پرداخته است. شوكانى در كتاب «نيل الاوطار»در رد بعضى از سخنوران دربارى مى‏گويد: به تحقيق عده‏اى از اهل‏علم افراط ورزيده، چنان حكم كردند كه:
«حسين(ع)نوه پيامبر كه خداوند از او راضى باشد. نافرمانى‏يك آدم دائم الخمر را كرده و حرمت‏شريعت‏يزيد بن معاويه را هتك‏كرده است.» خداوند لعنتشان كند، چه سخنان عجيبى كه از شنيدن‏آنها مو بر بدن انسان راست مى‏گردد.
تفتازانى در كتاب «شرح العقايد» مى‏نويسد:حقيقت اين است كه رضايت‏يزيد به قتل حسين(ع)و شاد شدن اوبدان خبر و اهانت كردنش به اهل‏بيت پيامبر(ص)از اخبارى است كه‏در معنى متواتر است; هر چند تفاصيل آن متواتر نيست. درباره‏مقام يزيد بلكه درباره ايمان او كه لعنت‏خدا بر او و يارانش‏باد. توافقى نداريم.
جاحظ مى‏گويد: منكراتى كه يزيد انجام داد، يعنى قتل حسين(ع)وبه اسارت گرفتن زن و فرزند او و ترساندن اهل مدينه و منهدم‏ساختن كعبه، همه اينها بر فسق و قساوت و كينه و نفاق و خروج ازايمان او دلالت مى‏كند.
بنابراين، يزيد فاسق و ملعون است و كسى كه از لعن او جلوگيرى‏كند، نيز ملعون است.
ابن حجر هيثمى مكى در كتاب «الصواعق المحرقه‏» مى‏نويسد: پسرامام حنبل در مورد لعن يزيد از وى پرسيد. احمد در جواب گفت: چگونه لعنت نشود كسى كه خداوند او را در قرآن لعن كرده است.
آنجا كه مى‏فرمايد: «فصل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامكم‏اولئك الذين لعنهم‏الله‏» و چه مفاسدى و قطع رحمى از آنچه يزيدانجام داد، بالاتر است؟!
عبدالرزاق مقرم در كتاب «مقتل الحسين‏» مى‏گويد: به تحقيق‏گروهى از علما از جمله قاضى ابويعلى و حافظ ابن الجوزى وتفتازانى و سيوطى در مورد كفر يزيد نظر قطعى داده‏اند و باصداقت تمام لعن او را جايز شمرده‏اند.
مولف كتاب «شذرات الذهب‏» مى‏نويسد: در مورد لعن يزيد، احمدبن حنبل دو قول دارد كه در يكى تلويح و در ديگرى تصريح به لعن‏او مى‏كند. مالك و ابوحنيفه نيز هر كدام هم‏تلويحا و هم تصريحايزيد را لعنت كرده‏اند; و به راستى چرا اين‏گونه نباشد و حال‏آنكه او فردى قمار باز و دائم الخمر بود.
شيخ محمد عبده مى‏گويد: هنگامى كه در دنيا حكومت عادلى وجوددارد كه هدف آن اقامه شرع و حدود الهى است و در برابر آن‏حكومتى ستمگر است كه مى‏خواهد حكومت عدل را تعطيل كند، بر هرفرد مسلمانى كمك كردن حكومت عدل واجب است; و از همين باب است‏انقلاب امام حسين كه در برابر حكومت‏يزيد كه خدا او را خواركند. ايستاد.
از سبط بن جوزى در مورد لعن يزيد پرسيده شد. او در جواب گفت: احمد حنبل لعن او را تجويز كرده است، ما نيز به خاطر جناياتى‏كه درباره پسر دختر رسول خدا مرتكب شد، او را دوست نداريم; واگر كسى به اين حد راضى نمى‏شود، ما هم مى‏گوييم اصل، لعنت كردن‏يزيد است.
حادثه كربلا چنان در قلوب نفوذ كرد كه بسيارى از بزرگان اهل‏تسنن آن را در قالب شعر مطرح ساخته، اندوه خويش را ابرازكردند. امام شافعى كه در دوستى اهل‏بيت زبانزد است. درباره‏نهضت كربلا چنين سروده است:
قتيل بلا جرم كان قميصه صبيغ بماء الارجوان خصيب نصلى على المختار من آل هاشم و نوذى بنيه ان ذاك عجيب لئن كان ذنبى حب آل محمد(ص) فذلك ذنب لست عنه اتوب هم شفعائى يوم حشرى و موقفى و بغضهم للشافعى ذنوب
حسين(ع)كشته‏اى بى گناه است كه پيراهن او به خونش رنگين شده وعجب از ما مردم آن است كه از يك طرف به آل پيامبر درودمى‏فرستيم و از سوى ديگر فرزندانش را به قتل مى‏رسانيم و اذيت‏مى‏كنيم!
اگر گناه من دوستى اهل‏بيت پيامبر است، پس من هيچ‏گاه از آن‏توبه نمى‏كنم.
اهل‏بيت پيامبر(عليهم السلام)در روز محشر شفيعان من هستند واگر نسبت‏به آنان دشمنى داشته باشم، گناهى نابخشودنى است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط رحیم میری  | 

حادثه عاشورا علل، درس ها و عبرت ها

بيانات مقام معظّم رهبرى (مدّ ظلّه العالى) در نمـاز جمعه

 

18/2/1377 يازدهم محرم 1418
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد للّه ربِّ العالمين أحمده وأستعينه وأستغفره وأتوكّل عليه وأصلّى وأسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته في خلقه و حافظ سرّه و مبلّغ رسالته, بشير رحمته و نذير نقمته سيّدنا ونبيّنا أبي القاسم المصطفى محمّد وعلى آله الأطيبين الأطهرين المنتجبين المظلومين المعصومين سيّما أبى عبداللّه الحسين (ع) وسيّما بقية اللّه في الأرضين.
أوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه.
همه شما عزيزان, برادران و خواهران نمازگزار را به تقواى الهى دعوت و توصيه مى كنم. اول و آخر, تقواست; و توصيه اصلى به توشه گيرى از تقواست. اگر بحثى هم مى كنيم, براى اين است كه بتوانيم مايه تقوا را در خودمان, درمردم و مستمعان نمازجمعه,إن شاء اللّه به مدد الهى تقويت كنيم.
امروز در خطبه اول, بحثى در باره ماجراى عاشورا عرض مى كنم. اگر چه در اين زمينه, بسيار سخن گفته شده است, ما هم عرايضى كرده ايم; اما هرچه اطراف و جوانب اين حادثه عظيم و مؤثر و جاودانه بررسى مى شود, ابعاد تازه يى, و روشنگرى هاى بيش ترى از اين حادثه, آشكار مى شود و نورى بر زندگى ما مى تاباند.
در مباحث مربوط به عاشورا, سه بحث عمده وجود دارد: يكى بحث علل و انگيزه هاى قيام امام حسين است, كه چرا امام حسين قيام كرد; يعنى تحليل دينى و علمى و سياسى اين قيام. در اين زمينه, ما قبلاً تفصيلاً عرايضى عرض كرده ايم; فضلا و بزرگان هم بحث هاى خوبى كرده اند. امروز وارد آن بحث نمى شويم.
بحث دوم, بحث درس هاى عاشوراست, كه يك بحث زنده و جاودانه و هميشگى است; مخصوص زمان معينى نيست. درس عاشورا, درس فداكارى و ديندارى و شجاعت و مواسات و درس قيام للّه و درس محبت و عشق است. يكى از درس هاى عاشورا, همين انقلاب عظيم و كبيرى است كه شما ملت ايران پشت سر حسين زمان و فرزند ابى عبداللّه الحسين انجام داديد. خود اين, يكى از درس هاى عاشورا بود. در اين زمينه هم من امروز هيچ بحثى نمى كنم.
بحث سوم, در باره عبرت هاى عاشوراست, كه چند سال قبل از اين, ما اين مسأله را مطرح كرديم كه عاشورا غير از درس ها, عبرت هايى هم دارد. بحث عبرت هاى عاشورا مخصوص زمانى است كه اسلام, حاكميت داشته باشد. حداقل اين است كه بگوييم عمده اين بحث, مخصوص اين زمان است; يعنى زمان ما و كشور ما, كه عبرت بگيريم.
ما قضيه را اين گونه طرح كرديم كه چطور شد جامعه اسلامى به محوريت پيامبر عظيم الشأن, آن عشق مردم به او, آن ايمان عميق مردم به او, آن جامعه سرتاپا حماسه و شور دينى, و آن احكامى كه بعداً مقدارى درباره آن عرض خواهم كرد, همين جامعه ساخته و پرداخته, همان مردم, حتّى بعضى از همان كسانى كه دوره هاى نزديك به پيامبر را ديده بودند, بعد از پنجاه سال كارشان به آن جا رسيد كه جمع شدند, فرزند همين پيامبر را با فجيع ترين وضعى كشتند؟! انحراف, عقبگرد, برگشتن به پشت سر, ازاين بيش تر چه مى شود؟! زينب كبرى در بازار كوفه, آن خطبه عظيم را اساساً بر همين محور ايراد كرد: (ألا ياأهلَ الكوفة, ياأهلَ الخَتَل والغَدَر, أتَبْكون؟!) مردم كوفه وقتى كه سر مبارك امام حسين را بر روى نيزه مشاهده كردند, و دختر على را اسير ديدند, و فاجعه را از نزديك لمس كردند, بنا كردند به ضجّه و گريه كردند. فرمود: (أتَبْكون), گريه مى كنيد؟! (فلا رقات الدمعَة ولاهدئت الرنة); گريه تان تمامى نداشته باشد. بعد فرمود: (إنّما مَثَلُكُم كَمَثَلِ التي نَقَضَتْ غَزْلَها من بَعْدِ قُوّةٍ أنكاثاً تَتَّخِذونَ أيماكم دخلاً بينَكم).
اين, همان برگشت است; برگشت به قهقرا و عقب گرد. شما مثل زنى هستيد كه پشم ها يا پنبه ها را با مغزل نخ مى كند; بعد از آن كه اين نخ ها آماده شد, دوباره شروع مى كند نخ را از نو باز, و پنبه مى كند! شما در حقيقت, نخ هاى رشته خود را پنبه كرديد.
اين, همان برگشت است. اين عبرت است.
هر جامعه اسلامى, در همين خطر هست. امام خمينى عزيز بزرگ ما, افتخار بزرگش اين بود كه بتواند يك امت عامل به سخن آن پيامبر باشد. شخصيت انسان هاى غير پيامبر و غير معصوم, مگر با آن شخصيت عظيم قابل مقايسه است؟ او, آن جامعه را به وجود آورد و آن سرانجام به دنبالش آمد. آيا هرجامعه اسلامى, همين عاقبت را دارد؟ اگر عبرت بگيرند, نه; اگر عبرت نگيرند, بله. عبرت هاى عاشورا اين جاست.
ما مردم اين زمان, بحمداللّه به فضل پروردگار, اين توفيق را پيدا كرده ايم كه راه را مجدداً برويم و اسم اسلام را در دنيا زنده كنيم و پرچم اسلام و قرآن را برافراشته نماييم. در دنيا اين افتخار نصيب شما ملت شد. اين ملت تا امروز هم كه تقريباً بيست سال از انقلابش گذشته است, قرص و محكم دراين راه ايستاده و رفته است; اما اگر دقت نكنيد, اگر مواظب نباشيم, اگر خودمان را آن چنان كه بايد و شايد, در اين راه نگه داريم, ممكن است آن سرنوشت پيش بيايد. عبرت عاشورا, اين جاست.
حالا من مى خواهم يك مقدار در باره اين موضوعى كه چند سال پيش آن را مطرح كردم و بحمداللّه ديدم فضلا در باره آن بحث كردند, تحقيق كردند, سخنرانى كردند و مطلب نوشتند, با توسّع صحبت كنم. البته بحث كامل دراين مورد, بحث نماز جمعه نيست; چون طولانى است, و إن شاءاللّه اگر عمرى داشته باشم و توفيقى پيدا كنم, در جلسه يى غير نماز جمعه, اين موضوع را مفصّل با خصوصياتش, بحث خواهم كرد. امروز مى خواهم يك گذر اجمالى به اين مسأله بكنم, و اگر خدا توفيق بدهد, در واقع يك كتاب را در قالب يك خطبه بريزم و به شما عرض بكنم.
اولاً حادثه را بايد فهميد كه چقدر بزرگ است, تا دنبال عللش بگرديم. كسى نگويد كه حادثه عاشورا, بالأخره كشتارى بود و چند نفر را كشتند. همان طور كه همه ما در زيارت عاشورا مى خوانيم: (لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّة وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصِيبَة); مصيبت, خيلى بزرگ است. رزيه, يعنى حادثه بسيار بزرگ. اين حادثه, خيلى عظيم است. فاجعه, خيلى تكان دهنده و بى نظير است.
براى اين كه قدرى معلوم بشود كه اين حادثه چقدر عظيم است, من سه دوره كوتاه را از دوره هاى زندگى حضرت ابى عبداللّه الحسين (ع) اجمالاً مطرح مى كنم. شما ببينيد اين شخصيتى كه انسان در اين سه دوره مى شناسد, آيا مى توان حدس زد كه كار اين شخصيت به آن جا برسد كه در روز عاشورا يك عده از امت جدّش, او را محاصره كنند و با اين وضعيت فجيع, او و همه ياران و اصحاب واهل بيتش را قتل عام بكنند و زنانشان را اسير بگيرند؟ اين سه دوره, يكى دوران كودكى حضرت تا وفات پيامبر اكرم ْ است, دوم, دوران جوانى آن حضرت, يعنى دوران 25 ساله تا حكومت اميرالمؤمنين است. سوم دوران فترت بيست ساله, بعد از شهادت اميرالمؤمنين تا حادثه كربلاست.
در آن دورانِ زمان پيامبر اكرم, امام حسين عبارت است از كودك نورِ ديده سوگلى پيامبر. پيامبر اكرم دخترى به نام فاطمه دارد كه همه مردم مسلمان در آن روز مى دانند كه پيامبر فرمود: (إنّي لأغْضِبُ لِغَضَبِ فاطِمَة; اگر كسى فاطمه را خشمگين كند, من را خشمگين كرده است). (و أرْضى لِرِضاها; اگر كسى او را خشنود كند, من را خشنود كرده است). ببينيد, اين دختر چقدر عظيم المنزله است كه پيامبر اكرم درمقابل مردم و درملأ عام, راجع به دخترش اين گونه حرف مى زند; اين چيز عادى نيست.
پيامبر اكرم اين دختر را در جامعه اسلامى به كسى داده است كه از لحاظ افتخارات, در درجه اعلاست; يعنى على بن ابى طالب (ع). او جوان, شجاع, شريف, از همه مؤمن تر, از همه با سابقه تر, از همه شجاع تر و در همه ميدان ها حاضر است; كسى است كه اسلام به شمشير او مى گردد; هر جايى كه همه در مى مانند اين جوان جلو مى آيد, گره ها را باز مى كند و بن بست ها را مى شكند. اين داماد محبوب عزيزى كه محبوبيت او به خاطر خويشاوندى و اين ها نيست ـ به خاطر عظمت شخصيت اوست ـ پيامبر, دخترش را به او داده است. حالا كودكى از اين ها متولد شده است, و او حسين بن على است.
البته همه اين حرف ها در باره امام حسن (ع) هم هست; اما من حالا بحثم راجع به امام حسين(ع) است; عزيزترين عزيزان پيامبر; كسى كه رييس دنياى اسلام, حاكم جامعه اسلامى و محبوب دل همه مردم, او را در آغوش مى گيرد و به مسجد مى برد, همه مى دانند كه اين كودك, محبوب دلِ اين محبوبِ همه است. او روى منبر مشغول خطبه خواندن است, پاى اين بچه به مانعى مى گيرد و زمين مى افتد; پيامبر از بالاى منبر پايين مى آيد, اين بچه را بغل مى گيرد و او را آرام مى كند. ببينيد, مسأله اين است.
پيامبر در باره امام حسن و امام حسين شش, هفت ساله فرمود: (سَيّدا شَبابِ أهل الجَنَّة); اين ها سرور جوانان بهشتند. اين ها كه هنوز كودكند, جوان نيستند; اما پيامبر مى فرمايد سرور جوانان اهل بهشتند. يعنى در دوران شش, هفت سالگى هم در حد يك جوان است, مى فهمد, درك مى كند, عمل مى كند, اقدام مى كند, ادب مى ورزد و شرافت در همه وجود او موج مى زند. اگر آن روز كسى مى گفت كه اين كودك به دست امت همين پيامبر, بدون هيچ گونه جرم و تخلّفى, به قتل خواهد رسيد, براى مردم, غير قابل باور بود; همچنان كه پيامبر فرمود و گريه كرد و همه تعجب كردند كه يعنى چه, مگر مى شود؟! دوره دوم, دوره 25 ساله بعد از وفات پيامبر تا حكومت اميرالمؤمنين است; جوان, بالنده, عالم و شجاع است, در جنگ ها شركت مى كند, در كارهاى بزرگ دخالت مى كند, همه او را به عظمت مى شناسند; نام بخشنده ها كه مى آيد, همه چشم ها به سوى او برمى گردد; در هر فضيلتى, در ميان مسلمانان مدينه و مكه, هر جايى كه موج اسلام رفته است, مثل خورشيدى مى درخشد; همه براى او احترام قايلند; خلفاى زمان, براى او و برادرش احترام قايلند; در مقابل او, تعظيم و تجليل مى كنند و نام آن ها را به عظمت مى آورند; جوان نمونه دوران و محترم پيش همه. اگر آن روز كسى مى گفت كه همين جوان, به دست همين مردم كشته خواهد شد, هيچ كس باور نمى كرد.
دوره سوم, دوره بعد از شهادت اميرالمؤمنين است; يعنى دوره غربت اهل بيت. امام حسن و امام حسين باز در مدينه اند. امام حسين, بيست سال بعد از اين مدت, به صورت امام معنوى همه مسلمانان, مفتى بزرگ همه مسلمانان, مورد احترام همه مسلمانان, محل ورود تحسين همه, محل تمسّك و توسّل همه كسانى كه مى خواهند به اهل بيت اظهار ارادتى بكنند, در مدينه زندگى كرده است; شخصيت محبوب, بزرگ, شريف, نجيب, اصيل و عالم. او به معاويه نامه مى نويسد; نامه يى كه اگر هر كسى به هر حاكمى بنويسد, جزايش كشته شدن است. معاويه با عظمتِ تمام اين نامه را مى گيرد, مى خواند, تحمل مى كند و چيزى نمى گويد. اگر درهمان اوقات هم كسى مى گفت كه در آينده نزديكى, اين مرد محترم شريف عزيز نجيب ـ كه مجسم كننده اسلام و قرآن در نظر هر بيننده است ـ ممكن است به دست همين امت قرآن و اسلام كشته بشود, آن هم با آن وضع, هيچ كس تصور هم نمى كرد; اما همين حادثه باور نكردنى, همين حادثه عجيب و حيرت انگيز, اتفاق افتاد. چه كسانى كردند؟ همان هايى كه به خدمتش مى آمدند و سلام و عرض اخلاص هم مى كردند! اين يعنى چه؟ معنايش اين است كه جامعه اسلامى در طول ا ين پنجاه سال,از معنويت و حقيقت اسلام تهى شده است; ظاهرش اسلامى است, اما باطنش پوك شده است; خطر اين جاست. نمازها برقرار است, نماز جماعت برقرار است, مردم هم اسمشان مسلمان است و عده يى هم طرفدار اهل بيتند! البته من به شما بگويم كه در همه عالم اسلام,اهل بيت را قبول داشتند; امروز هم قبول دارند و هيچ كس در آن ترديد ندارد. حبّ اهل بيت در همه عالم اسلام, عمومى است; الآن هم همين طور است. الآن هم هر جاى دنياى اسلام برويد, اهل بيت را دوست مى دارند. آن مسجدى كه منتسب به امام حسين (ع) است, و مسجد ديگرى كه در قاهره منتسب به حضرت زينب است, ولوله زوّار و جمعيت است. مردم مى روند قبر را زيارت مى كنند, مى بوسند و توسّل مى جويند.
همين يكى, دو سال قبل از اين, كتابى جديد ـ نه قديم; چون در كتاب هاى قديمى خيلى هست ـ براى من آوردند, كه اين كتاب در باره معناى اهل بيت نوشته شده است. يكى از نويسندگان فعلى حجاز تحقيق كرده, و در اين كتاب اثبات مى كند كه اهل بيت, يعنى على , فاطمه, حسن و حسين.ما شيعيان كه اين حرف ها جزو جانمان هست; اما آن برادر مسلمان غير شيعه, اين را نوشته و نشر كرده است.اين كتاب هم هست, من هم آن را دارم, و لابد هزاران نسخه از آن چاپ شده و پخش گرديده است.
بنابراين,اهل بيت محترمند; آن روز هم در نهايت احترام بودند; اما در عين حال وقتى جامعه تهى و پوك شد,اين اتفاق مى افتد. حالا عبرت كجاست؟ عبرت اين جاست كه چه كار كنيم جامعه آن گونه نشود. ما بايد بفهميم كه آن جا چه شد كه جامعه به اين جا رسيد.
اين, آن بحث مشروح و مفصّلى است كه من مختصرش را مى خواهم عرض بكنم.
اول به عنوان مقدمه عرض بكنم, پيامبر اكرم نظامى را به وجود آورد كه خطوط اصلى آن چند چيز بود. من در ميان اين خطوط اصلى, چهار چيز را عمده يافتم: اول, معرفت شفاف و بى ابهام; معرفت نسبت به دين, معرفت نسبت به احكام, معرفت نسبت به جامعه, معرفت نسبت به تكليف, معرفت نسبت به خدا, معرفت نسبت به پيامبر, معرفت نسبت به طبيعت; همين معرفت بود كه به علم و علم اندوزى منتهى شد و جامعه اسلامى را در قرن چهارم هجرى به اوج تمدن علمى رساند. پيامبر نمى گذاشت ابهام باشد. دراين زمينه, آيات عجيبى از قرآن هست كه مجال نيست عرض بكنم. در هر جايى كه ابهامى به وجود مى آمد, يك آيه نازل مى شد تا ابهام را برطرف كند.
خط اصلى دوم,عدالت مطلق و بى اغماض بود; عدالت در قضاوت, عدالت در برخوردارى هاى عمومى و نه خصوصى ـ چيزهايى كه متعلق به همه مردم است و بايد بين آن ها با عدالت تقسيم بشود ـ عدالت در اجراى حدود الهى, عدالت در مناصب و مسؤوليت دهى و مسؤوليت پذيرى. البته عدالت, غير از مساوات است; اشتباه نشود. گاهى مساوات, ظلم است. عدالت, يعنى هر چيزى را به جاى خود گذاشتن و به هر كسى حقّ او را دادن. او عدل مطلق و بى اغماض بود. در زمان پيامبر, هيچ كسى در جامعه اسلامى از چارچوب عدالت خارج نبود.
سوم, عبوديت كامل و بى شريك در مقابل پروردگار; يعنى عبوديت خدا در كار و عمل فردى, عبوديت در نماز كه بايد قصد قربت داشته باشد, تا عبوديت در ساختن جامعه, در نظام حكومت و نظام زندگى مردم و مناسبات اجتماعى ميان مردم; كه اين هم تفسير و شرح فراوانى دارد.
چهارم, عشق و عاطفه جوشان. اين هم از خصوصيات اصلى جامعه اسلامى است; عشق به خدا, عشق خدا به مردم; (يُحِبُّهُم وَيُحِبُّونَهُ)(1); (إنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِـبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ);(2) (قُـلْ إنْ كُنْتـُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِـعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ).(3) محبت و عشق, محبت به همسر, محبت به فرزند, كه مستحب است فرزند را ببوسى; مستحب است كه به فرزند محبت كنى; مستحب است كه به همسرت عشق بورزى و محبت كنى; مستحب است كه به برادران مسلمان محبت كنى و محبت داشته باشى; محبت به پيامبر, محبت به اهل بيت; (إلا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي).(4) پيامبر اين خطوط را ترسيم كردند و جامعه را بر اساس اين خطوط بنا نمودند. پيامبر حكومت را ده سال همين طور كشاند. البته پيداست كه تربيت انسان ها كار تدريجى است; كار دفعى نيست. پيامبر در تمام اين ده سال تلاش مى كردند كه اين پايه ها استوار و محكم بشود و ريشه بدواند; اما اين ده سال, براى اين كه بتواند مردمى را كه درست بر ضدّ اين خصوصيات بار آمدند, متحوّل كند, زمان خيلى كمى است. جامعه جاهلى در همه چيزش, عكس اين چهار مورد بود; مردم معرفتى نداشتند, در حيرت و جهالت زندگى مى كردند, عبوديت هم نداشتند; طاغوت بود, طغيان بود, عدالتى هم وجود نداشت, همه اش ظلم بود, همه اش تبعيض بود.
اميرالمؤمنين در نهج البلاغه (خطبه دوم) در تصوير ظلم و تبعيض دوران جاهليت, بيانات عجيب و شيوايى دارد, كه واقعاً يك تابلوى هنرى است; (في فِتَنٍ داسَتْهُم بأخفافِها وَوَطِئَتْهُم بأظلافِها) ـ محبت هم نبود, دختر خودش را زير خاك مى كرد, كسى را از فلان قبيله بدون جرم مى كشت. (تو از قبيله ما يكى را كشتى, ما هم بايد از قبيله شما يكى را بكشيم!). حالا قاتل باشد, يا نباشد; بى گناه باشد, يا بى خبر باشد; جفاى مطلق, بى رحمى مطلق, بى محبتى و بى عاطفگى مطلق.
مردمى كه در آن جوّ بار آمدند, مى شود در طول ده سال آن ها را تربيت كرد, آن ها را انسان كرد, آن ها را مسلمان كرد; اما نمى شود اين را در اعماق جان آن ها نفوذ داد, به خصوص آن چنان نفوذ داد كه آن ها بتوانند به نوبه خود در ديگران هم همين تأثير را بگذارند. مردم داشتند پى درپى مسلمان مى شدند. مردمى بودند كه پيامبر را نديده بودند. مردمى بودند كه آن ده سال را درك نكرده بودند. اين مسأله (وصايت)ى كه شيعه معتقد است, در اين جا شكل مى گيرد. وصايت, جانشينى و نصب الهى, سرمنشأش اين جاست; براى تداوم آن تربيت است; واü معلوم است كه اين وصايت, از قبيل وصايت هايى كه در دنيا معمول است, نيست, كه هر كسى مى ميرد, براى پسر خودش وصيت مى كند. قضيه اين است كه بعد از پيامبر, برنامه هاى او بايد ادامه پيدا كند.
حالا نمى خواهيم وارد بحث هاى كلامى بشويم; من مى خواهم تاريخ را بگويم, و كمى تاريخ را تحليل بكنم, و بيش تر را شما تحليل بكنيد. اين بحث هم متعلّق به همه است; صرفاً مخصوص شيعه نيست. اين بحث, متعلّق به شيعه و سنّى و همه فرق اسلامى است. همه بايد به اين بحث, توجه كنند; چون اين بحث براى همه مهم است.
و اما ماجراهاى بعد از رحلت پيامبر. چه شد كه در اين پنجاه سال, جامعه اسلامى از آن حالت به اين حالت برگشت؟ اين اصل قضيه است كه متن تاريخ را هم بايستى در اين جا نگاه كرد. البته بنايى كه پيامبر گذاشته بود, بنايى نبود كه به همين زودى خراب شود; لذا در اوايل بعد از رحلت پيامبر كه شما نگاه مى كنيد, همه چيز ـ غير از همان مسأله وصايت ـ سرجاى خودش است; عدالت خوبى هست, ذكر خوبى هست, عبوديت خوبى هست. اگر كسى به تركيب كلى جامعه اسلامى در آن سال هاى اول نگاه كند, مى بيند كه على الظاهر, چيزى به قهقرا نرفته است. البته گاهى چيزهايى پيش مى آمد; اما ظواهر, همان پايه گذارى و شالوده ريزى پيامبر را نشان مى دهد. ولى اين وضع باقى نمى ماند; هرچه بگذرد, جامعه اسلامى به تدريج به طرف ضعف و تهى شدن پيش مى رود.
ببينيد, نكته يى در سوره مباركه حمد هست كه من مكرر در جلسات مختلف آن را عرض كرده ام. وقتى كه انسان به پروردگار عالم عرض مى كند (إهْدِنَا الصِّرا§طَ الْمُسْتَقِيم), ما را به راه راست و صراط مستقيم هدايت كن; بعد اين صراط مستقيم را معنا مى كند: (صِراطَ الَّذِينَ أنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ); راه كسانى كه به آنها نعمت دادى. خدا به خيلى ها نعمت داده است, به بنى اسرائيل هم نعمت داده است; (يابنِى إسرائيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الّتِي أنْعَمْتُ عليكُم).(5) نعمت الهى كه مخصوص انبيا و صلحا و شهدا نيست; (أوْلئِكَ مَعَ الَّذِينَ أنْعَمَ اللّهُ عليهم من النَّبِيِّينَ وَالصِّديقينَ).(6) آنها هم نعمت داده شده اند; اما بنى اسرائيل هم نعمت داده شده اند.
كسانى كه نعمت داده شده اند, دوگونه اند: يك عده كسانى كه وقتى نعمت الهى را دريافت كردند, نمى گذارند كه خداى متعال بر آن ها غضب كند, و نمى گذارند گمراه بشوند. اين ها همان هايى هستند كه شما مى گوييد خدايا راه اين ها را به ما هدايت كن. (غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِم), با تعبير علمى و ادبى اش, براى (الَّذِينَ أنعمتَ عَلَيْهِم), صفت است; كه صفت (الَّذينَ), اين است كه (غَيرِ المَغْضوبِ عَلَيْهِمْ ولاالضّالِّين); آن كسانى كه مورد نعمت قرار گرفتند,اما ديگر مورد غضب قرار نگرفتند; (ولاالضّالّين), گمراه هم نشدند.
يك دسته هم كسانى هستند كه خدا به آن ها نعمت داد, اما نعمت خدا را تبديل كردند وخراب نمودند; لذا مورد غضب قرار گرفتند; يا دنبال آن ها راه افتادند, لذا گمراه شدند. البته در روايات ما دارد كه مراد از (الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِم), يهودند, كه اين, بيان مصداق است; چون يهود تا زمان حضرت عيسى, با حضرت موسى و جانشينانش , عالماً و عامداً مبارزه كردند. (ضالين), نصارا هستند; چون نصارا گمراه شدند. وضع مسيحيت اين گونه بود كه اول گمراه شدند ـ لااقل اكثريتشان اين طور بودند ـ اما مردم مسلمان نعمت پيدا كردند.
اين نعمت, به سمت (الْمَغْضُوبِ عَلَيهِم وَلاَالضّالّينَ) مى رفت; لذا وقتى كه امام حسين (ع) به شهادت رسيد, در روايتى از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: (فَلَمّا قُتِلَ الحسينُ اشْتَدَّ غَضَبُ اللّهِ على أهل الأرض);(7) وقتى كه حسين (ع) كشته شد, غضب خدا در باره مردم شديد شد. معصوم است ديگر; بنابراين, جامعه مورد نعمت الهى, به سمت غضب سير مى كند; اين سير را بايد ديد. خيلى مهم است, خيلى سخت است. خيلى دقت نظر لازم دارد.
من حالا فقط چند مثال بياورم. خواص و عوام, هر كدام وضعى پيدا كردند. حالا خواصى كه گمراه شدند, شايد (مَغْضوب عليهم) باشند; عوام شايد (ضالّين) باشند. البته در كتاب هاى تاريخ, پُر از مثال است. من از اين جا به بعد, از تاريخ (ابن اثير) نقل مى كنم; هيچ از مدارك شيعه نقل نمى كنم; حتى از مدارك مورخان اهل سنتى كه روايتشان درنظر خود اهل سنت, مورد ترديد است ـ مثل ابن قتيبه ـ هم نقل نمى كنم. (ابن قتيبه دينورى) دركتاب الامة والسياسة, چيزهاى عجيبى نقل مى كند, كه من همه آن ها را كنار مى گذارم.
اين جناب ابن اثير, صاحب كامل درتاريخ است; كه آدم وقتى نگاه مى كند, حس مى كند كه كتاب او داراى عصبيّت عمرى و عثمانى است. البته احتمال مى دهم كه به جهتى ملاحظه مى كرده است. در قضاياى (يوم الدار) كه جناب عثمان را مردم مصر و كوفه و بصره و مدينه و غيره كشتند, وقتى كه روايات مختلف را نقل مى كند بعد مى گويد علت اين حادثه چيزهايى بود كه من آنها را ذكر نمى كنم, (لِعَلَلٍ); علت هايى دارد كه نمى خواهم بگويم.(8) وقتى قضيه جناب ابى ذر را نقل مى كند و مى گويد معاويه جناب ابى ذر را سوار آن شتر بدون جهاز كرد و آن طور او را تا مدينه فرستاد و بعد هم به ربذه تبعيد شد, مى نويسد چيزهايى اتفاق افتاده است كه من نمى توانم بنويسم.(9) حالا يا اين است كه او واقعاً ـ به قول امروز ما ـ يك خودسانسورى داشته است, و يا اين كه تعصّب داشته است.
بالأخره او نه شيعه است, و نه هواى تشيّع دارد; فردى است كه احتمالاً هواى عمرى و عثمانى هم دارد. همه آن چه كه من از حالا به بعد نقل مى كنم, از ابن اثير است.
چند مثال از خواص: خواص در اين پنجاه سال چگونه شدند كه كار به اين جاها كشيد؟ من دقت كه مى كنم, مى بينم همه آن چهار چيز تكان خورد; هم عبوديت, هم معرفت, هم عدالت, هم محبت. اين چند مثال را عرض مى كنم, كه عين تاريخ است.
(سعيد بن عاص), يكى از بنى اميّه بود; قوم و خويش عثمان بود. بعد از (وليدبن عقبة بن ابى معيط) ـ همان كسى كه شما فيلمش را در سريال امام على ديديد; همان ماجراى كشتن جادوگر در حضور او ـ (سعيد بن عاص) روى كار آمد, تا كارهاى او را اصلاح كند.
در مجلس او, فردى گفت كه (ماأجودَ طلحة؟); طلحة بن عبداللّه,چقدر جواد و بخشنده است؟ لابد پولى به كسى داده بود, يا به كسانى محبّتى كرده بود كه او دانسته بود.
(فقال سعيد: إنّ مَن لَهُ مثلُ النِشاستَج لَحَقيقٌ أن يكونَ جواداً). يك مزرعه خيلى بزرگ به نام نشاستج درنزديكى كوفه بوده است. شايد همين نشاسته خودمان هم از همين كلمه باشد.
در نزديكى كوفه, سرزمين هاى آباد و حاصلخيزى وجود داشته است كه اين مزرعه بزرگ كوفه, ملك طلحه صحابى پيامبر در مدينه است. (سعيدبن عاص) گفت: كسى كه چنين ملكى دارد, بايد هم بخشنده باشد! (واللّهِ لو أنّ لي مثلَه) ـ اگر من مثل نشاستج را داشتم ـ (لأعاشكم اللّه بِهِ عيشاً رغداً)(10), گشايش مهمى در زندگى شماها پديد مى آوردم; چيزى نيست كه مى گوييد اوجواد است! حالا شما اين را با زهد زمان پيامبر و زهد اوايل بعد از رحلت پيامبر,مقايسه كنيد و ببينيد كه بزرگان و امرا و صحابه در آن چند سال, چگونه زندگى يى داشتند و به دنيا با چه چشمى نگاه مى كردند! حالا بعد از گذشت ده, پانزده سال, وضع به اين جا رسيده است.
نمونه بعدى, جناب ابوموسى اشعرى, حاكم بصره بود; همين ابوموساى معروف حكميت. مردم مى خواستند به جهاد بروند, او بالاى منبر رفت و مردم را به جهاد تحريض كرد. در فضيلت جهاد و فداكارى, سخن ها گفت. خيلى از مردم, اسب نداشتند كه سوار بشوند بروند.
هر كسى بايد سوار اسب خودش مى شد و مى رفت. براى اين كه پياده ها هم بروند, مطالبى هم در باره فضيلت جهادِ پياده گفت; كه آقا جهادِ پياده, چقدر فضيلت دارد, چقدر چنين و چنان است! اين قدر دهان و نفسش در يك سخن گرم بود كه يك سرى از اين هايى كه اسب هم داشتند, گفتند ما هم پياده مى رويم; اسب چيست! (فَحَمَلُوا إلى فَرَسِهِم); به اسب هايشان حمله كردند, آن ها را راندند و گفتند برويد, شما اسب ها ما را از ثواب زيادى محروم مى كنيد; ما مى خواهيم پياده برويم بجنگيم, تا به اين ثواب ها برسيم! عده يى هم بودند كه يك خرده اهل تأمّل بيشترى بودند; گفتند صبر كنيم, عجله نكنيم, ببينيم حاكمى كه اين طور در باره جهاد پياده حرف زد, خودش چگونه بيرون مى آيد؟ ببينيم آيا در عمل هم مثل قولش هست, يا نه; بعد تصميم مى گيريم كه پياده برويم يا سواره.
اين عين عبارت ابن اثير است; او مى گويد: وقتى كه ابوموسى از قصرش خارج شد, (أخْرَجَ ثقله من قَصْرِهِ على أربعين بَغْلاً); اشياى قيمتى كه با خودش داشت, سوار بر چهل استر با خودش خارج كرد و به طرف ميدان جهاد رفت. آن روز بانك نبود, حكومت ها هم اعتبارى نداشت. يك وقت ديد كه در وسط ميدان جنگ, از خليفه خبر رسيد كه شما از حكومت بصره عزل شده ايد. اين همه اشياى قيمتى را كه ديگر نمى تواند بيايد و از داخل بصره بردارد, راهش نمى دهند; هر جا مى رود, مجبور است با خودش ببرد. چهل استر,اشياى قيمتى او بود, كه سوار كرد و با خودش از قصر بيرون آورد و به طرف ميدان جهاد برد! (فَلَمّا خَرَجَ تتعله بعنانه); اين هايى كه پياده شده بودند, آمدند و زمام اسب جناب ابوموسى را گرفتند, (وقالوا اِحْمِلْنا على بُعْد هذا الفُضولِ); ما را هم سوار همين زيادى ها بكن; اين ها چيست كه دارى با خودت به ميدان جنگ مى برى؟ ما داريم پياده مى رويم; ما را هم سوار كن. (وَارْغَب في الْمَشْيِ كما رَغِبْتَنا); همان طورى كه به ما گفتى پياده راه بيفتيد, خودت هم قدرى پياده شو و پياده راه برو.
(فَضَرَبَ القومَ بِصَوْتِهِ); تازيانه اش را كشيد و به سر و صورت اين ها زد و گفت: برويد, بى خودى حرف مى زنيد! (فَتَرَكُوا دابة فَمَضَى)(11), متفرق شدند, اما البته تحمّل نكردند, به مدينه پيش جناب عثمان شكايت كردند; او هم ابوموسى را برداشت. اما ابوموسى يكى از اصحاب پيامبر و يكى از خواص و يكى از بزرگان است; اين وضع اوست! مثال سوم. (سعدبن ابى وقّاص) حاكم كوفه شد. او از بيت المال قرض كرد. در آن وقت, بيت المال دست حاكم نبود. يك نفر را براى حكومت و اداره امور مردم مى گذاشتند, يك نفر را هم رييس دارايى مى گذاشتند, كه او مستقيم به خود خليفه جواب مى داد. حاكم در كوفه, (سعدبن ابى وقّاص) بود; رييس بيت المال, (عبداللّه بن مسعود) بود, كه از صحابه خيلى بزرگ و عالى مقام بود. او از بيت المال, مقدارى قرض كرد ـ حالا چند هزار دينار, نمى دانم ـ بعد هم ادا نكرد و نداد.
(عبداللّه بن مسعود) آمد مطالبه كرد; گفت پول بيت المال را بده. (سعدبن ابى وقّاص) گفت كه ندارم. بينشان حرف شد; بنا كردند باهم جار و جنجال كردن. جناب (هاشم بن عروة بن ابى وقّاص) ـ كه از اصحاب اميرالمؤمنين و مرد خيلى بزرگوارى بود ـ جلو آمد و گفت بد است, شما هر دو از اصحاب پيامبريد, مردم به شما نگاه مى كنند, جنجال نكنيد; برويد قضيه را به گونه يى حل كنيد. (عبداللّه مسعود) كه ديد نشد, بيرون آمد, او به هر حال مرد امينى است. رفت عده يى از مردم را ديد و گفت برويد اين اموال را از داخل خانه اش بيرون بكشيد. معلوم مى شود كه اموال بوده است. به (سعد) خبر دادند; او هم عده ديگر را فرستاد و گفت برويد و نگذاريد.
به خاطر اين كه (سعد بن ابى وقّاص), قرض خودش به بيت المال را نمى داد, جنجال بزرگى به وجود آمد. حالا (سعدبن ابى وقّاص) از اصحاب شوراست; در شوراى شش نفره, يكى از آن هاست; بعد از چند سال, كارش به اين جا رسيد. ابن اثير مى گويد: (فكان أوّل مانَزَعَ به بينَ أهل الكوفة)(12); اين اول حادثه يى بود كه بين مردم كوفه اختلاف شد; به خاطر اين كه يكى از خواص, در دنياطلبى اين طور پيش رفته است و از خود بى اختيارى نشان مى دهد.
ماجراى ديگر. مسلمانان به افريقيه رفتند ـ يعنى همين منطقه تونس و مغرب و اين ها ـ و آن جا را فتح كردند وغنايم را بين مردم و نظاميان تقسيم كردند. خمس غنايم را بايد به مدينه بفرستند. درتاريخ ابن اثير دارد كه خمس زيادى بوده است.(13) البته در اين جايى كه اين را نقل مى كند, آن نيست; اما در جاى ديگرى كه داستان همين فتح را مى گويد, خمس مفصّلى بوده كه به مدينه فرستاده است. خمس كه به مدينه رسيد, (مروان بن حَكَم) آمد: و گفت همه اش را به پانصد هزار درهم مى خرم; به او فروختند!(14) اولاً پانصد هزار درهم, پول كمى نبود; ثانياً آن اموال, خيلى بيش از اين ها بود; كه يكى از چيزهايى كه بعدها به خليفه ايراد مى گرفتند, همين حادثه بود. البته خليفه عذر مى آورد و مى گفت اين رحم من است; من صله رحم مى كنم, و چون وضع زندگى اش هم خوب نيست, مى خواهم به او كمك كنم. بنابراين, خواص در ماديات غرق شدند.
ماجراى بعدى. (استعمل الوليد بن عقبة بن أبي معيط على الكوفة).(15) (وليدبن عقبة) را ـ همان وليدى كه باز شما او را مى شناسيد كه حاكم كوفه بود ـ بعد از (سعدبن ابى وقّاص) به حكومت كوفه گذاشت. او هم از بنى اميّه و از خويشاوندان خليفه بود. وقتى كه وارد شد, همه تعجب كردند; يعنى چه؟ آخر اين آدم, آدمى است كه حكومت به او بدهند؟! چون وليد, هم به حماقت معروف بود, هم به فساد! اين وليد, همان كسى است كه آيه شريفه (إن جاءَكم فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا)(16), درباره اوست. قرآن اسم او را (فاسق) گذاشته است; چون خبرى آورد و عده يى در خطر افتادند; و بعد آيه آمد كه (إن جاءكم فاسقٌ بنبأٍ فَتَبَيَّنُوا); اگر فاسقى خبرى آورد, برويد تحقيق كنيد; به حرفش گوش نكنيد. آن فاسق, همين (وليد) بود. اين متعلّق به زمان پيامبر است.
معيارها و ارزش ها و جابه جايى آدم ها را ببينيد. اين آدمى كه در زمان پيامبر, در قرآن به نام (فاسق) آمده بود, همان قرآن را هم مردم, هر روز مى خواندند, حالا در اين جا حاكم شده است! هم (سعدبن ابى وقّاص) تعجب كرد, هم (عبداللّه بن مسعود) تعجب كرد! (عبداللّه بن مسعود) وقتى چشمش به او افتاد, گفت من نمى دانم تو بعد از اين كه ما از مدينه آمديم, آدم صالحى شدى ـ عبارتش اين است: (ماأدري أصلحتَ بعدَنا أم فَسَدَ النّاسُ)(17) ـ يا نه, تو سالم نشدى, مردم فاسد شدند كه مثل تويى را به عنوان امير به شهرى فرستادند! (سعد بن ابى وقّاص) هم تعجب كرد; منتها از بُعد ديگرى.گفت: (أكِسْتَ بعدَنا أم حمقنا بعدك); تو كه آدم احمقى بودى, حالا آدم باهوشى شده يى,يا ما اين قدر احمق شديم كه تو بر ما ترجيح پيدا كرده يى؟! وليد در جوابش گفت: (لاتجزعن أبا إسحاق); ناراحت نشو (سعدبن ابى وقاص), (كل ذلك لم يكن); نه ما زيرك شديم, نه تو احمق شدى; (وإنّما هو المُلْك); مسأله, مسأله پادشاهى است! تبديل حكومت الهى ـ خلافت و ولايت ـ به پادشاهى, خودش داستان عجيبى است. (يَتَغَدَّاهُ قومٌ و يَتَعَشَّاهُ آخَرُونَ); يكى امروز متعلق به اوست, يكى فردا متعلق به اوست; دست به دست مى گردد.
(سعد بن ابى وقّاص), بالأخره صحابى پيامبر بود.اين حرف براى او خيلى گوشخراش بود كه مسأله, پادشاهى است. (فقال سعد: أراكم جَعَلْتُمُوها مُلْكاً); مى بينيم كه شما قضيه خلافت را به پادشاهى تبديل كرده ايد! يك وقت جناب عمر, به جناب سلمان گفت: (أَمَلِكُ أنا أم خليفة؟); به نظر تو, من پادشاهم,يا خليفه؟ سلمان, شخص بزرگ و بسيار معتبرى بود, از صحابه عالى مقام و نظر و قضاوت او خيلى مهم بود; لذا عمر در زمان خلافت, به او اين حرف را گفت. (قال له سلمان), سلمان در جواب گفت: (إن أنت جَبَيْتَ من أرض المسلمين درهماً أو أقلّ أو أكثر); اگر تو از اموال مردم يك درهم, يا كمتر از يك درهم, يا بيشتر از يك درهم بردارى, (وَوَضعْتَهُ في غيرِ حقّه) ـ نه اين كه براى خودت بردارى ـ در جايى كه حق آن نيست, آن را بگذارى, (فأنْتَ مَلِكٌ لاخليفة); پادشاه خواهى بود, و ديگر خليفه نيستى.
او معيار را بيان كرد. در روايت (ابن اثير) دارد كه (فَبَـكي عمر)(18); عمر گريه كرد. موعظه عجيبى است. مسأله, مسأله خلافت است. ولايت, يعنى حكومتى كه همراه با محبت, همراه با پيوستگى با مردم و همراه با عاطفه نسبت به آحاد مردم است, فقط فرمانروايى و حكمرانى نيست; اما پادشاهى معنايش اين نيست و به مردم كارى ندارد.
پادشاه, يعنى حاكم و فرمانروا; هركار خودش بخواهد, مى كند.
اين ها مال خواص بود. خواص درمدت اين چند سال, كارشان به اين جا رسيد. البته اين مربوط به زمان خلفاى راشدين است كه مواظب و مقيّد بودند, اهميت مى دادند, پيامبر را سال هاى متمادى درك كرده بودند, هنوز فرياد پيامبر در مدينه طنين انداز بود و كسى مثل على بن ابى طالب در آن جامعه حاضر بود. بعد كه قضيه منتقل به شام شد, ديگر مسأله از اين حرف ها بسيار گذشت. اين نمونه هاى كوچكى از خواص است.
البته اگر كسى درهمين تاريخ (ابن اثير), يا در بقيه تواريخ معتبردرنزد همه برادران مسلمان ما جستجو كند, هزارها نمونه ـ نه صدها نمونه ـ از اين قبيل هست. طبيعى است كه وقتى عدالت نباشد, وقتى عبوديت خدا نباشد, جامعه پوك مى شود; آن وقت ذهن ها هم خراب مى شود. يعنى در آن جامعه يى كه مسأله ثروت اندوزى و گرايش به مال دنيا و دل بستن به حطام دنيا به اين جاها مى رسد, در آن جامعه كسى هم كه براى مردم,معارف مى گويد, (كعب الاحبار)است; يهودى تازه مسلمانى كه پيامبر را هم نديده است! او در زمان پيامبر مسلمان نشده است, زمان ابى بكر هم مسلمان نشده است; زمان عمر مسلمان شد,و زمان عثمان هم از دنيا رفت.
بعضى مى گويند (كعب الاخبار), كه غلط است; (كعب الاحبار) است. احبار, جمع حبر است.
حبر,يعنى عالم يهود. اين كعب, يعنى آن قطب علماى يهود بود, كه آمد مسلمان شد; بعد بنا كرد راجع به مسايل اسلامى حرف زدن. او در مجلس جناب عثمان نشسته بود كه جناب ابوذر وارد شد; چيزى گفت كه ابوذر عصبانى شد و گفت: تو حالا دارى براى ما از اسلام و احكام اسلامى سخن مى گويى؟! ما اين احكام را خودمان از پيامبر شنيده ايم.
وقتى معيارها از دست رفت, وقتى ارزش ها ضعيف شد, وقتى ظواهر پوك شد, وقتى دنياطلبى و مال دوستى بر انسان هايى حاكم شد كه يك عمر با عظمت گذرانده بودند و سال هايى را بى اعتنا به زخارف دنيا سپرى كردند و توانستند آن پرچم عظيم را بلند بكنند, آن وقت در عالم فرهنگ و معارف هم چنين كسى سررشته دار امور معارف الهى و اسلامى مى شود; كسى كه تازه مسلمان است و هرچه خودش بفهمد مى گويد ـ نه آن چه كه اسلام گفته است ـ آن وقت بعضى مى خواهند حرف او را بر حرف مسلمانان سابقه دار مقدم كنند! اين مربوط به خواص است; آن وقت عوام هم كه دنباله رو خواصند. وقتى خواص به سَمتى رفتند, عوام مردم هم دنبال آن ها حركت مى كنند. بزرگ ترين گناه انسان هاى ممتاز و برجسته, اگر انحرافى از آن ها سربزند, اين است كه انحراف آن ها موجب انحراف بسيارى از مردم مى شود. وقتى ديدند سدّها شكست, وقتى ديدند كارها بر خلاف آن چه كه زبان ها مى گويد, جريان دارد, و بر خلاف آن چه كه از پيامبر نقل مى شود, رفتار مى گردد, آن ها هم آن طرف حركت مى كنند.
حالا يك ماجرا هم از عامه مردم. حاكم بصره, به خليفه در مدينه نامه نوشت كه مالياتى كه از شهرهاى مفتوح مى گيريم, بين مردم خودمان تقسيم مى كنيم; اما در بصره كم است, مردم زياد شده اند; اجازه مى دهيد كه دو شهر اضافه كنيم. مردم كوفه كه شنيدند حاكم بصره براى مردم خودش خراج دو شهر را از خليفه گرفته است, اين ها هم سراغ حاكمشان آمدند. حاكمشان كه بود؟ (عمار بن ياسر); مرد ارزشى, آن كه مثل كوهى استوار ايستاده بود.
البته از اين قبيل هم بودند ـ كسانى كه تكان نخوردند ـ اما زياد نبودند. پيش عمار ياسر آمدند و گفتند تو هم براى ما اين طور بخواه, و دوشهر هم تو براى ما بگير. عمار گفت: من اين كار را نمى كنم. بنا كردند به عمار حمله كردن و بدگويى كردن. نامه نوشتند, خليفه او را عزل كرد! شبيه اين براى ابوذر و ديگران اتفاق افتاد. شايد خود(عبداللّه بن مسعود) يكى از همين افراد بود. وقتى كه رعايت اين سررشته ها نشود, جامعه از لحاظ ارزش ها پوك مى شود. عبرت, اين جاست.
عزيزان من!انسان اين تحوّلات اجتماعى را دير مى فهمد; بايد مراقب بود. تقوا يعنى اين. تقوا يعنى آن كسانى كه حوزه حاكميتشان, شخص خودشان است, مواظب خودشان باشند.
آن كسانى هم كه حوزه حاكميتشان از شخص خودشان وسيع تر است,هم مواظب خودشان باشند, هم مواظب ديگران باشند. آن كسانى كه در رأسند, هم مواظب خودشان باشند, هم مواظب كلّ جامعه باشند كه به سمت دنياطلبى, به سمت دل بستن به زخارف دنيا و به سمت خودخواهى نروند.
اين معنايش آباد نكردن جامعه نيست, جامعه را آباد كنند و ثروت هاى فراوان به وجود بياورند; اما براى شخص خودشان نخواهند, اين بد است. هركس بتواند جامعه اسلامى را ثروتمند كند و كارهاى بزرگى انجام دهد, ثواب بزرگى كرده است. اين كسانى كه بحمداللّه توانستند در اين چند سال, كشور را بسازند و پرچم سازندگى را در اين كشور بلند كنند, كارهاى بزرگى را انجام بدهند, كارهاى خيلى خوبى كرده اند; اين ها دنياطلبى نيست. دنياطلبى آن است كه كسى براى خود بخواهد; براى خود حركت بكند; از بيت المال يا غير بيت المال, به فكر جمع كردن براى خود بيفتد; اين بد است.
بايد مراقب باشيم. همه بايد مراقب باشند كه اين طور نشود. اگر مراقبت نباشد, آن وقت جامعه همين طور به تدريج از ارزش ها تهيدست مى شود و به نقطه يى مى رسد كه فقط يك پوسته ظاهرى باقى مى ماند. ناگهان يك امتحان بزرگ پيش مى آيد ـ امتحان قيام ابا عبداللّه ـ آن وقت اين جامعه در آن امتحان, مردود مى شود! گفتند كه به تو حكومت رى را مى خواهيم بدهيم. ريِ آن وقت, يك شهر بسيار بزرگ پُر فايده بود. حاكميت هم مثل استاندارى امروز نبود. امروز,استاندارهاى ما يك مأمور ادارى هستند; حقوقى مى گيرند و همه اش زحمت مى كشند. آن زمان اين طورى نبود; كسى كه مى آمد حاكم شهرى مى شد, يعنى تمام منابع درآمد اين شهر, در اختيار او بود, يك مقدار هم بايد براى مركز بفرستد, بقيه اش هم در اختيار خودش بود, هر كار مى خواست, مى توانست بكند, لذا خيلى برايشان اهميت داشت.
بعد گفتند كه اگر به جنگ حسين بن على نروى, از حاكميت رى خبرى نيست. اين جا يك آدم ارزشى,يك لحظه فكر نمى كند; مى گويد مرده شويِ رى را ببرند; رى چيست؟ همه دنيا را هم به من بدهيد, من به حسين بن على اخم هم نمى كنم, من به عزيز زهرا, چهره هم درهم نمى كشم; من بروم حسين بن على و فرزندانش را هم بكشم كه مى خواهيد به من رى بدهيد؟! آدمى كه ارزشى باشد, همين است; اما وقتى كه درون تهى است, وقتى كه جامعه, جامعه دور از ارزش هاست, وقتى كه آن خطوط اصلى در جامعه ضعيف شده است, دست و پا مى لرزد; حالا حداكثر يك شب هم فكر مى كند. خيلى حِدّت كردند, يك شب تا صبح مهلت گرفتند كه فكر كنند. اگر يك سال هم فكر كرده بود, باز هم اين تصميم را گرفته بود; اين فكر كردنش ارزشى نداشت. يك شب فكر كرد, بعد گفت بله, من ملك رى را مى خواهم! البته خداى متعال همان را هم به او نداد. آن وقت عزيزان من! فاجعه كربلا پيش مى آيد.
دراين جا يك كلمه راجع به تحليل حادثه عاشورا بگويم و فقط اشاره يى بكنم. كسى مثل حسين بن على (ع) كه خودش تجسّم ارزش هاست, قيام مى كند, براى اين كه جلو اين انحطاط را بگيرد. چون اين انحطاط داشت مى رفت, تا به آن جا برسد كه هيچ چيز باقى نماند; كه اگر يك وقت مردمى هم خواستند خوب زندگى كنند و مسلمان زندگى كنند, چيزى در دستشان نباشد. امام حسين مى ايستد, قيام مى كند, حركت مى كند و يك تنه در مقابل اين سرعت سراشيب سقوط قرار مى گيرد. البته در اين زمينه, جان خودش, جان عزيزانش, جان على اصغرش, جان على اكبرش و جان عباسش را فدا مى كند; اما نتيجه مى گيرد.
(وأنا من حسين) يعنى اين پيامبر, زنده شده حسين بن على است. آن روى قضيه, اين بود; اين روى سكه, حادثه عظيم و حماسه پُرشور و ماجراى عاشقانه عاشوراست, كه واقعاً جز با منطق عشق و با چشم عاشقانه, نمى شود قضاياى كربلا را فهميد. بايد با چشم عاشقانه نگاه كرد, تا فهميد حسين بن على در اين ـ تقريباً ـ يك شب و نصف روز, يا حدود يك شبانه روز ـ از عصر تاسوعا تا عصر عاشورا ـ چه كرده و چه عظمتى آفريده است; لذاست كه در دنيا باقى مانده است و تا ابد هم خواهد ماند. خيلى تلاش كردند كه حادثه عاشورا را به فراموشى بسپارند; اما نتوانستند…(19).

 


 


















+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط رحیم میری  | 

فرهنگ عاشورا

عاشورا، قبل از قيام مقدس حسينى(ع)، نام يك روز بود; اما امروز ديگر عاشورا نام يك مقطع زمانى نيست، نام يك فرهنگ است. عاشورا امروز ديگر يك حادثه نيست، يك مكتب فكرى و يك نظام سياسى و يك مجموعه فكرى، فرهنگى، اخلاقى، سياسى و جهادى است.

برگزارى مراسم عاشورا، در ميان انديشمندان، هرگز يك عادت نبوده و نيست. احياى عاشورا در فرهنگ تشيع يك عبادت بزرگ اجتماعى، يك مانور عظيم الهى - سياسى و حركتى حساب شده در جهت نمايش ولايت و برائت امت اسلامى است و اينجاست كه گريستن و گرياندن ارج مى‏يابد و مفهوم پيدا مى‏كند.
عاشوراى حسينى «سيستم دفاعى اسلام ناب محمدى‏»(ص) در طول قرون و اعصار است. عاشوراى حسينى درخشانترين نمونه معروف‏گرايى و منكرستيزى در پهنه زمان و زمين است. عاشوراى حسينى بلندترين فرياد بشريت مظلوم در برابر سپاه ابليس و استكبار جهانى است. و قله عشق و عرفان انسان نسبت‏به مقام اقدس ربوبى است. عاشورا نمايشگاه جاويد ارزشها و ضدارزشها در ساحل فرات است; نمايشگاهى كه بينندگان آن سرانجام به يكى از دو صف مى‏پيوندند و هر سال و هر روز بر سطح و سقف نمايشگاه مى‏افزايند.
عاشورا فرياد دفاع هميشگى از مظلومان و مستضعفان زمان و زمين و اعلام جهاد جاويد عليه كفر و نفاق و جهل و استثمار و قلدرى است. عاشورا دانشگاه عشق و عرفان و حماسه است. در اين دانشگاه انسان مى‏آموزد كه چگونه به خدا عشق ورزد، چگونه بدون سلاح بجنگد و چگونه در اوج غربت‏حماسه آزادى بسرايد. عاشورا سمبل قيام در برابر ارتداد و ارتجاع مكتبى است; ارتجاع از اسلام ناب محمدى(ص) و بازگشت از عدالت علوى و ترديد و توقف در اجراى قوانين قرآنى.
عاشورا سد استوار حسينى(ع) براى جلوگيرى از يورش ياجوج و ماجوج غربى و شرقى به ميهن بزرگ اسلامى است. عاشوراى حسينى كشتى نجات امت محمد(ص) در برار توفان جهل و ترس و استعمار خارجى و استبداد داخلى است.
عاشورا حسينى چتر معنويت دين و امت در برابر بازگشت دوباره نظامهاى سياسى و اقتصادى و اهداف و آرمانهاى جاهليت قديم و نوين است.
عاشوراى حسينى ادعانامه پاسداران ايمان و عدالت و آزادى عليه مرفهاى بى‏درد و متجاوزان به حقوق اجتماعى و فروغلتيدگان در لجنزار تشريفات و اسراف و ابتذال فرهنگى است.
عاشورا جلوه‏گاه قدرت‏طلبى و رقابت‏سياسى و پيامد افزون‏خواهى اردوى حسينى نيست; عاشورا قيامى براى احياى مجدد آيين محمدى و حاكميت فرمان خدا در گستره گيتى، اصلاح اوضاع نابسامان بلاد اسلامى، ايجاد امنيت‏براى جامعه مظلوم بشرى و اجراى احكام الهى است.
عاشورا جريانى مربوط به گذشته نيست; پايگاه ثبت‏نام سيدالشهدا از همه زنان و مردان مؤمن و فداكار براى پيوستن به سپاه پاسداران ارزشها و ارتش آزادى‏بخش ملتهاى مظلوم است.
عاشورا غريو غيرت همه جوانان بهشتى بر سر استعمارگران سياسى و يغماگران اقتصادى است; سرور جوانان بهشت وقتى به نقد عملكرد عالمان سازشكار مى‏پردازد، فرياد برمى‏آورد:
فاسلمتم الضعفاء فى ايديهم، فمن بين مستعبد مقهور و بين مستضعف على معيشته مقلوب.
ضعيفان را در دست ظالمان رها كرديد، برخى به بردگى كشيده شدند و آزادى‏شان سلب شد و برخى در تنگناى معيشت و فشار اقتصادى قرار گرفتند.
عاشورا فرياد عزت‏گرايى و ذلت‏گرايى همه عاشوراييان تاريخ است كه هيهات منا الذله. عاشورا احياى فرهنگ شهادت‏طلبى و شهيدپرورى است كه: مرحبا بالقتل فى سبيل الله.
عاشورا مكتب «عمل به تكليف‏» و اميد به خداست، كه:
ارجو ان يكون خيرا ما اراد الله بنا، قتلنا ام ظفرنا.
عاشورا عميق‏ترين و گوياترين رهنمود حسينى(ع) به نهضتهاى اسلامى است; رهنمودى كه نشان مى‏دهد براى ايجاد تزلزل و تحول در حكومتهايى كه نقاب اسلام بر چهره مى‏زنند و از مشاوران مسيحى و صهيونيستى دستور مى‏گيرند; چه بايد كرد.
عاشورا درس احياى سنت نبوى، عدالت علوى و صبر سبز مجتبوى و فرياد سرخ حسينى است. عاشورا مركز افشاى ياران شيطان، نقطه مركزى سربازى براى جبهه حق، پايگاه تمرين شهامت و شجاعت، آموزشگاه مقابله با محاصره اقتصادى و نظامى، مدرس تحليل عرفانى آفرينش، آموزگار درس ولايت و حمايت از رهبرى الهى، محراب شهادت و مقتل رضا به قضاى ربوبى است.
آرى قلم از ترسيم آثار، اهداف و سيماى عاشورا ناتوان است و انسان از همه ابعاد آن حماسه نور بى‏خبر. تنها خدا مى‏داند عاشورا چه كرده است و چه مى‏كند و چه خواهد كرد. قلم را به دست‏شعر مى‏سپاريم و اين مقاله را با سلام به آستان قدس سيدالشهدا پايان مى‏بخشم:
بزرگ مشعل راه خداست عاشورا درفش رهبرى توده‏هاست عاشورا سپيده سحر بامداد آزادى است بهار باغ شهادت پس از زمستانها «نه‏» بزرگ زمان شعر شهر استقلال اذان عشق براى حضور انسانها نداى عصمت انسان عاصى از بيداد هجوم موج عدالت‏به قصد استبداد غريو ناله مظلوم بر سر جلاد حماسه‏ساز هزاران چو پانزده خرداد طنين رعد ستم‏سوز آسمان دين خزان زندگى ظلم در بسيط زمين نهيب خشم دليران سرزمين يقين لهيب آتش ايمان به خرمن بى‏دين تبلور سخن وحى در حريم چرا دراى حركت واماندگان قافله‏ها نسيم روح‏فزاى فسردگان راه سروش هاتف غيبى به گوش انسانها تجلى تبر آهنين ابراهيم(ع) معلم سحر و لطف روح‏بخش نسيم سرود سرخ شهيدان زنده تاريخ فروغ جاودانه خورشيد از جديد و قديم شعار نهضت انسان در آستان خداست كمال جذبه انسان به بوستان خداست وضوى سرخ براى نماز پرغوغا عصاره سحر سبز در شب يلداست
والسلام على الحسين و على على بن‏الحسين‏و على اولاد الحسين و على اصحاب الحسين(ع
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط رحیم میری  | 

خلاصه ای از زندگانی امام حسین علیه السلام

خلاصه ای از زندگانی امام حسین علیه السلام

 

ولادت

 

در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومين فرزند برومند حضرت على وفاطمه , كه درود خدا بر ايشان باد, در خانه وحى و ولايت چشم به جهان گشود. چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص ) رسيد, به خانه حضرت على (ع ) و فاطمه (س ) آمد و اسما (2) را فرمود تا كودك را بياورد.اسما او را در پارچه اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص ) برد, آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت.(3)
به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش , امين وحى الهى , جبرئيل  فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا, اين نوزاد را به نام پسر كوچك هارون (شبير) (4) كه به عربى (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار.(5)چون على براى تو به سان هارون براى موسى بن عمران است , جز آن كه تو خاتم پيغمبران هستى .و به اين ترتيب نام پرعظمت حسين از جانب پروردگار, براى دومين فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد.
به روز هفتم ولادتش , فاطمه زهرا كه سلام خداوند بر او باد, گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقيقه (6) كشت , و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7)

حسين (ع ) و پيامبر (ص )

از ولادت حسين بن على (ع ) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد, مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز ميداشت , به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند.
سلمان فارسى مي گويد: ديدم كه رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوى خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى , تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى , تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى كه نُه نفرند و خاتم ايشان ,قائم ايشان (امام زمان عج ) مي باشد. (8)
انس بن مالك روايت مي كند: وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي دارى , فرمود: حسن و حسين را, (9) بارها رسول گرامى حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد وآنان را مي بوييد و مي بوسيد. (10)
ابوهريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است , در عين حال اعتراف مي كند كه : رسول اكرم را ديدم كه حسن و حسين را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى مامي آمد, وقتى به ما رسيد فرمود هر كس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته , و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است.(11)عاليترين, صميميترين و گوياترين رابطه معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را ميتوان در اين جمله رسول گرامى اسلام(ص )خواند كه فرمود:حسين از من و من ازحسينم (12)

حسين (ع ) با پدر

شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپرى شد, و آن گاه كه رسول خدا (ص ) چشم از جهان فروبست و به لقاى پروردگار شتافت , مدت سى سال با پدر زيست . پدرى كه جز به انصاف حكم نكرد , و جز به طهارت و بندگى نگذرانيد , جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدرى كه در زمان حكومتش لحظه اى او را آرام نگذاشتند ,همچنان كه به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند...
در تمام اين مدت , با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي كرد, و در چند سالى كه حضرت على (ع ) متصدى خلافت ظاهرى شد, حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامى , مانند يك سرباز فداكار، همچون برادر بزرگوارش مي كوشيد, و در جنگهاى جمل , صفين و نهروان شركت داشت.(13)
به اين ترتيب , از پدرش اميرالمؤمنين(ع ) و دين خدا حمايت كرد و حتى گاهى در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي كرد. در زمان حكومت عمر, امام حسين (ع ) وارد مسجد شد, خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده كرد كه سخن ميگفت. بی درنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: از منبرپدرم فرود آى .... (14)

امام حسين (ع ) با برادر

پس از شهادت حضرت على (ع ), به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به حسن بن على (ع ), فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع ), منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد كه به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) كه دست پرورد وحى محمدى و ولايت علوى بود, همراه و همكار و همفكر برادرش بود. چنان كه وقتى بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ , امام حسن (ع ) مجبور شد كه با معاويه صلح كند و آن همه ناراحتي ها را تحمل نمايد, امام حسين (ع ) شريك رنج هاى برادر بود و چون ميدانست كه اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين است , هرگز اعتراض به برادر نداشت .
حتى يك روز كه معاويه , در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويى نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود, امام حسين (ع ) به دفاع برخاست تا سخن در گلوى معاويه بشكند و سزاى ناهنجاريش را به كنارش بگذارد, ولى امام حسن (ع ) او را به سكوت و خاموشى فراخواند, امام حسين (ع ) پذيرا شد و به جايش بازگشت , آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه برآمد, و با بيانى رسا و كوبنده خاموشش ساخت . (15)

امام حسين (ع ) در زمان معاويه

چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود, به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن على (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبرى جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد كه معاويه با اتكا به قدرت اسلام , بر اريكه حكومت اسلام به ناحق تكيه زده , سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامى و قوانين خداوند است و از اين حكومت پوشالى مخرب به سختى رنج مي برد, ولى نمي توانست دستى فراز آورد وقدرتى فراهم كند تا او را از جايگاه حكومت اسلامى پايين بكشد, چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعى مشابه او داشت.
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشكار سازد و به سازندگى قدرت بپردازد, پيش از هر جنبش و حركت مفيدى به قتلش مي رسانند, ناچار دندان بر جگر نهاد و صبررا پيشه ساخت كه اگر بر مي خاست , پيش از اقدام به دسيسه كشته مي شد, از اين كشته شدن هيچ نتيجه اى گرفته نمي شد. بنابراين تا معاويه زنده بود, چون برادر زيست و علم مخالفت هاى بزرگ نيفراخت , جز آن كه گاهى محيط و حركات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم رابه آينده نزديك اميدوار مي ساخت كه اقدام مؤثرى خواهد نمود.
در تمام طول مدتى كه معاويه از مردم براى ولايتعهدى يزيد, بيعت مي گرفت , حسين به شدت با اومخالفت كرد, و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و وليعهدى او را نپذيرفت و حتى گاهى سخنانى تند به معاويه گفت و يا نامه اى كوبنده براى او نوشت .(16) معاويه هم در بيعت گرفتن براى يزيد, به او اصرارى نكرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ...

قيام حسينى

يزيد پس از معاويه بر تخت حكومت اسلامى تكيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند و براى اين كه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت كند, مصمم شد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور, نامه اى به حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شد كه براى من از حسين (ع )بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .
حاكم اين خبر را به امام حسين (ع )رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد.(17) آن گاه كه افرادى چون يزيد, (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك كه حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامى بنشيند, بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اين گونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بين ميبرند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينك كه حكومت يزيد را به رسميت نشناخته است , اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانندش, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدينه به سوى مكه حركت كرد. آمدن آن حضرت به مكه , همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد, در بين مردم مكه و مدينه انتشار يافت , و اين خبر تا به كوفه هم رسيد. كوفيان ازامام حسين (ع ) كه در مكه به سر مي برد دعوت كردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل , پسر عموى خويش را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم به كوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت كردند, و مسلم هم نامه اى به امام حسين (ع ) نگاشت و حركت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) كوفيان را به خوبى مي شناخت , و بي وفايى و بي دينيشان را در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد كرد, و ليكن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت كه به سوى كوفه حركت كند.با اين حال تا هشتم ذيحجه , يعنى روزى كه همه مردم مكه عازم رفتن به منى بودند (18) و هر كس در راه مكه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مكه برساند, آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود, از مكه به طرف عراق خارج شد و با اين كار هم به وظيفه خويش عمل كرد و هم به مسلمانان جهان فهماند كه پسر پيغمبر امت , يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نكرده ,بلكه عليه او قيام كرده است .
يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و از بيعت كوفيان با او آگاه شده بود, ابن زياد را (كه از پليدترين ياران يزيد و از كثيفترين طرفداران حكومت بنى اميه بود) به كوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان و دورويى و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب , آنان را از دور و بر مسلم پراكنده ساخت , و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت , و پس از جنگى دلاورانه و شگفت , با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو و خيانتكار و بي ايمان كوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت , و كار به جايى رسيد كه عده اى از همان كسانى كه براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبى كه از مدينه بيرون آمد, و در تمام مدتى كه در مكه اقامت گزيد, و در طول راه مكه به كربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان ميداشت كه : مقصود من از حركت , رسوا ساختن حكومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منكر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود كه خداوند به او واگذار نموده بود, حتى اگر به كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد.
رسول گرامى (ص ) و اميرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پيشوايان پيشين اسلام , شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع ),رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذكر داده بود. (19) و خود امام حسين (ع ) به علم امامت ميدانست كه آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد, ولى او كسى نبود كه در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, يا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه دهد. او آن كس بود كه بلا را و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدى خدا بر او باد) .
خبر شهادت حسين (ع ) در كربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو واقع شده بود كه عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته , از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن على (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدين سان حركت امام حسين (ع ) با آن درگيري ها و ناراحتي ها احتمال كشته شدنش را در اذهان عامه تشديد كرد. به ويژه كه خود در طول راه مي فرمود: من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا. (20) هر كس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد,همراه ما بيايد. و لذا در بعضى از دوستان اين توهم پيش آمد كه حضرتش را از اين سفر منصرف سازند، غافل از اين كه فرزند على بن ابى طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر, و از ديگران به وظيفه خويش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده، دست نخواهد كشيد.
بارى امام حسين (ع ) با همه اين افكار و نظريه ها كه اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد, و كوچكترين خللى در تصميمش راه نيافت .سرانجام  رفت , و شهادت را دريافت . نه خود تنها, بلكه با اصحاب و فرزندان كه هر يك ستاره اى درخشان در افق اسلام بودند, رفتند و كشته شدند, و خون هايشان شن هاى گرم دشت كربلا را لاله باران كرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقيمانده بسترهاى گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست , و اساسا اسلام از بنى اميه و بنى اميه از اسلام جداست .
راستى هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند, و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوت راني هاى او و عمالش را مي شنيدند, چقدر از اسلام متنفر مي شدند, زيرا اسلامى كه خليفه پيغمبرش يزيد باشد, به راستى نيز تنفرآور است ... و خاندان پاك حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت رابه گوش مردم برسانند.و شنيديم و خوانديم كه در شهرها, در بازارها, در مسجدها, در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نكبت بار يزيد, هماره و همه جا دهان گشودند وفرياد زدند, و پرده زيباى فريب را از چهره زشت و جنايتكار جيره خواران بنى اميه برداشتند و ثابت كردند كه يزيد سگباز وشرابخوار است , هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريكه اى كه او بر آن تكيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينى را تكميل كرد, طوفانى در جانها برانگيختند, چنان كه نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستى و رذالت و دنائت گرديد و همه آرزوهاى طلايى و شيطانيش چون نقش بر آب گشت .
نگرشى ژرف ميخواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوان شهادتش تا كنون , دوستان و شيعيانش , و همه آنان كه به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند, همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را, سالروز قيام و شهادتش را با سياهپوشى و عزادارى محترم مي شمارند, و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز ميدارند. پيشوايان معصوم ما, هماره به واقعه كربلا و به زنده داشتن آن عنايتى خاص داشتند. غير از اين كه خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند, در فضيلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار, گفتارهاى متعددى ايراد فرموده اند.
ابوعماره گويد: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم , فرمود اشعارى درسوگوارى حسين براى ما بخوان . وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گريه حضرت برخاست , من مي خواندم و آن عزيز مي گريست , چندان كه صداى گريه از خانه برخاست . بعد از آن كه اشعار را تمام كردم , امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام حسين (ع ) مطالبى بيان فرمود. (21)
نيز از آن جناب است كه فرمود: گريستن و بي تابى كردن در هيچ مصيبتى شايسته نيست مگر در مصيبت حسين بن على , كه ثواب و جزايى گرانمايه دارد. (22) باقرالعلوم , امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم كه يكى از اصحاب بزرگ او است فرمود: به شيعيان ما بگوييد كه به زيارت مرقد حسين بروند, زيرا بر هر شخص باايمانى كه به امامت ما معترف است , زيارت قبر اباعبدالله لازم ميباشد. (23)
امام صادق (ع ) مي فرمايد: ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يكون من الاعمال . همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده اى ارزش و فضيلتش بيشتر است . (24) زيرا كه اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است كه به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويى روح را به سوى ملكوت خوبي ها و پاكدامني ها و فداكاري ها پرواز مي دهد. هر چند عزادارى و گريه بر مصايب حسين بن على (ع ), و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشكوه و حماسه ساز كربلايش ارزش و معيارى والا دارد, لكن بايد دانست كه نبايد تنها به اين زيارت ها و گريه ها و غم گساريدن اكتفا كرد, بلكه همه اين تظاهرات , فلسفه ديندارى , فداكارى و حمايت از قوانين آسمانى را به ما گوشزدمينمايد, و هدف هم جز اين نيست , و نياز بزرگ ما از درگاه حسينى آموختن انسانيت و خالى بودن دل از هر چه غير از خداست ميباشد, و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم , هدف مقدس حسينى به فراموشى مي گرايد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط رحیم میری  | 

ماهیت قیام امام حسین(ع)

نهضت امام حسین(ع) یک انقلاب بود و نه انفجار
انتخاب و آزادی
ماهیّت عکس العملی منفی ِ نهضت
ماهیّت عکس العملی مثبتِ نهضت

یکی از مسائل در مورد نهضت امام حسین(ع) این است که ماهیّت این نهضت چه بوده است؟ چون نهضتها هم مانند پدیده های طبیعی ماهیِتهای مختلفی دارند. یک شیء را اگر بخواهیم بشناسیم؛ یا به علل فاعلی آن می شناسیم، یا به علل غائی آن (که امروزه شناخت علل غائی را چندان قبول ندارند.)، یا به علل مادّی آن یعنی اجزاء و عناصر تشکیل دهنده ء آن، و یا به علّتصوری آن، یعنی به وضع و شکل و خصوصیّتی که در مجموع پیدا کرده است.
اگر نهضتی را هم بخواهیم بشناسیم، ماهیّتش را بخواهیم بدست آوریم؛ ابتدا باید علل و موجباتی را که به این نهضت منتهی شده است بشناسیم تا آنها را نشناسیم ماهیّت این نهضت را نمی شناسیم (شناخت علل فاعلی). بعد باید علل غائی آن را بشناسیم، یعنی این نهضت چه هدفی دارد؟ سوم باید عناصر و محتوای این نهضت را بشناسیم که در این نهضت چه کارهائی، چه عملیّاتی صورت گرفته است؟ و چهارم باید ببینیم این عملیّاتی که صورت گرفته است، مجموعاً
چه شکلی پیدا کرده است؟

 نهضت امام حسین(ع) یک انقلاب بود و نه انفجار
یکی از مسائلی که در مورد نهضت امام حسین(ع) مطرح است این است که آیا این قیام و نهضت از نوع یک انفجار (یک عمل ناآگاهانه و حساب ـ نظیر انفجارهائی که برای برخی از انسانها پیدا می شود بطوریکه در شرایطی قرار می کیرد که در حالی که هرگز نمی خواهد فلان حرف را بزند، ولا یکمرتبه می بیند ناراحت و عصبانی می شود و از دهانش هر چه که حتّی دلش هم نمی خواهد بیرون بیاید، بیرون می آید) بود؟ اسلام، به انقلاب انفجاری ذرّه ای معتقد نیست. اسلام، انقلابش هم انقلاب صددرصد آگاهانه و از روی تصمیم و کمال آگاهی و انتخاب است. جریان امام حسین(ع) نیز یک کار ناآگاهانه و یا یک انقلاب انفجاری نبود! گفته های خود امام حسین(ع) ـ که نه تنها از آغاز این نهضت بلکه از بعد از مرگ معاویه شروع می شود ـ، نامه هایی که میان او و معاویه مبادله شده است و .... نشان می دهد که این نهضت در کمال آگاهی بوده، انقلاب است امّا نه انفجار. انقلاب هست ولی انقلاب اسلامی نه
انفجاری.

انتخاب و آزادی
از جمله خصوصیّات امام حسین(ع) این است که در مورد فرد فرد اصحابش اجازه نمی دهد که قیامشان حالت انفجاری داشته باشد؟ چرا که امام (ع) در هر فرصتی می خواهداصحابش را به بهانه ای مرخّص بکند. هی به آنها می گوید :آگاه باشید که اینجا آب و نانی نیست، قضیّه خطر دارد. حتّی در شب عاشورا نیز با زبان خاصّی با آنها صحبت می کند:

" من اصابی از اصحاب خودم بهتر و اهل بیتی از اهل بیت خودم فاضلتر سراغ ندارم. از همهء شما تشکّر می کنم ، از همه تانممنونم. اینها جز با من با کسی از شما کاری ندارند. شما اگر بخواهید بروید و...."

امام (ع) همه راه ها را نیز نشان می دهد؛ تاریکی شب، برداشتن بیعت از دوش اصحابشان و ... ، یعنی فقط آ زادی و انتخاب. باید در نهایت آگاهی و آزادی و بدون اینکه کوچکترین احساس اجباری از ناحیهء دشمن یا دوست بکند، امام(ع) را انتخاب کنید. این است که به شهدای کربلا ارزش می دهد.

ماهیّت عکس العملی منفی ِ نهضت
قیام امام حسین(ع) از آن پدیده های چند ماهیّتی است، چون عوامل مختلفی در آن تأثیر داشته است. مثلاً یک نهضت می تواند ماهیّت عکس العملی داشته باشد، یهنی صرفاً عکس العمل باشد؛ می تواند ماهیّت آغازگری داشته باشد. اگر یک نهضت ماهیّت عکس العملی داشته باشد، می تواند یک عکس العمل منفی باشد در مقابل یک جریان.
یکی از عواملی که به یک اعتبار (از نظر زمانی) اوّلین عامل است: عامل تقاضای بیعت(با یزید) است، این بیعت تنها امضا کردن خلافت آدم ننگینی مانند یزید نیست، امضا کردن سنّتی است که برا ی اوّلین بار به وسیلهء معاویه می خواست پایه گذاری شود. در اینجا آنها از امام حسین(ع) بیعت می خواهند، یعنی از ناحیه شان یک تقاضا ابراز شده است؛ امام حسین(ع)  نیز عکس العمل نشان می دهد، یک عکس العمل منفی. بیعت می خواهید؟ نمی کنم.
عمل امام حسین (ع) عملی منفی، امّا از سنخ تقواست، از سنخ این است که هر انسانی در جامعهء خویش مواجه می شود با تقاضاهائی که به شکلهای مختلف، به صورت شهوت، به صورت مقام، به صورت ترس و ارعاب از او می شود و باید در مقابل آنها بگوید:
نه، یعنی "تقوا".

ماهیّت عکس العملی مثبتِ نهضت
عامل دیگری هم در اینجا وجود داشت که باز ماهیّت نهضت حسینی از آن نظر، ماهیّت عکس العملی است ولی عکس العمل مثبت نه منفی.

معاویه از دنیا می رود. مردم کوفه ای که در بیست سال قبل از این حادثه، لااقل پنج سال علی(ع) در این شهر زندگی کرده است و هنوز آثار تعالیم و تربیت علی(ع) به کلی از میان نرفته است ( البتّه خیلی تصفیه شده اند، بسیاری از سران، بزرگان و مردان اینها: حُجر بن عُدی ها، عَمرو بن حمق خُزاعی ها، رُشَید هَجَری ها و میثم تَمّارها ار از میان برده اند برای اینکه این شهر را از اندیشه و فکر علی، از احساسات به نفع علی خالی بکنند؛ ولی باز هنوز اثر این تعلیمات هست) تا معاویه می میرد، به خود می آیند، دور همدیگر جمع می شوند که اکنون از فرصت باید استفاده کرد، نباید گذاشت فرصت به پسرش یزید برسد، ما حسین بن علی داریم، امام بر حقّ ما حسین بن علی است، ما الآن باید آماده باشیم و او را دعوت کنیم که به کوفه بیاید و او را کمک بدهیم و لااقل قطبی در اینجا در ابتدا به وجود آوریم، بعد هم خلافت را خلافت اسلامی بکنیم.

"کوفه" اصلاً اردوگاه بوده است، از اوّل هم به عنوان یک اردوگاه تأسیس شد. این شهر در زمان خلیفه عمر بن الخطّاب ساخته شد، قبلاً "حیره" بود. این شهر را سعد وقّاص ساخت. همان مسلمانانی که سرباز بودند و در واقع همان اردو، در آنجا برای خود خانه ساختند و لهذا از یک نظر قویترین شهرهای عالم بود.
مردم این شهر از امام حسین(ع) دعوت می کنند، نه یک نفر، نه دو نفر، نه هزار نفر، نه پنجهزار نفر و نه ده هزار نفر بلکه حدود هجده هزار نامه می رسدکه بعضی از این نامه ها راچند نفر و بعضی دیگر را شاید صد نفر امضا کرده بودند که در جمع شاید حدود صدهزار نفر به او نامه نوشته اند.
اینجا عکس العمل امام چه باید باشد؟ حجّت بر او تمام شده است. عکس العمل، مثبت و ماهیّت عملش، ماهیّت تعاون. یهنی مسلمانانی قیام کرده اند، امام باید به کمک آنها بشتابد. اگر هجده هزار نامهء مردم کوفه رفته بود به مدینه و مکّه ( و بخصوص به مکّه) نزد امام حسین(ع)  و ایشان جواب مثبت نمی داد، تاریخ، امام حسین(ع) را ملامت می کرد که اگر رفته بود، ریشهء یزید و یزیدیها کنده شده بود و از بین رفته بود؛ کوفه اردوگاه مسلمین با مردم شجاع، کوفه ای که پنج سال علی (ع) در آن زندگی کرده است و هنوز تعلیمات علی و یتیمهائی که علی بزرگ کرده و  بیوه هائی که علی از آنها سرپرستی کرده است زنده هستند و هنوز صدای علی در گوش مردم این شهر است، امام حسین(ع) جبن به خرج داد و ترسید که به آنجا نرفت، اگر می رفت در دنیای اسلام انقلاب می شد و ...، اینست که اینجا تکلیف اینگونه ایجاب می کتد که همینکه آنها می کویند ما آماده ایم، امام می گوید من آماده هستم.

برگرفته از کتاب حماسهء حسینی، اثر: متفکّر شهید استاد مطهّری

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط رحیم میری  |